چيزى به ناهار ظهر نمانده بود، تيلدا روى نيمكت نشسته بود. (باورم نمى شه ترو به عنوان سرباز انتخاب كردن.) جکسون به دیواره اتاق تکیه داده بود ، او پنج سال است که در چامکا تعلیم می بیند. ادامه داد. (می دونی چامکا جای بچه های کوچیک و ض.ع.ی.ف.ی مثل تو نیست.) تیلدا نفس عمیقی کشید. او ترجیح می داد خودش را با کار هایش ثابت کند نه با حرف هایش بنابراین جوابی نداد، فقط با خ.ش.م به او نگاهی انداخت و اتاق اسراحت را ترک کرد.
متیو در باغ قصر روی نیمکت دست به سینه نشسته بود؛ حوصله اش سررفته بود. خواهرش بیشتر روز را با لیام می گذراند،کیلا هم مشغول یادگیری تاریخ و جغرافیا بود. تصمیم گرفت به تیلدا سر بزند. از جایش بلند شد، نفس عمیقی کشید، دست ها و پاهایش بزرگ شدند، فلس هایی مشکی رو آنها ظاهر شد ، چشمانش طلایی رنگ شد ، دندان هایش تیز تر و بزرگ تر شدند، بال هایی بزرگ درآورد چنان که کافی بود فقط یکبار بال بزند تا طوفان ایجاد شود؛ متیو تبدیل به اژدها شد، ارتفاع گرفت و بالا رفت تا سرزمین پریان را پیدا کند.
میرا از پایین او را دید، داد زد. (متیو! تیلدا گفت وقتی تمرین داره نریم پیشش!) متیو حرف های میرا را نادید گرفت و به سمت چامکا پرواز کرد. ليام نگاهى به ميرا انداخت. (بيينم وقتى متيو برگرده قراره ب.ك.ش.ي.ش؟) ميرا خنده اى كرد و جواب داد. (تيلدا خودش حساب متيو رو ميزاره كف دستش.)
(من تا سه ميشمارم و شما ت.ي.ر رو پرتاب مى كنيد، ت.ي.رتون بايد دقيقا بخوره وسط هدف همگى فهميدين؟) صداى استاد مايكسا بود او بى شک قوی ترین،سریع ترین و باهوش ترین سرباز سرزمین ویردم بود. بعد از اتمام تمرین ، وقتی همه مشغول ت.ی.ز کردن سلاح ها شدند، متیو از در، وارد حیاط شد، همان حیاطی که سربازان در آن تمرین می کند؛ همه سربازان دهانشان از تعجب باز ماند، آنها پچ پچ می کردند و از یکدیگر می پرسند که شاهزاده اژدهایان اینجا چه می کند؟ متیو دستی برای تیلدا تکان داد، در چشمان تیله ای تیلدا دریای از خ.ش.م موج می زد. متیو تیلدا را صدا زد،تیلدا نگاهش در هم رفت. جکسون اول نگاهی به متیو و سپس نگاهی به تلدا انداخت. (صبر کن ببینم. شما همو می شناسین؟) متیو قبل از اینکه تیلدا بتواند جواب دهد فورا گفت: (اره ما دوستای بچگی هستیم.) صدای خنده جکسون فضا را پر کرد. (تعجبی نداره که چرا اینجا آموزش می بینی.)
تیلدا فورا دستان متیو را گرفت با نگاهی پر از خ.ش.م آنجا را ترک کرد. او متیو را تا دم در ورودی چامکا کشاند. متیو ترسیده بود، آب دهانش را محکم قورت داد. (من یه احمقم. هرگز نباید میومدم.لجبازم.کله شقم.) تیلدا تمام حرف های متیو را با حرکت سر تاکید کرد. (و..) (همشو گفتم دیگه!) (متیو می تونم همین الان ب.ک.ش.م.ت و ج.ن.ا.ز.ت رو تحویل خواهرت بدم!) (برات هِنمِرپ(يک نوع غذا) می خرم.) (حالا شد.) از آنجايى كه وقت ناهار بود متیو تیلدا را به یکی از رستوران هایی که همان نزدیکی بود برد تا برایش هنمرپ بخرد.
خب قشنگا اين پارت هم تموم شد منتظر پارت هاى بعد باشين🌷💞🫶🏻
مرسی از ناظر قشنگمون🙏🏻🌷
میگم دنبالم میکنی؟
بله✨✨✨
عالی بودددد
میشه به سه تا تست آخرم سر بزنی 🍓🐰
منتظر بقیشم زود بنویس بوس
عالی هست منتظرم تا ببینم بعدش چی میشه