سلام بچه ها بالاخره دلو زدم به دريا و داستانمو نوشتم اميدوارم خوشتون بياد اول از همه بايد يه اطلاعات اوليه اى راجب داستان بهتون بدم اين داستان در مورد ٣ تا پسر از اكادمى كاراگاهاست كه ٣ نفرى با هم گروه كوچيكى درست كردن(جدا از اكادمى اى كه ميرن)و باهم پرونده ها رو حل ميكنن تو اسلايد بعدى توضيحات بيشترى ميدم
خب اين سه تا پسر هر كدومشون يه قدرت خارق العاده اى دارن كه توى شهرشون همه اين قدرت ها رو دارن.قدرت شخصيت اصلى كه داستان رو از زبون اون ميشنويم ولت هست ، يعنى كنترل الكتريسيته.(اسمش كيت عه) ٢ نفر ديگه يكيشون فين هست كه اسم توانايى ش دوگانگى هست يعنى قدرت يخ و اتيش و ديگرى هم جكسه كه چشمكيه. يعنى ميتونه خودش رو غيب و ظاهر كنه خيلى از قدرت ها رو هنوز نگفتم و ميخوام تو هر پارت چند تا قدرت جديد بگم اين تصويرى كه ميبينيد تصوير كيت ه و اسلايد بعدى عكس فين اسلايد بعديش عكس جكسه اينم بگم كه جكس ١١ سالشه ، فين ١٤ و كيت هم ١٣ سالشه و همشون مستقل زندگى ميكنن اميدوارم خوشتون بياد
آكادمى كاراگان مرموز از زبان كيت: مثل هميشه صبح زود بيدار شدم.چراغا رو روشن كردم و به طبقه پايين رفتم . از كابينت يه بسته برشتوك برداشتم و شروع به خوردن شدم. بعد به ساعت نگاه كردم و با ديدنش ، مثل برق لباسام رو پوشيدم و به سمت خانه درختي روانه شدم. چند مايل را طى كردم و حدود نيم ساعت در راه بودم تا به مقرمون رسيدم و يه سگ پشمالويى را ديدم كه به سمتم امد .جرقه را ناز كردم و مقدارى غذا برايش ريختم . او را ٢ سال پيش وقتى از اكادمى به خانه برميگشتم،خيس و لرزان از باران پيدا كردم و در خانه درختى به او پناه دادم.او هم با ما ٣ نفر دوست شد و پيشمان ماند. ديشب هم تا ديروقت داشتين اموزش هايى به جرقه ميداديم و خوشحالم كه هنوز هم به اموزش هايش پايبند است. نگاهى به ظاهر ژوليده خانه درختى مياندازم و عزمم را جزم ميكنم تا خانه درختى را مرتب كنم. تشكچه را به سمت چپ مياندازم و با دستمالى خيس پله ها را تميز ميكنم. دارم به كارم ميرسم كه كسى ميگويد :(سلام!) به پايين نگاه ميكنم اما كسى را نميبينم؛ جكس.
اون هميشه از توانايى اش استفاده ميكند تا من را سر به سر بگزارد؛ باشه،منم تو اين بازى باهاش همراه ميشم. كنار پله ها بوته اى را ميبينم كه تكان ميخورد.معلومه كه خودشه. الكتريسيته را در دستانم جمع ميكنم و به كنار بوته ميزنم . كنار بوته ميسوزد و جكس را ميبينم كه با يك لبخند احم.قانه كنار شاهكارم ايستاده. خيلى رو مخ است. دوباره غيب ميشود و من از روى صداى پله ها متوجه ميشوم كه دارم بالا ميايد.با ناله اى ميگويم:(جكس!بعضى وقتا واقعا رومخ ميشى…) او را ميبينم كه زير پايم نشسته و جرقه را ناز ميكند.پوف . ديگر از جكس نا اميد شده ام و ميخواهم دست به كارى بزنم كه از پايين صدايى ميايد:(اوه؛ببخشيد دير كردم.ولى همش تقصير ساعت زنگ زدمه) و دستانش را به نشانه تسليم بالا ميبرد. فين را ان پايين ميبينم كه شاد و شنگول است. با بي حوصلگى ميگويم:(اوف؛خوبه كه اومدى ! جكس داشت ديو.ونه م ميكرد!) به جكس نگاهى مياندازم و او را در حالى كه با چشمان ابى اش پوزخند ميزند ميابم.
