به خودم لرزیدم،با تردید گفتم: + اون صدا،شبیه صدای یه انسان عادی نبود درسته؟؟ *منم یه همچنین صدایی رو میشنوم! چند وقتیه که خواب اون روزی رو که مادرم رو گرفتن، میبینم،و یه صدایی بهم میگه:(جواب همینجاست!برگرد به اینجا)* ( این ها تو فکرشه) سریع به خودم اومدم. دیدم که ماریا با تعجب بهم نگاه میکنه. _ تو از کجا میدونی؟ + فقط حدس زدم. به هر حال تو نباید از قدرتت استفاده کنی، مخصوصاً وقتی انقدر تو کنترل کردنش ضعیفی. _برام مهم نیست، من باید راجب گذشتم اطلاعات به دست بیارم. ماریا بلند شد و رفت سمت در.
باید جلوش رو میگرفتم.دست گذاشتم رو نقطه ضعفش. + فکر میکنی اگه تو رو بگیرن آتسوکو سان و هیکارو سان بیکار میمونن؟ همونطور که انتظار داشتم دیگه حرکتی نکرد. ادامه دادم: +نه، اونا حتماً باهاشون مقابله میکنن، و میدونی اونا چیکار میکنن؟ مادر و پدرت رو میکشن. _ داری دروغ میگیییی(داد زدن) +نه، این عین حقیقته! برگشت و نشست رو مبل، تو چشمام نگاه کرد. _اگه اینکارو نکنم اونا رو از دست میدم، اگه اینکارو بکنم و خراب کنم، باز هم اونا رو از دست میدم.آخه باید چیکار کنم رن؟؟
زانوهایش را بغل کرد و سرش را روی زانوهایش گذاشت. نمیخوام اونو اینطور ببینم. +کمکت میکنم. ماریا سریع سرش رو بالا آورد و با تعجب بهم نگاه کرد. _ سرت به جایی خورد؟ +نه، دارم جدی میگم. _واقعاااااااااااااااااً؟؟ حق نداری بزنی زیر حرفت ها! +باشه. _ وایسا ببینم. اصلاً اگه قرار بود بهم کمک کنی، چرا اون همه سرزنشم کردی؟؟
برای خودم هم سوال بود که چرا نظرم عوض شده. نیشخندی زدم و گفتم: + چون دلم خواست _بیشعور من کم کم داشت گریم میگرفت، بعد تو میگی دلت خواست!! + فقط بزار یه چیزی رو از الان بهت بگم؛من فقط به یه شرط کمکت میکنم. _ شرط؟واقعا ازت انتظار نداشتم. میخوای از منی که دوستتم پول بگیری؟ + کی از پول حرف زد؟ _خب اگه پول نمیخوای چی میخوای؟ + چیزی که از تو میخوام اینه که اگه اوضاع خطرناک شد، ریسک نکنی و با من فرار کنی. _ همین؟ اوکیه
+ منظورم از فرار، فرار از شهره. مطمئنی میتونی اینجا رو ترک کنی؟ _ صبر کن ببینم! فرار از شهر! چرا؟ +نکنه فکر کردی اگه سازمان بیاد اینجا، قراره فقط اطراف همون منطقه رو بگرده؟؟نه تنها کل این شهر رو میگردن، بلکه شهر های اطراف اینجا رو هم میگردن. اگه تو رو پیدا کنن،دنبال آتسوکو سان و هیکارو سان هم میرن و اینطوری جون اون ها هم به خطر میفته. ماریا ساکت موند، داشت فکر میکرد. بعد از چند دقيقه بالاخره گفت: _ قبوله + خیلی خب پس منم بهت کمک میکنم. اما باید بدونی که توانایی من به تنهایی نمیتونه همه چیز رو درست کنه. تو هم باید از توانایی نامرئی شدنت استفاده کنی. _ولی خودت که دیدی! من نمیتونم تواناییم رو کنترل کنم. +و دقیقا به همین خاطره که من قراره بهت یاد بدم کنترلش کنی.
سلام عزیزم ببخشید لیست دوستام پر شده نمیتونم اضافه ات کنم😭😭
اشکالی نداره بابا
فوقالعاده است منتظر قسمت بعد هستم
ممنون نظر لطفته 💛 داستان هایی که مینویسی خیلی جالبن. حتما داستان دردسر دلقک رو ادامه بده ✨
عالیبود😭
مرسی نظر لطفته 🩵