بفرمایید اینم از پارت چهارم...
صبح با صدای خندیدن و حرف زدن بلند شدم.دنیس هم که انگار با همین سروصدا ها بیدار شده بود، خواست با لیس زدن صورتم بهم سلام کنه.روی تخت نشستم و کش و قوسی به خودم دادم. ساعت کنار تختم رو نگاه کردم،ساعت ۹ رو نشون میداد، عجیب بود،این ساعت از روز معمولا کسی بلند بلند حرف نمیزد.پاشدم،جلوی آینه رفتم و موهای نیمه پسرونهم رو مرتب کردم،بعد آروم لای در اتاقم و باز کردم.بابام، در حالی که پایین پله ها گوشی دم گوشش بود داشت حرف میزد:نه نه....توی نیویورک جای سوزن انداخت هم نیست..... فلوریدا؟نمیدونم/
در و بیشتر باز کردم، دنیس از کنار پام رد شد از پله ها پایین رفت و وارد پذیرایی شد.بابام با دیدن دنیس چشمش به من افتاد.با زبان اشاره بهم فهموند:یه لحظه صبر کن، الان تموم میشه/در جواب چشمکی زدم و از پله ها پایین رفتم.بعد از شستن دست و صورتم با تئودور مواجه شدم که داشت توی کمد دنبال لباس میگشت.خب همینجا بگم،خونه به این بزرگی یه اتاق بیشتر نداره که اونم برای منه، بابام و تئو هم بیشتر وقتا خونه نیستن و این یعنی خونه دست خودمه .پرسیدم:کجا؟/ نگاهی بهم انداخت لبخندی زد، خم شد و درحالی که دو طرف سر دنیس گرفته بود گفت:کار دارم.بیاد برم از یکی از رفیقام وسیله بگیرم./
_ول کن کله بیچاره رو!/صدای بابام بود که گوش تئو خان رو گرفته و فشار میداد،تئو هم ناچار دنیس و ول کرد.گوش تئو رو از دست بابام آزاد کردم و گفتم:چطوره منم باهات بیام تا بالاخره رانندگی یاد بگیرم؟/بابام موافقت کرد:آره.یه بار الکس هم با خودت ببر دیگه ۱۹سالش شده به هر حال باید یاد بگیره./دیودور در حالی که گوشش رو میمالید با حالت غرغر مانندی گفت:باشه...باشه حاضر شو ببرمت./
چند دقیقه بعد توی خیابون های نیویورک،منو تئو با ماشین پرسه میزدیم.تئو اصول رانندگی رو هم عملی هم شفاهی بهم میگفتی و نشون میداد.پرسیدم:چی میخوای از رفیقت بگیری؟/ در حالی که یه دست به فرمون و یه دست به دنده داشت جواب داد:یه مشت خرده ریز.سیم و باتری و از اینجور چیزاست،برای خونه نیاز میشه/ اوهومی گفتم و به روبه رو خیره شدم.ماشین جلوییمون که یه بنز مشکی رنگ بود داشت با سرعت میرفت و لایی میکشید.تئو هم که متوجه اون ماشین شده بود زیر لبی گفت:چشه این؟/که یهو ماشین جلوی ماشین ما خیلی تیز زد روی ترمز!تئو هم سریع زد روی ترمز،فقط شانس آوردیم نزدیم بهش.
نظرات بازدیدکنندگان (0)