درود من به متن قبلا هم با این موضوع و سبک داشتم اما اون به دلیل یک سری مشکلات حذف شد و من این بازنویسی رو انجام دادم که تا حد زیادی با اون تفاوت داره خوشحال میشم بخونید
این است سوگنامهٔ شکوهی که بیعَلَم و بیافسر برپا شد؛ مرثیهٔ امپراتوریای که نه بر ستونهای مرمر و زر، که بر لرزش لهیبِ اجاق و بر شانههای نحیفِ زنی بینام استوار ماند. اینک خامه بر سیاهیِ دیگ میلغزد و تاریخ را ـ نه بر لوح مرمر ـ که بر کف دستان پینهبستهای مینویسد که هر بندش مِهرِ سلطنت دارد و هر رگش نایِ صبوری.مادر، آن شهریارِ خاموشِ ملکِ نان و نَفَس، بر تختی مینشیند که پایهاش بر آتش است و سایهاش به اندازهٔ دیگِ سیاه گسترده. نه سپاه دارد و نه سکه، نه نقاره میکوبند و نه عَلَم میگردانند؛ صولجانِ او ملاقهای است که در هوا میچرخد و بوی نان را چون سرودی کهن از پردهٔ فقر بیرون میکِشد. نشانِ او عرقیست که از پیشانیاش میلغزد و در نمکِ اشک میشکند؛ افسرش لبخندی است خاموش که فرمان میراند بیآنکه فریاد برآورد.
قلمروِ او چهار دیوارِ ساده و سقفی کوتاه، و در میان، محرابِ اجاقی که از آتشش نجابت صعود میکند. بیت العدلِ او همان دیگی است که در آن حکمِ تقسیم نوشته میشود: لقمهای برای این دهان، جرعهای برای آن کودک، و سهمِ خود، نسیهٔ فردا. اینجاست که عدالت به شمایلِ بوی نان ظهور میکند؛ عدالتی که نه تشریفات میشناسد و نه طاقتِ دروغ. در این اقلیمِ اندک، قانونِ اصلی چنین است: دیگری را سیر بدار، اگرچه خود گرسنه بخوابی. و چه سِبطی از سلاطین بدین شریعت گردن نهاده است؟مادر، کیمیاگرِ مغموم، از خاکسترِ اندک، قیامتی از برکت برمیانگیزد. از مشتی آردِ خسته و قطرهای روغنِ بیرمق، خوانی میگشاید که فرشتگان، اگر گذرشان افتد، سر بر آستانهاش خم کنند. او در دواتِ دیگ، با قلمِ ملاقه، منشورِ صبر مینویسد؛ بر برگههای نانِ نازک، تمبرِ مهر میزند؛ با بخارِ سوپ، نقابِ اندوه را از چهرهٔ کودکی پس میزند. هر چه در این خانه میجوشد، تنها طعام نیست؛ سوگندنامهای است که بر سفره گسترده میشود: به حرمتِ لقمه، به حرمتِ بوسهای بر پیشانیِ خوابرفته.
شب که چون سپاهِ قحط، درِ خانه را محاصره میکند، او بر بامِ دل اذانِ صبر میگوید. چراغی در جان میافروزد که نه از نفت است و نه از برق؛ از تسبیحِ آه است و آتشِ امید. آنگاه که گرسنگی، لگامگسیخته، میخواهد تا به حریمِ خوابِ کودکان بتازد، مادر به هیأتِ سپهسالاری بیخواب درمیآید؛ ملاقهاش ذوالفقارِ نانخواهی، و دستمالِ کهنهاش بیرقی سپید که تسلیم را جز در برابرِ لبخندِ فرزندان نمیپذیرد. او بر لبهٔ مرگِ لقمه، آنچنان سبک و وقور قدم میزند که گویی بر پلِ باریکِ میان فقر و فروپاشی، با نخِ نامرئیِ کرامت، راه میدوزد. چه شکوهی عظیمتر از این پادشاهی که خود، تاج از نمکِ اشک میبافد و تخت از استخوانِ خستگی میسازد تا رعایایش بیخوف و بیجوع بیاسایند؟ چه کوکبهای رفیعتر از آنکه صبح از شانههای او طلوع میکند و شب از پلکهایش فرود؟ او هر بامداد، چون مؤذنی بیناقوس، فرزندان را به امنِ نان فرا میخواند؛ و هر شام، چون نگهبانی بیسپر، بر آستانهٔ خوابِ آنان پاس میدهد. نامش بر سکه ضرب نشده است، اما بر نفسِ خانه نقش بسته. صورتش بر دیوارِ تاریخ نگشته است، اما بر آینهٔ روزگارِ ما میتابد.
