سلام سلام! خوش اومدید به بخش هفتم امیدوارم لذت ببرید!✨️
دو روز دگر مهمانی است. چه میپوشند؟ چه مهمانیای است؟ گوشی را برمیدارم و در گوگل، جستوجو میکنم. انبوهی از انواع کت و بلوزهای مردانه ظاهر میشود. بلوزهای قهوهای، مشکی و سفید. اما من... همچین لباسهایی ندارم! من فقط چندین تیشرت و یک کت چرمی و کاپشن مشکی دارم... و البته لباس دلقکی مس.خرهام.
من تا به حال به همچین مهمانیهایی نرفتهام. هزاران احتمال از ذهنم میگذرد. اگر این یک ت.له باشد چه؟ اگر آنجا دع.وایی رخ بدهد چه؟ اگر کسی مرا هل بدهد و سرم به تی.زی جایی بخورد و بم.یرم چه؟ همان اضطراب همیشگی. هیچوقت نتوانستم حتی یکروز از زندگیام را بدون این احتمالات بگذرانم.
مشکل اینجاست که سعی میکنم خود را آرام کنم و میگویم که چنین چیزی محال است رخ بدهد و تا به حال چنین نشده؛ اما همیشه صدا، یا همان ویس، میگوید: اگر اینبار این اتفاق افتاد چی؟ احتمال هرچیزی وجود داره. و دوباره استرس مرا فرا میگیرد.
به سمت کمد میروم و دو آن را باز میکنم. در آن چنان صدا میدهد گویی میخواهد از جا کنده شود. درون کمد چوبی، پوست پوست شدهاست و کمکم درحال پوسیدگی کامل است. به لباسهایم نگاه میکنم. مثل همیشه بینظم. کاپشن از چوبلباسی افتادهاست و یک تیشرت کاملا روی زمین کمد است و حتی یکی از شلوارهایم همین که در را باز میکنم روی صورتم پرتاب میشود گویی قصد حم.له دارد.
به یاد دارم که همیشه مادرم میگفت نظم کمدت رو رعایت کن. اما من هیچوقت گوش نمیدادم. من به نظم اعتقاد زیادی ندارم باور دارم فقط گاهی نیاز است و بیشتر اوقات فقط تلف کردن وقت است. مثلا تمیز کردن لباسها مهم است ولی دگر تاکردنشان چندان اهمیتی ندارد. نظم تا وقتی که به بهداشت مربوط باشد مهم است؛ باقیاش؟ مهم نیست.
طبق یکی از عکسهایی که در اینترنت دیدهبودم، تیشرت سفیدم که رویش طرح نوشابه دارد، کت چرمی مشکی و شلوار زغالیام را برمیدارم. از حالا لباسها را آماده میگذارم. امیدوارم کسی آنجا مسخرهام نکند چون... نمیدانم این تیپ برای همچین جایی مناسب است یا خیر.
نظرات بازدیدکنندگان (0)