درود! بفرمایید اینم از پارت اول!!
تابستون حتی شباش هم گرمه! یعنی کاملا شب نیست، غروبه ولی گرمه! نگاهی به اطراف انداختم هیاهو و شلوغی این ساعت از روز بیشتر میشه گرچه سروصدای مردم رو درست نمیشنوم چون هندزفری گوشمه.راستی یادم رفت خودمو معرفی کنم من استیو گیتس هستم تک پسر بیل گیتس،تازه بیست سالم شده و همراه مادر و پدرم زندگی میکنم. حتما فکر میکنید الان که تنها اومدم بیرون باید بادیگاردی چیزی هم داشته باشم...نه ندارم.پدرم خیلی منو معروف نکرده چون خجالتیه و خودمم خیلی دوست ندارم معروف باشم.
خلاصه، آهنگی که داشتم گوش میدادم تموم شد هندزفریمو در آوردم و... ای وای!ساعت هفت و نیمه و من عین خیالم نیست!الان باید خونه باشم وگرنه... بیخیال. خواستم سریع از خیابون رد شم که چراغ قرمز شد.عالیه حالا باید پشت چراغ قرمز وایسم که الانا هم سبز نمیشه. هر لحظه به مردمی که پشت چراغ قرمز وایمیستادن اضافه میشد آره... اینجا نیویورکه!یه شهر شلوغ ولی دوست داشتنی از نظر مردمش البته.
جاییکه میتونی ۱۲ساعت از روز لابه لای جمعیت گم بشی و نصفه شب ها نفس راحت بکشی چون، اون موقع خیابون ها خلوته.بلاخره چراغ سبز شد و من با عجله به سمت دیگه ی خیابون رفتم. نور چراغهای ماشینا توی چشمم بود و یکم اذیت میشدم. رسیدم اون سمت، نفس نفس می زدم. به دروازه آهنی سیاه رنگ عمارت نگاه کردم، با خودم گفتم الان باید از هزارجور مرحله امنیتی رد بشم ولی...عجیبه، در باز بود حتی در اصلی عمارت. پدرم هیچ وقت در رو باز نمیزاره اگه هم بزاره فقط یه درو باز میزاره و یه در دیگه رو میبنده!
نهنهنه! این افکار و از سرت بیرون کن استیو همش خیالاته! ولی نکنه... ترس تمام وجودم و برداشته بود. آروم آروم به سمت در اصلی عمارت که نیمه باز بود رفتم. برای رسیدن به در اصلی باید از حیاط بزرگی که کلکسیون ماشین های گرون قیمت پدرمه بگذرم. خب از ماشین های کم نشده پس یکم خیالم راحت شد، بعد از گذر از نمایشگاه ماشین چند پله کوتاه رو بالا رفتم و ...چراغ داخل خونه روشنه پس نفس راحتی کشیدم، وارد شدم و با چهره سرد بی احساس پدرم روبه رو شدم.داخل چشمای خاکستریش هیچ احساسی دیده نمیشد گرچه همیشه همینطور بوده. سلام کردم، بدون اینکه جواب سلاممو بده خشک گفت/بشین پسر.. باهات حرف دارم./ بله!! کار داره یعنی چی میخواد بهم بگه؟
نظرات بازدیدکنندگان (0)