قسمت هجدهم فصل چهارم...
نگاه ایوان به او برای لحظه ای نرم شد و لبخند محوی زد. به آرامی دستش را به دست او روی فلز سرد ماشین نزدیک کرد. این حرکت ظریف از نگاه دختر پنهان نماند. نگاهش را به دست او که تنها یک اینچ با دستش فاصله داشت انداخت، ولی هیچ حرکتی برای مخالفت انجام داد. ایوان تنها انگشت کوچکش را دور انگشت کوچک او حلقه زد. یک حرکت کوچک از محبتی تازه شکوفا شده. دختر نگاهش را لحظه ای به او دوخت و سپس دوباره به منظره شهر دوخته شد. در این لحظه ساده و سکوت چیزی جدید در فضا احساس می شد، ترکی در یخی که میان آن دو قرار داشت. یک لمس ملایم و نرم و لطیف. یک نشانه. یک ابراز علاقه خاموش و والاتر از هر اعترافی.
دختر ناخودآگاه با لمس دستان سرد او بر روی پوستش کمی مورمور شد. چیزی محو مانند لبخند بر روی چهره ایوان نقش بست، نه از غرور یا چیزی بدوّی، بلکه از چیزی مقدس و زیبا که تازه شکوفا شده بود. به آرامی گ.و.نه های سرخ و سرد او را با انگشت شست نو.ا.ز.ش کرد. انگار که می خواست بافت نرم آنان را امتحان کند. به آرامی دستانش را پائین انداخت و دوباره فاصله قبلی میانشان حفظ کرد. دختر چیزی نگفت، مانند همیشه هیچ غرولند یا حاضرجوابی ای آماده نداشت که با آن اخم همیشگی در صورت او بکوبد. فقط با چشمان اقیانوسی به او نگاه می کرد، مانند اینکه می خواست پردازش کند که چه اتفاقی افتاده است. دختر که گویا درکی از این حرکت کوچک ندارد پرسید. _این برای چیه؟. از این سوال به ظاهر ساده و نه چندان سخت که باعث جا خوردن ایوان شد به راحتی داشت انگیزه او را بدون پرده می پرسید.
ایوان کمی سرش را به سمتی چرخاند درحالی که نگاهش را پائین انداخته بود و با لحنی آرام و عاری از دروغ جواب داد. _خب، فقط دلم خواست این کارو کنم!. دلیلشم نپرس چون برام سخته جواب بدم. قبل اینکه فرصت چرخاندن سرش را برای دیدن چهره او پیدا کند با نیرویی قوی و ناگهانی از پشت بر روی برف ها افتاد. تنها چیزی که بعد از گذر این لحظه کوتاه مه مانند جلوی چشمانش دید، لبخندی واقعی بر چهره دختر بود که حالا او را مانند شکاری به دام انداخته بود. آن لبخند چندان گرم نبود، اما سرد هم نبود. یک حرکت نادر از دختری که تا به حال لبخندی از او ندیده بود. چند تار از موهای طلایی زیبایی اش آشفته و بر روی پیشانی اش افتاده بودند.
ایوان خیلی صمیمانه به آرامی دستش دراز کرد و تارهای موی آشفته او را به پشت گوش اش هدایت کرد. اینبار دختر قبل از کنار رفتن در حرکتی کاملأ ناممکن و ناگهانی خم شد و بو.س.ه کوتاهی بر گ.و.نه او گذاشت. یک اعتراف کوتاه، پر معنا و واضح. منم ازت خ.و.ش.م میاد، حتی اگر بر زبان نیاوری. وقتی کنار ایوان روی برف نشست او نیز به آرامی خود را بالا کشید و نشست. نگاه ایوان به او این بار نرم تر و کمی شیطنت آمیز تر از قبل بود. صرفا نگاه یک پسر شرور به چیزی که می خواسته رسیده بود، یا کاری که می خواست انجام داده بود. بدون هرگونه سوء نیت. این نگاه پر از معنا و شرورانه از دختر پنهان نماند.
دختر با دست صورت او را گرفت و کمی با شوخی به عقب هل داد و چشمانش را با دلخوری ای سطحی چرخاند و غرغر کرد. _حالا اینجور نگاهم نکن. ایوان صورتش عقب برد و از زیر دست او جاخالی داد و با نیشخندی آشکار اصرار کرد. _ بی خیال، نه اینکه تو هم بدت اومده. دختر بلند شد و بدون اینکه بحث کند به سمت ماشین رفت. ایوان بدون اتلاف وقت بلند شد و دنبالش راه افتاد. هنگامی که هردو سوار شدند و کمربندها را بستند، ایوان کمی به سمت او چرخید و پرسید. _خب حالا چیکار کنیم؟ ایده ای داری؟. _آره، برگردیم به خانه!. با چرخاندن سوئیچ موتور ماشین با غرشی رعد مانند روشن شد و ایوان کنترل هدایت ماشین را در دست گرفت و به جاده برگشت.
سپاس تا اینجای داستان. بیا این برای تو که خیلی گلی💐☕
نظرات بازدیدکنندگان (0)