...
انهایی که سعی دارند حال مرا خوب کنند و از سکوت من میرنجند نمیدانند هنگامی که میخواهم از مشکلاتم سخن بگویم گویی کلمات آنقدر سنگین هستند که لحظه ای احساس خفگی میکنم این بغض نیست اما حجم عظیمی از کلمات در گلویم گیر میکنند و اجازه ی صبحت کردن را به من نمیدهند در مقابل تمام حرف هایشان،حرف های خوب و بد آنها؟
تنه هایشان و حتی حرف های بامزه و خنده دارشان واکنشم تنها لبخند بی جانی است که انقدر خوب در نفش خود فرو رفته ام و طبیعی رفتار میکنم هیچکس متوجه نمیشود و حتی گاهی بعضی ها میگویند خوش به حالت،هرلحظه که احساس میکنم تا شکستن بغضم تنها تار موی نازک و ظریفی مانده بلند تر و بیشتر میخندم من در مقابل تمام حرف هایشان سکوت میکنم،سکوت میکنم،سکوت میکنم گاهش نیز در خانه برای چیزهایی گریه میکنم اما باور کنید که گریه نمیکنم من نه من گریه نمیکنم ناخوداگاه گریه ام میگیرد این اشک هایم طناب دار من هستند اینگونه است و نیمه شب هنگامی که جنازه ی بی جان خود را روی تخت پرت میکنم به بغض اجازه ی شکستن میدهم و اشک هایم جاری میشوند
اشک هایم برای چیست؟برای ریختن غذایم روی زمین؟برای درد کردن دستم؟برای افتادن نمک دان از دستم؟نه باور کنید من آنقدر هم آدم نازک نارنجی و زود رنجی نیستم و حتی آدمی که به این چیزهای کوچک اهمیت بدهد درست است من کسی ام که به تک تک جزئیات توجه میکند و برایش اهمیت دارد مخصوصا قاصدک ها،گربه ها و پروانه ها حتی افتادن نمک دان از دستم هم برایم اهمیت دارد اما هرگز بخاطرش گریه نمیکنم یعنی بهتر است بگویم گریه نمیکردم این من دیگر آن من قبلی نیست
رشته ی کلام را از دست ندهیم بله میگفتم اشک های کشنده،این اشک ها تمام حرف هایی است که با لبخند مضحکی آنها را مخفی کرده ام این اشک ها اشک ها اشک ها آه از این اشک ها کاش فقط اشک باشند لحظه ای درد چشم هایم را فرامیگیرد و ناگهان چشم هایم پر از اشک میشوند سپس بدان آنکه پلک بزنم چون میترسم درد چشم هایم بیشتر شود قطرات اشک سرازیر میشوند
اما آدم است دگر هرچقدر هم قوی باشد نمیتواند،من هم نمیتوانم و پلک میزنم اینجاست که قطرات اشک همچون مواد مذاب با سرعت بیشتر از چشم هایم سرازیر میشوند احساس میکنم نمیتوانم چشم هایم را باز کنم سوزش رنج آوری است تمام تنم میسوزد سپس درد از شقیقه هایم شروع میشود و در تمام سرم میپیچد گویی کسی با آجر بزرگی محکم بر سرم کوبیده،آری این اشک ها طناب داری هستند که تمام روز از آنها فرار میکنم اما شب در تاریکی اتاق تنگ و کوچکم ساعت سه نیمه شب دیگر من قوی نیستم دیکر توانی ندارم و در ضعیف ترین و شکننده ترین حالت خود سعی میکنم بخوابم تا باز هم از این طناب ها فرار کنم اما نمیتوانم آنها قوی اند و من الان ضعیفم ضعیف تر از آن که بدانی و آنجاست که دور گلویم میپیچند و مرا میکشند من هرشب میمیرم و فردا مانند روزهای دیگر جوری که انگار چیزی نشده ادامه میدهم:)
خیلی عالی بود😭