این شعر ها واقعا قلبم رو لمس کردن
مثل آن چایی که میچسبد به سرما بیشتر با همه گرمیم با دلهای تنها بیشتر درد را با جان پذیراییم و با غمها خوشیم قالی کرمان که باشی میخوری پا بیشتر بَم که بودم فقر بود و ع.ش.ق اما روزگار زخم غربت بر دلم آورد این جا بیشتر هر شبِ عمرم به یادت اشک میریزم ولی بعدِ حافظ خوانیِ شبهای یلدا بیشتر رفتهای اما گذشتِ عمر تأثیری نداشت من که دلتنگ توام امروز، فردا بیشتر زندگی تلخ است از وقتی که رفتی تلختر بغض جانکاه است هنگام تماشا بیشتر هیچ کس از ع.ش.ق سوغاتی به جز دوری ندید هر قدر یعقوب تنها شد زلیخا بیشتر بر بخارِ پنجره یک شب نوشتی: عاش.ق.م خون انگشتم بر آجر حک کنم: ما بیشتر
شانهات را دیر آوردی سرم را باد برد خشت خشت و آجر آجر پیکرم را باد برد من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند نیمم آتش سوخت،نیم دیگرم را باد برد از غزلهایم فقط خاکستری مانده به جا بیتهای روشن و شعلهورم را باد برد با همین نیمه همین معمولی ساده بساز دیر کردی نیمه ع.اش.قترم را باد برد بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت وا نشد بدتر از آن بال و پرم را باد برد
ع.ش.ق بعضی وقتها از درد دوری بهتر است بي قرارم کرده و گفته صبوری بهتر است توی قرآن خوانده ام... يعقوب يادم داده است: دلبرت وقتی کنارت نيست کوری بهتر است نامه هايم چشمهايت را اذيت مي کند درد دل کردن برای تو حضوری بهتر است چای دم کن... خسته ام از تلخی نسکافه ها چای با عطر هل و گلهای قوری بهتر است من سرم بر شانه ات ؟..... يا تو سرت بر شانه ام؟..... فکر کن خانم اگر باشم چه جوری بهتر است ....؟
هر بار خواست چای بریزد نمانده ای رفتی و باز هم به سکوتش نشانده ای تنها دلش خوش است به اینکه یکی دوبار با واسطه سلام برایش رسانده ای حالا صدای او به خودش هم نمی رسد از بس که بغض توی گلویش چپانده ای دیدم دوباره شهر پر از جوجه فنچ هاست گفتند باز روسری ات را تکانده ای می رقصی و برات مهم نیست م.رگ.شان مشتی نهنگ را که به ساحل کشانده ای بدبخت من ، فلک زده من ، بد بیار من... امروز عصر چای ندارم ... تو مانده ای
امیدوارم شما هم مثل من از این شعرها لذت ببرید فرهاد توی سریال شهرزاد میگفت : شعر رو نخون که حفظش کنی شعر رو بخن برای شبایی که هیچی جز شعر دلتو آروم نمیکنه :)❤💙
چه زیبا .......
✨
✨
ممنون عزیزمم