چیشده که فکر کردی من همون ادمم؟
خانه بوی وانیل میداد. روی دیوار، چراغهای ریز طلایی مثل ستارههای کوچیک چشمک میزدند. روی میز، کیکی بود با خامهی سفید و توتفرنگیهای براق، و رویش نوشته شده بود: «برای همیشه.» هلیا خندید. خندهای که از ته دل میآمد. گفت: «پارسا… تو دیوونهای! این همه تدارک برای یه تولد ساده؟» پارسا لبخند زد. اما لبخندش کامل نبود. یه گوشهاش انگار جا مونده بود. شمعها روشن شدند. نور نارنجیشان روی صورت هلیا لرزید. چشمهایش را بست. آرزو کرد. آرزویی که هیچوقت به زبان نیاورد: «کاش هیچوقت از هم جدا نشیم.» فوت کرد. شمعها خاموش شدند. دود باریکی بالا رفت و در هوا پیچید. همان لحظه، چیزی هم در دلش خاموش شد… بیآنکه بداند. وقتی مهمانها رفتند و صداها خوابیدند، سکوت نشست میانشان. سکوتی سنگینتر از هر حرفی.
پارسا آرام گفت: «هلیا… باید باهات حرف بزنم.» هلیا هنوز لبخند داشت. «اینجوری نگو، حس بد میگیرم.» چند ثانیه طول کشید. ثانیههایی که اندازهی یک عمر کش آمدند. «فکر میکنم… بهتره جدا بشیم.» دنیا همانجا مکث کرد. هلیا پلک زد. انگار جمله را درست نشنیده باشد. «چی؟»
«من هنوز برات مهمم… تو هنوز برام مهمی… ولی نمیتونم ادامه بدم. فقط… فقط یه مدت صبر کن. منتظرم بمون. قول میدم یه روز همهچی رو توضیح بدم.» «امروز؟ تو روز تولدم؟» پارسا چیزی نگفت. فقط نگاهش کرد… نگاهی شبیه خداحافظی. و رفت. چراغهای طلایی هنوز روشن بودند. بادکنکها آرام تکان میخوردند. کیک نصفه مانده بود. و جملهی «برای همیشه» زیر نور کمرنگ، مسخره به نظر میرسید چند هفته گذشت. هلیا با همان جمله زندگی میکرد: «منتظرم بمون.» با هر پیام گوشی دلش میلرزید. با هر صدای قدم پشت در، نفسش حبس میشد. تا یک عصر خاکستری. باران نمنم میبارید. هلیا بیهدف راه میرفت که ناگهان دیدش. پارسا.
ایستاده زیر سایهی یک درخت خیس. دستش در دست دختری دیگر. دختر سرش را بالا گرفته بود و میخندید. پارسا خم شد چیزی در گوشش گفت. همان لحن آرام. همان نزدیکی. هلیا حس کرد صدای قلبش را میشنود. نه شکست… فقط یک ترک عمیق. باران روی صورتش نشست. نمیدانست قطرههای باراناند یا چیز دیگر. در ذهنش فقط یک جمله تکرار شد: «منتظرم بمون…»
باران هنوز آرام میبارید. قطرهها روی موهای هلیا مینشستند و پایین میلغزیدند. چند ثانیه فقط نگاهشان کرد. میتوانست برگردد. میتوانست وانمود کند ندیده. اما پاهایش، انگار تصمیم خودش را گرفته بودند. قدم برداشت. هر قدم سنگین بود، اما محکم. رسید روبهرویشان. نفس عمیق کشید. صدایش کمی لرز داشت، اما شکستنی نبود. «سلام، پارسا.»
دختر کنار پارسا ساکت شد. نگاهش بین آن دو چرخید. پارسا سرش را بالا آورد. چشم تو چشم شدند. آن نگاه قدیمی، آن شناخت دو ساله… یک لحظه برگشت. اما فقط یک لحظه. ابروهایش را کمی در هم کشید. طوری که انگار دارد حافظهاش را میگردد. «ببخشید… ما همو میشناسیم؟» جمله ساده بود. آرام. حتی مؤدب.
اما از هر فریادی بلندتر توی گوش هلیا پیچید. هلیا نگاهش کرد. با همان لحن سوالی، همان چشمانی که هزار خاطره درشان بود. «واقعاً نمیشناسی؟» پارسا شانه بالا انداخت. دست دختر را محکمتر گرفت. «فکر کنم اشتباه گرفتی.» دختر کنار او لبخند کوتاهی زد. نه از روی دشمنی. از روی اطمینان. باران تندتر شد. و آنجا، وسط پیادهروی خیس، هلیا فهمید بعضی آدمها اول خاطرههایت را انکار میکنند، بعد خودت را. لبهایش کمی لرزید، اما لبخند زد. لبخندی کوتاه، غریبه. «حق با توئه… اشتباه گرفتم.» و برای اولین بار، او بود که نگاهش را برگرداند.
پاییز بود. هوا خنک، آسمان روشن، و برگها آرام روی پیادهرو میچرخیدند. هلیا دیگر آن دخترِ منتظر نبود. موهایش کوتاهتر شده بود، نگاهش عمیقتر. زندگی یادش داده بود چطور بدون تکیه دادن به کسی راه برود. تلفنش زنگ خورد. شماره ناشناس. چند ثانیه مکث کرد… جواب داد. «هلیا؟» همان صدا. اما دیگر آن لرزش را در دلش نداشت. ساکت ماند. پارسا ادامه داد: «میتونیم همو ببینیم؟ فقط یه بار. خواهش میکنم.» نمیدانست چرا قبول کرد. شاید برای بستن پروندهای که سالها پیش نیمهباز مانده بود. کافهای ساده. نه آن کافه قدیمی. نه میز کنار پنجره. پارسا زودتر آمده بود. چشمهایش خستهتر، صدایش پایینتر. وقتی هلیا وارد شد، برای لحظهای انگار زمان عقب رفت. اما فقط برای لحظهای. پارسا ایستاد. دستپاچه. «خیلی دلم برات تنگ شده بود.»
صدایش کمی شکست. «برگرد. از اول شروع کنیم. اینبار درستش میکنم. قول میدم.» هلیا نگاهش کرد. نه با خشم. نه با کینه. فقط با آرامشی که از درد عبور کرده بود. چند ثانیه سکوت. بعد خیلی ساده گفت:
«از اشنایی باهاتون خوشبخت شدم» «امیدوارم یه روز کسی رو پیدا کنی که هیچوقت مجبور نشی بهش بگی منتظر بمون.»
وایب اکانتت پرستیدنیه🛐🌸
فدات شم
عالی
خیلی قشنگ بود ♥♥♥خسته نباشی دلاور
عالی بود
جالب بود!