ایوانهای مداین فروریخت و تختِ طاووس به غبار پیوست؛ افسرانِ زرآگین در گورِ خاموشی پوسیدند و فرمانها، چون کاغذِ کهنه، در باد پریشان شد. اما سلطنتِ مادر، بیدیوان و دبیر، پایدارتر از هر امپراتوری است؛ زیرا بنیادِ مُلکِ او نه سنگ است و نه ستم، که عشق است و انضباطِ عشق؛ و عشق، کهنترین و شکستناپذیرترین قانونِ عالم. او بر زمینِ گرسنگی، باغِ نجابت میکارد؛ بر نمکِ اشک، گندمِ صبر میروید؛ و بر خستگیِ استخوان، ایوانِ آرامش میافرازد.آری، این ملکِ کوچک ـ که حدودش از شمال تا جنوبِ یک دیگ است ـ قلمروی است که در آن طبل نمیزنند و علم نمیگردانند، اما نظمِ نان برقرار است؛ در آن، مرگ به سفره دعوت نمیشود و شب، هرچند به در و دیوار میکوبد، عاقبت در حریمِ لبخندِ کودکی زانو میزند. هیچ وقفیّهای بر درگاهِ این قصر نوشته نیست، جز نامِ مادر بر سنگِ دلها؛ و هیچ سرودی در تالارِ آن طنین نمیاندازد، جز بخارِ نانی که از تنورِ صبر بالا میرود.
این سوگ است، اما سوگی شکوهمند؛ نه برای مرگِ سلطنت، که برای شکوهِ سلطنتی که خود را در سکوت جابهجا میکند تا دیگری آسوده بنشیند. این مرثیه است، اما مرثیهٔ مغلوبی نیست؛ خطبهٔ نصرتِ بینقاره است. گرسنگیِ او چون نگینی خاموش بر انگشتِ ایثار میدرخشد، و رنجِ او چون دیبای سیاهی بر دوشِ روز، به زرِ مهر منقوش است. اگر تاریخ را هزار نویسنده بنویسند و هزار بار حک کنند، باز جا خواهی دید که هر صفحهاش، در حاشیه، با مرکّبِ نان و اشک، نامِ او را سروده است. پس بگذارید حقیقت را چنین بنگاریم: در جهانِ مادران، قصرها بر شعلههای اجاق بنا میشوند، تاجها از عرق و اشک بریده میشوند، و سلطنت با ملاقهای که در هوا میچرخد و دعایی که بیصدا بر لب میلرزد، محفوظ میماند. و گواهی دهیم ـ به حرمتِ لقمهای که از دستِ او به دهانِ ما رسید ـ که هیچ پادشاهی، از اَوانِ افسانه تا این دمِ بیافسانه، به اندازهٔ دستانِ یک مادر، مرگ را از سفرهها نرانده، شب را از خانهها واپس ننشانده، و جهانی چنین بیهیاهو، چنین باشکوه، نجات نداده است..ِ
من عاشق همه متن هات شدم اصلا یه لول دیگه ای تو ..𐙚
وااای منم عاشق این انرژی مثبت شدم خورشید خانم ممنوم
خیلی قشنگ بود
ممنون زیباا🫂💓
خیلی خیلی قشنگ بود🌱
مرسی مرسیی زیبارووو
عالیی✨
مرسیی🫂💓
قشنگ بوووووود:>
نه به اندازه زیبایی حضور شما
مرسیی💓🫂
قلمت رو خریدارم دختر شاهکار بوددد
بوس بهت دختر ممنوننن🫂💓
وای قلمت خیلیی پرجزئیات و میخ کوب کننده بود افریننننن>>>>🥲💕🎀
مممنون چشمات زیبا میبینن🫂💓
حتی کلمه شاهکار هم برای توصیف این پست کمه🛐🛐🛐
شما لطف دارید متشکرمم