عقربه های ساعت بدون اجازه حرکت میکنند زمان تند و تندتر میگذرد چیزی نمیتواند مانع آن شود چندین ساعت میگذرد که روی تخت خسته تر از خود آویزانم و خیره به سقفم؟دیگر درد شقیقه هایم عادی شده حتی سوزش چشم هایم عقربه ها تندتر از قبل حرکت میکنند در این اتاق تاریک گویی صدایی جز صدای قلب مرده ام نیست
انگار قلبم تمام دردش را فریاد میزند تمام روز درس هایم را به سختی خواندم،کارهای خانه را انجام دادم،به گل ها آب دادم و گلدان هارا تمیز کردم،با دوست هایم صحبت کردم،بلند خندیدم،باخانواده ام وقت گذراندم،آهنگ موردعلاقه ام را گوش کردم
اما حالا در تنها ترین،ساکت ترین و تاریک ترین نقطه جهان خودم هستم و افکاری که چون زنجیر دست و پایم را گرفته اند و مرا در قفسی که نفس کشیدن در ان سخت است اسیر کرده اند اکنون من تنها هستم تنها در عمق تاریکی تنها وسط حقیقت حقیقتی که تمام روز با گول زدن خود و دیگران آن را پنهان کردم حالا من خیره به سقفم و زمان همینطور میگذرد.
میگذرد و میگذرد و هرچه که بیشتر میگذرد بیشتر در سیاهی غرق میشوم سعی میکنم به سختی نفسی عمیق بکشم چشم هایم که اندوهگین تر از همیشه اند را میبندم و روی هم میفشارم ناگهان قطره ای اشک از گوشه ی چشمم سرازیر میشود قطره ای که داغی اش بیشتر از قبل چشم ها و گونه ام را به آتش میکشد
آنقدر خستم که میخواهم نباشم میخواهم برای همیشه بخوابم اما بعد از من چه کسی گریه های خواهرم را آرام کند؟چه کسی به گل ها اب دهد؟چه کسی پیش او باشد و سعی کند ان را از تاریکی بیرون بکشد؟چه کسی سعی کند دوستانش را خوشحال کند؟چه کسی برای پدر و مادرش ناز کند و خواستار ناز کشیدن آنها شود؟همین سوال ها باعث شده که زنده بمانم اما قلبم بین ماندن و رفتن دلش پر میکشد برای رفتن این قلب دیگر تحمل غم را ندارد ولی غم در این قلب مرده آشیانه ساخته.حال که چشم هایم را بسته ام حس میکنم توان باز کردنشان را ندارم آنقدر میسوزند که نمیتوانم چشم هایم را باز کنم قطرات اشک بیشتر و بیشتر میشوند لحظه ای به هق هق میافتم گویی لبهی پرتگاه تاریکی با تنی بی جان و سری که گیج میرود و چشم هایی که سو ندارند به دنبال صدای ضعیفی که به سختی به گوش میرسد میروم هرآن احتمال دارد از لبهی پرتگاه بیفتم من نمیخواهم خودم را بکشم اما اگر الان از این پرتگاه پرت شوم هم دیگر دست هایم را برای نجات دادن خود به سمت لبهی پرتگاه دراز نمیکنم من نمیخواهم خودم را بکشم اما حتی اگر الان سرم گیج برود تلاشی برای حفظ تعادل خود نمیکنم اگر این مسابقه ی مرگ و زندگی است من مرگ را انتخاب نمیکنم اما تلاشی هم برای زنده ماندن نمیکنم:)
نظرات بازدیدکنندگان (0)