سلام اکلیلی ها✨ هانامین هستم🌸 خیلی خوشحالم که پارت اول رو دوست داشتین🎀 امیدوارم از پارت دوم هم لذت ببرین✨
دو ساعت پیش(12:00) تئو: (چرا انقدر بهم زور میگین؟ چرا مجبورم میکنید کاری رو انجام بدم که شما میخواید؟ مگه من آدم نیستم؟ من بزرگ شدم و میتونم برای خودم تصمیم بگیرم.) مگی:(ببین پسرم...)
تئو:(به من نگو پسرم. مادری که بچه اش رو ول کنه و میره دنبال خوشگذرونی خودش، مادره؟ کسی که بچه مریضش رو ول میکنه تا زیر دست اون آدمای بدجنس بزرگ بشه مادره؟ کسی که اجازه میده جلوش چشمش پسرش رو کتک بزنن مادره؟) مگی:(باشه،باشه. ببین تئو،من و پدرت صلاحت رو میخوایم همین. درسته، حق با توعه؛ من نتونستم کنارت باشم. متاسفم ولی اینم بگم که بیانصافیه که بخوای بگی به خاطر خوشگذرونی ولت کردم. من فقط برای ماموریتهام نتونستم پیش تو باشم. الانم من و پدرت ازت میخوایم از این به بعد تو ،توی بیمارستان بمونی. نترس هر ماه میایم رو بهت سر میزنیم. ازت خواهش میکنم درکمون کن.)
تئو: (چی؟ درکتون کنم؟ شما چه توقعی از من دارین؟ اینکه به کل آرزوهام پشت کنم؟ به دوچرخهسواری پشت کنم؟ تو حق نداری بهم بگی که .....) شَتَرَق
متیو:( ببین تئو، تو حق نداری با مادرت اینجوری رفتار کنی. میفهمی؟ هر کاری که من و مادرت گفتیم رو باید انجام بدی. فهمیدی؟ یا جور دیگهایی حالیت کنم؟) صورتم هنوز میسوخت. چرا؟ واقعا چرا؟ چرا یه پدر باید جلوی اینهمه آدم اینجوری به پسرش سیلی بزنه؟ چرا وقتی پای مرگ و زندگی بچهشون وسطه باید به تلفنهاشون جواب بدن؟ همیشه همینطوره،همیشه. تئو:(من کوتاه نمیام. من نمیزارم شما برای من تصمیم بگیرین. من نمیزارم کاری کنین که دیگه نتونم دنیای بیرون و دوستام رو ببینم. نمیزارم.)
سرم رو برگردوندم و خواستم از این بیمارستان کوفتی برم بیرون که پدرم مچم رو گرفت. انقدر محکم فشار داد که احساس کردم همین الانه که مچم بشکنه. با تعجب نگاش کردم تئو: (دستمو ول کن.) متیو: (ببین پسر جون ، اگه هنوز بخوای به این لجبازیات ادامه بدی انقدر فشار میدم که مچت بشکنه. هیچ اهمیتی هم برام نداره. همونطور که خودت برام هیچ اهمیتی نداری. من و مادرت خیلی خوشحال بودیم تا وقتی که تو به دنیا اومدی. تو با اون پاقدم نحسی که داشتی گند زدی توی بیزینس و شغلمون. پس الان خفه شو و هر کاری که میگم رو انجام بده.)
دستم رو کشیدم ولی هنوز مچم رو محکم گرفته بودو فشار میداد. مادرم هیچ چیزی نمیگفت و جوری تظاهر میکرد که انگار هیچ چیزی نشده. داد زدم:(باشه باشه، فقط دستم رو ول کن بابا. خیلی داری محکم فشار میدی. هر چی تو بگی قبوله.) متیو: (خوبه.) انگشتاش از دور مچم باز شد. میتو:( الانم برو توی اتاقت. راستی همیشه قبل از خواب خودم رو سرزنش میکنم که چرا بچهایی مثل تو دارم. همیشه دعا میکنم که زودتر ب.م.یری. البته دلم میخواد به خاطر بیماریت بم.یری؛ اونقدر درد بکشی که دلم خنک بشه. اگه به خاطر مادرت نبود از خونه پرتت میکردم بیرون تا توی خیابون بم.یری. پس قدر این بیمارستان رو بدون چون اینجا،جاییه که باید تا اخر عمرت توش بمونی.)
گریم گرفته بود اما نمیخواستم خودم رو جلوش ضعیف نشون بدم. سرم رو برگردوندم و دیگه پشت سرم رو نگاه نکردم. دلم یکم هوای تازه میخواست برای همین از پرستاری پرسیدم که از کجا میتونم برم پشت بوم. شاید نمیخواستم نفسی توی هوای تازه بکشم، شاید میخواستم نفس خودم رو بگیرم. 14:00 دو ساعت بعد: تئو:(لعنتی. این از کجا پیداش شد؟ نباید جلوی چشم این پسر اینکارو بکنم. باید جوری نشون بدم که انگار همه چیز عادیه. ) از روی لبه پشت بوم اومد پایین. با لبخندی ساختگی نگاهش کردم. (سلام)
دوستان این کانال بله منه که توش این داستان رو به همراه آشپزی و اسمر و خیلی چیزهای دیگه قرار میدم. چون ممکنه اینجا بررسی ها طول بکشه اول اونجا میزارم بعد اینجا.
و اینکه تازه کارم و به حمایت هاتون توی بله احتیاج دارم.😁🌸🎀
@adreamforyou
خوشحال میشم اونجا هم مثل اینجا حمایتم کنید.🍓💖
آن سوی درد² به لیست داستان های جالب افزوده شد.
توسط 𐙚Jіh᥆᥆ᥒ
مرسییی🎀💖😭
می تونم بگم واقعا که چطوری به خودت میگی نمی تونی خوب بنویسی ؟!
تو الان داری از احساسات واقعی میگی این خیلی خوب هست که آدم بتونه تصور کنه
نظر لطفته🌸
واقعا خیلی خوشحالم کردی 💖😭
قول میدم پر قدرت ادامه بدمش.. ممنونم که ازم حمایت کردی🎀🎀💖💖
واى عالى مى نويسى دمت گرم ادامه بده تروخدا🙏🏻
مرسی عزیزممم🌸🎀
خیلی خوشحالم کردی💖
جالب هست
🌸🎀
فرصت؟