دروددد و سلام!(توی نتیجه از آریک عکس گذاشتم.)
ماه عزیز امروز صبح رایان دوباره معرکه گرفته بود.همه را دور خودش جمع کرده بود موعظه برایشان میکرد.داد میزد و چرت و پرت هایش را برای بقیه تکرار میکرد.«دانش آموزان عزیز فاکس وود. من رایان از فاکس وود¹ هستم. اما این یه دروغ محضه! من از فاکس وود نیستم. من ولیعهد این فرمانروایی هستم و اهل کملوتم².
هم من هم برادرم! ما فرزندان شاه آرتور³ هستیم!» و یک عالمه چیز عجیب و غریب دیگر.جاپس کنار من ایستاده بود و می گفت. «فقط نگاهش کن! یکی نیست بهش بگه آخه برادر من... تو تاحالا از نزدیک کملوت و دیدی یا آرتور و دیدی که حالا الان بچه اشی؟ بعد چرا اسم منو میاری؟! بزار دیوونه بازی هاتو به پای خودت بنویسن نه من!»جواب میدهم .«خودت بهش بگو خب.»آهی میکشد و موهای نارنجی اش را کمی صاف میکند.
«بابا مگه به حرف من گوش میده؟ یه بار وقتی خیلی کوچیک بودیم تو کشوی میز مامان یه دعوتنامه از طرف قصر پیدا کرد که خود آرتور نوشته بودتش.یه بارم مامانمون وقتی اون داشت از ملکه حرف میزد عصبی شد و دعواش کرد. کلا وقتی اسم ملکه میومد یه طوری میشد.ببین یکم عجیب بود اما نه اینکه تو بچه گمشده ی آرتور باشی دیگه!»
اکنون هم مثل اولین باری که او را دیدم در همان کتابخانه نشسته ایم و کتاب میخوانیم.جاپس در روخوانی اصولا بهتر شده است اما هنوز هم کمی دست و پا شکسته می خواند.او می پرسد : آریک این افسانه ها دروغن مگه نه؟» نگاهش میکنم «چطور مگه؟» «آخه ببین میگه دلیل اینکه ماه سطحش پر از چاله است؛اینه که گهگاه آدم هایی پیدا میشن و برای اینکه مرهمی برای زخمشون پیدا کنن با ماه حرف میزنن.
ماه هم چون نمیتونه به سادگی زخمشونو التیام بده مجبوره خودشو زخمی کنه تا اونا درمان بشه. اما علم و حتی جادو خلافشو میگن...یعنی خب میدونی من زیاد نمیدونم اما مطمئنم این دلیلش نیست!»به تونگاه میکنم. کمی برایم سخت است که جوابش را بدهم. چون از جهاتی درست میگوید. علم و جادو این را رد می کنند.کل داستان را رد میکنند. اما آنها چه میدانند؟ او دوباره می پرسد. «اصلا به نظرت کسی هست که با ماه حرف بزنه؟»
به او و بعد دوباره به تو نگاه میکنم. چند بار این کار تکرار میکنم.«خب...آره به نظرم.»لبخند میزند. «خیلی جالب میشه ها! اما جدی داستانا فقط به قوه ی تخیل نویسنده اشون ربط دارن یا....خب یا حقیقتن؟ من حتی اگه بگی دروغن هم بازم واقعی در نظرشون میگیرم.» به او میگویم.«اشکالی نداره. داستان ها برای ادم هایی که میخوان، واقعین. هرچقدرم که غیر منطقی یا دروغ به نظر بیان دلیل بر این نمیشه که واقعا اینطوری باشن.»
کمی صبر میکنم.«چون کی گفته که ما میتونیم فقط با علم و جادو زنده بمونیم؟پس چطوری میخوای ادامه بدی این زندگی کوفتی و وقتی راهی برای فرار برای خودت نزاشته باشی؟» او سرش را روی صندلی می گذارد.«اصلا به دَرَک که واقعی نیستن. من که اونا رو واقعی تر میدونم.»
عالی مثل همیشه 😭✨
مرسییی😭
بسیار عالی منتظر قسمت بعد هستم
مرسیی از شما:)😭
مثل همیشه عالی بود و حرف نداشت🩷
مرسییی😭
عررررررر پارت جدیدددد
آرههه
این داستان بی نهایت عالی و محشر است😭🌟
و بنظر میآید که این کاربر کمی دیر با این شاهکار آشنا شده_🌚
ما هم مثل آریک از "الی" بیزاریم🫠 چون الی فردی ظاهربین و بدون عاطفه است "آقای هومات" هم با اینکه از این موضوع آگاه بود ترجیح داد دروغ را باور کند چون بعضی وقت ها دروغ از محبوبیت زیادی برخوردار است. ✍
و در نهایت فکر میکنم دوستی بین جاپس و آریک پایان خوشی دارد_😃🍀
خسته نباشی💫✨
وااای مرسییی 😭💖 اینکه داستانو دوست داشتی و شخصیتها رو تحلیل میکنی خیلی برام ارزشمنده✨
وایوایوای مثل همیشه عالیییی
وایوایوای مرسییی😭
عالیی بود بانو 🫠
مرسیی بانو😭
خواهش می کنم زیبارو !
قربانت بانو😭💖
حیفییی
عیب بابااا😭