ناگهان قيافه جكس جدى ميشود و ميگويد:(راستى!وقتى داشتم ميومدم به اين پوستر بر خوردم.) پرستر را با نيشخندى ميقاپم و نوشته اش را با صداى بلند ميخوانم:" همستر گم شده! مشخصات: اسم:توت فرنگى رنگ چشم:قهوه اى تيره رنگ مو: سفيد و طلايى اگر پيدايش كرديد به ادرس(خيابان مرچنت-پلاك ١٧- پت شاپ پنجولى) مراجعه كنيد"
فين كه حالا از پله ها بالا امده برگه را از دستم ميقاپد و پشت ان را ميبيند؛به سختى جلوى خود را ميگيرد تا منفجر نشود،من هم همينطور اما جكس كار ديگرى ميكند. با خوده اى بلند ميگويد :(چرا چشاش چپه؟؟؟)و باز هم روى زمين از شدت خنده ميقلتد . فين سريع با توانايى اش دهن جكس را با يخى نازك ميبيندد تا جكس اينقدر ابرو ريزى نكند. بعد از نگاه كردن به ساعت ميگويد:(خب ، بهتره الان به سمت مغازه اقاى تاد راه بيفتيم ،احتمالا الان مغازه اش بازه.) من سرى به تاييد تكان ميدهم و برگه را از فين ميگيرم و يهو ياد چيزى ميوفتم. (وايسا فين!ديروز كه من بعد از تمرينات جرقه به خونه بر ميگشتم،يه همستر ديدم،اما اون همستر خيلى نورانى بود،انگار كه شبح باشه.بعد هم كمى چشمام رو ماليدم و ديدم رفته .فك كردم خيالاتى شدم اما يادم نميره كه اون دماغش رو برام تكون داده بود! بهتر نيست اول اونجا رو بگرديم؟؟؟)
فين جورى نگاهم ميكند انگار ادم فضايى ديده است.تا ميخواهم حرفم را اثبات كنم صدايى از پايين ميايد:(بچه ها!كيت راست ميگه!)به سمت صدا ميچرخم و كالوم را ميبينم.لبخند پهنى ميزنم. كيت با توانايى "بلوف گير"ى اش حرفم را به ان دو نفر اثبات ميكند.كالوم مرد مهربان و مسن ايست كه بعضى اوقات در حل پرونده ها كمكمان ميكند. جكس از حالت شوخ اش در ميايد و ميگويد :(خب پس بهتره اول يه سرى به خونه كيت بزنيم و بعد بريم به پت شاپ . و اينكه،ممنونم كالوم!!) و دستى به سمت كالوم تكان ميدهد.كالوم هم با لبخند مهربانى ميرود. ما هم فرصت را از دست نميدهيم و به سمت خانه ام راه ميفتيم.
اگه از اين پارت حمايت شه پارت هاى ديگه رو هم ميزارمم😁
بسیار جذاب منتظر قسمت بعد هستم
❣❣
عالییییییییییی بود آفریننننن 🔥🔥🔥🔥
مرسییی❣❣❣
عالیی بود
ادامشو میذاری؟؟؟؟؟؟
حتما❣
عالیی خواستار ادامه
❤🫂
عالی بوددددد
پارت بعدی هم سریع تر بزار ☺😘
❣❣❣
داستان خوب و خلاقانه ای بود،
شخصا دوست دارم بیشتر حمایت بشه از داستان نویس های خلاق تسچی از جمله شما
مرسیییی 🫂❣
نمیدونستم اینقد حمایت میشههه😭