پارت سوم«ببخشید بابت تاخیر»
تیک تاک تیک تاک، صدای ساعت بود.میگن سفید رنگ آرامشه ولی،اگه خاکستری یا سیاه همراهش باشه یه ذره موجب استرس میشه.سکوت سنگینی اتاق و گرفته بود،پدرم با چشمای خاکستری رنگش به نقطه ای نامعلوم خیره شده بود.نگاهی به سرووضعش انداختم،همون کت و شلوار سرمه ای رنگ که حالتی مات داشت.خب راستش در برابر من که تی شرت و شلوار جین پوشیده بودم یکم مایه خجالت بود.تصمیم گرفتم سکوت رو بشکنم:ام...پس مامان/حرفمو قطع کرد بدون اینکه بهم نگاه کنه خشک گفت:گوش کن تو الان بیست سالته،دو سال هم از سن قانونیت گذشته./مکث کرد نفس عمیقی کشید و ادامه داد
: منو مادرت یه تصمیم گرفتیم،از اونجایی که من دیگه دارم کم کم بازنشسته میشم،بهتره دیگه شرکت رو به تو بسپارم اما،قبل از اون آدام جونز از من خواسته تا برای دخترش/این بار من بودم که حرفشو قطع کردم منظورش و متوجه شده بودم و نه عمرا اگه بذارم:میخواید....ازد-+واج کنم؟/با چشم غره سمتم برگشت و جدی گفت:وقتی من حرف میزنم وسط حرفم نمیپری استیو!/برای اولین بار میخواستم باهاش مخالفت کنم. اون پدری بود که با نگاهش خ+-ون رو توی رگ هات متوقف میکرد و محال بود که بتونی حرف روی حرفشو بذاری.
منم بلند شدم و مثل خودش جدی گفتم:اما من نمیخوام، تو هم نمیتونی منو مجبور کنی!/بدون اینکه منتظر حرفش بمونم رفتم توی اتاقم.پدرم بدجور عصبانی شده بود و مدام اسممو بلند صدا میزد.در اتاقمو بستم و قفل کردم.بغض گلومو گرفته بود به دیوار تکیه دادم و سعی کردم گریه نکنم.من خیلی آدم احساساتی هستم کاملا برعکس پدرم.صداش توی سرم میپیچید و باعث شد که بغضم بترکه.اشکام شروع به ریختن کردن.
به تصویر خودم توی آینه نگاه کردم،نه،شبیه هیچ کدوم از اعضای خانوادم نیستم.موهام قهوهای فندقی و پوستم نیمه سبزهست،چشمام هم به خاطر یه بی+-ماری که نمیدونم چیه بنفش رنگه.برعکس پدرم موهاش بلونده و چشماش خاکستری.مادرم هم موهاش قهوه ای و چشماش خاکستریه.جفتشون پوستشون روشنه.
نظرات بازدیدکنندگان (0)