غرق شدن در افکارم و زندگی کردن در رویاهایم تقریبا عادت هرشبم شده است دیگر دست از زندگی کردن در این دنیا برداشته ام من نتواستم ان زندگی پر از آرامش در کلبه ی چوبی میان دشت گل های آبی را داشته باشم که هیچ من حتی نتواستم آن زندگی آرام در خانه ای که خانه ی خودم است داشته باشم زیرا هیچگاه خانه ای نداشتم که مال خودم باشد
من آن دشت گل های آبی را نخواستم،من آن ستاره های پرنور را نخواستم،من آن دریاچه ی امید که ترکیب موج هایش با شکوفه هایی که در آب شناورند بی نظیر است را نخواستم،من قاصدک هایی که با انها پرواز کنم را نخواستم من در رویایم با اینها زندگی میکنم اما من فقط خانه ای میخواهم که بدانم برای من است من لبخندی را میخواهم که متعلق به من است
من تشنه ی ذره ای ارامشم داشتن اینها فقط در رویا کافی نیست زیرا اگر بیش از حد در رویاهایت غرق شوی نیز میمیری گاهی انسان تشنه ی چیزهاییست که شاید به چشم نیاید من فقط میخواهم مانند یک انسان عادی زندگی کنم من فقط میخواهم با خیالی راحت و دلی که ذره ای در ان نگرانی نیست سرم را روی بالشت بگذارم و صبح با لبی خندان و دلی پر از امید چشم باز کنم
من حتی زنده هم نیستم حتی دیگر نفس کشیدن هم برایم دشوار است.شاید شنیدن اینها از زبان یک دختر سیزده ساله برایتان تعجب آور باشد اما زمانی که تمام من میگفت گل ها دیگر زیبا نیستند،پروانه ها زیبا بال نمیزنند،برگ های درختان یکدیگر را در آغوش نمیگیرند،حتی دیگر باران آرامش به دنبال ندارد،قدم زدن هم حوصله سر بر است،غروب هرروز غم انگیز تر از دیروز است و حتی گل های لیلیوم دیگر مرده اند من سعی کردم آن نور کوچک که در تاریکی سوسو میزند باشم
من سعی کردم باورکنم که گل های لیلیوم هنوز نمرده اند،قاصدک ها هنوز شوق پرواز دارند،من سعی کردم این دروغ بزرگ زیبا را باور کنم.درست است که اگر در رویا غرق شوی میمیری اما شاید همین مردن هاست که هزاران بار تا کنون من را نجات داده.من سعی کردم در لجنزار آن نیلوفر آبی که میدرخشد را پیدا کنم و بگویم که هنوز زیباست من سعی کردم آن نور کوچک در عمق تاریکی را پیدا کنم من سعی کردم باورکنم که گل ها هنوز زنده اند و پروانه ها بال میزنند و برگ ها یکدیگر را در آغوش میگیرند
اما در میان اینها خود من نفس نمیکشم درمیان تمام این امیدها من در خودم امید را کشتم و اکنون کنج دیواری نشسته و به امیدی که خودم قاتل آن هستم خیره شده ام به دست های آلوده به خون خود مینگرم اما باور کنید که من نمیخواستم،من نمیخواستم ولی گویی چاقویی بر گلویم فشرده میشد اگر من امیدم را نمیکشتم هربار آن چاقو بیشتر فشرده میشد زیرا هربار که امیدوار شدم گویی چنان از لب دره ی آرزو ها پرت شدم که اگر کسی در قلبم چاقو فرو میکرد به این اندازه درد نمیکشیدم،به یقین میتوانم بگویم در اوج امید ناامیدی زهریست که مجبور به خوردن آنی زهری که اثرش هیچگاه از بین نمیرود و این شد که یکباره تصمیم گرفتم امید را در خود بکشم امید را در خودم کشتم و بعد چاقو را در قلب خود فرو کردم حالا تن خونی من هرشب در دنیایی که در ذهنم ساختم زیر شکوفه های گیلاس قدم میزند و قهوهاش را که مانند همیشه سرد شده مینوشد:)
نظرات بازدیدکنندگان (0)