خب خوش اومدین به پست جدید میوعلی! اینجا به داستان های غمگین کوتاه می پردازیم دوستان 😮👍🏻 امیدوارم خوشتون بیاد 😌 بزن بریمممم
نام داستان : دخترک کبریت فروش نام نویسنده: هانس کریستین اندرسون خلاصه داستان: در شبِ سال نو، در حالی که دانههای برف شهر را سفیدپوش کرده و سرمای کشندهای همه جا را فرا گرفته، دخترک فقیری در خیابانها پرسه میزند. او پابرهنه است (چون دمپاییهای مادرش که برایش بزرگ بود را در اثر عبور یک کالسکه و بیاحتیاطی، گم کرده است) و سبدی از کبریت در دست دارد تا آنها را بفروشد. اما در آن شبِ سرد، هیچکس از او کبریتی نمیخرد. دخترک که از شدت سرما میلرزد و جرئت ندارد به خانهای که در آنجا هم سرما و گرسنگی در انتظارش است بازگردد، به گوشهی دنجی میان دو دیوار پناه میبرد. او برای اینکه کمی گرم شود، یکی از کبریتهایش را روشن میکند. با روشن شدن هر کبریت، شعلهی گرم آن، دنیایی خیالی و رویایی را برای دخترک ترسیم میکند: ۱. در شعلهی اول، او یک **بخاری آهنی بزرگ و گرم** میبیند. ۲. در شعلهی دوم، یک **سفرهی رنگین با غذایی لذیذ** (یک غاز بریان) ظاهر میشود که به سمت او میآید. ۳. در شعلهی سوم، **درخت کریسمس باشکوهی** با هزاران شمع روشن در مقابل چشمانش نمایان میشود. دخترک میداند که با خاموش شدن کبریت، این رویاها محو میشوند. او که به شدت دلتنگ مادربزرگ مهربانش است (تنها کسی که با او با محبت رفتار کرده بود)، کبریتها را یکی پس از دیگری روشن میکند. در آخرین شعلهها، مادربزرگش را میبیند که با لبخندی مهربان به سوی او میآید. دخترک برای اینکه مادربزرگش را پیش خود نگه دارد، تمام کبریتهای باقیمانده در جعبه را یکجا روشن میکند تا نورِ مادربزرگ هرگز خاموش نشود. صبح روز بعد، مردم دخترک را میبینند که در گوشهی دیوار، در حالی که لبخند بر لب دارد، از شدت سرما خشک شده و جان سپرده است. کنار او، جعبههای خالی کبریت قرار دارد که نشان میدهد او در آخرین لحظات عمرش، در میان رویاهایش به گرمترین و شیرینترین جای ممکن سفر کرده بود.... ـــــ ببخشید طولانی شد
نام داستان: کریسمس در خانه فقر نام نویسنده: نامعلوم خلاصه: داستان پسری یتیم را روایت میکند که در شب کریسمس، پشت ویترین فروشگاههای پر زرق و برق شهر راه میرود. او به جای خرید، فقط به گرمای بخاریهای داخل مغازهها خیره میشود. او در حالی که از شدت سرما بیحس شده، در گوشهای از خیابان به خوابی ابدی فرو میرود، در حالی که در رویاهایش، خانوادهای دارد که او را برای شام کریسمس به خانه دعوت کردهاند
نام داستان: جفت کفش های لنگه به لنگه نام نویسنده: نامعلوم داستان دختربچهای است که تنها داراییاش یک لنگه کفش کهنه است. او آرزو دارد برای رفتن به مدرسه، جفتِ دیگر آن را پیدا کند. روزها در خیابانها به دنبال لنگه دیگر میگردد، اما هرگز آن را نمییابد. در پایان، او در حالی که با همان یک لنگه کفش در برف بازی میکند و تصور میکند که با کفش کامل در حال رقصیدن است، از شدت سرما جان میدهد؛ تصویری از آرزوهای کوچکی که هرگز برآورده نشدند..
نام داستان: پسرک و اسباببازی نداشته نام نویسنده: ببخشید پیدا نکردم خلاصه: داستان پسری که در یک محله فقیرنشین زندگی میکند و تمام دلخوشیاش تماشای اسباببازیهای پشت ویترین است. او هر روز با گچ روی دیوار، تصویری از آن اسباببازی را میکشد تا حس مالکیت داشته باشد. یک شب که برف شدیدی میبارد، او سعی میکند با خوابیدن کنار دیوار و بغل کردن تصویر گچیاش، گرم شود. صبح روز بعد، مردم فقط تصویر گچیِ یخزدهی روی دیوار را میبینند
نام داستان: نامه ای به آسمان خلاصه: داستان کودکی که مادرش را از دست داده و چون آدرس دقیقی از او ندارد، تمام نامههایش را برای مادر به صندوق پست میاندازد. نامههایی پر از دردِ دوری و تقاضا برای بازگشت. سرانجام یک روز، او که از بیماری و گرسنگی ضعیف شده، با آخرین توان نامهای مینویسد و برای انداختن آن در صندوق، در برفها جان میدهد. نامه هرگز به دست کسی نمیرسد، جز باد و برف
نام داستان: نوازنده خیابانی خلاصه: پیرمردی که با ویولن قدیمیاش در سرمای کشنده ساز میزند تا پولی برای خرید نان تهیه کند. هیچکس به موسیقی او توجهی نمیکند. او در حالی که دستانش از سرما خشک شده، آخرین قطعهاش را برای پرندهای که کنارش نشسته مینوازد. وقتی صبح روز بعد مردم برای رفتن به کار از آنجا رد میشوند، او را میبینند که در حال نواختن، برای همیشه خاموش شده است
نام داستان: گنجشک کوچک در طوفان خلاصه: داستان گنجشکی که در اوج سرمای زمستان، به دنبال سرپناهی میگردد تا از طوفان در امان بماند. او هر بار به پنجرهی خانهای گرم میکوبد، اما صاحبخانهها او را دور میکنند. او در نهایت در گوشهای از یک ایوان خالی، در حالی که به نور ضعیفِ چراغِ خانهای در دوردست خیره شده، بالهایش را برای همیشه میبندد؛ نمادی از معصومیتی که در دنیای سردِ پیرامونش جایی ندارد.
اسلیبییییییییی کردیییی🩰💖💞فرصت؟
خیلی قشنگننن فقط چرا همشون توی برف مر..دن؟ داری از زمستون میترسونیم-
آره موافقم خیلی خوبن
وای عالی بود 😂
وایی ارعه😂