خب من توی این پست میخوام سناریویی که حدودا سه ساله توی سرمه باهاتون به اشتراک بزارم
صدای خش خش برگ ها روی اعصابش بود، ساعت ها بود بی هدف راه میرفت اما در نهایت به نتیجه رسید:برگشتن بهترین کار است.آپارات کرد، جلوی در خانه بود اما چراغی روشن نبود یک گزینه دیگر هم داشت،دوباره آپارات کرد اینبار جلوی خانه دیگری ایستاد بوی کیک مشامش را پر کرده بود چند قدم جلو رفت و در زد در باز شد،زن جوانی در را باز کرد
موهایش بنفش بود. چند لحظه ای فقط نگاهش کرد سپس همانطور که تلاش میکرد صدایش از ذوق نلرزد گفت:(اومدی،چه عجب.خب چیزی که میخواستی رو پیدا کردی؟) _نه رفته بودم پی عذرخواهی،پیدا نکردم +خیلی خوب،اینجا هم میدون نبرد بین من و بچه ای که تومه هست! این جمله تانکس مثل خنجری قلب ریموس را شکافت، لب هایش را تر کرد تا چیزی بگوید اما نگفت.
تانکس گفت:حالا بیا داخل،حتما حسابی خسته ای ،کیک درست کردم اگه گشنته رو میز گذاشتم ریموس گفت:دورا،منو ببخش، من...من اح.مق بودم! تانکس گفت:عزیزم!تو فقط ترسیده بودی تو اح.مق نبودی! ریموس،آن شب کنار همسرش و فرزندی که هنوز متولد نشده بود نشست و از ماجرای خودش در خانه شماره ۱۲ گریمولد تعريف کرد.
ریموس صبح زود بلند شد و مشغول آماده کردن پنکیکی شد که وقتی کودک خردسالی بیش نبود پدرش برایش آماده میکرد.او پنکیک هارا با عسل و میوه های تازه تزیین کرد و با حوصله روی میز گذاشت، سپس درحالی که همراه با زمزمه کردن آهنگی شیرچای مورد علاقه همسرش را درست میکرد و روی میز میگذاشت سرش را بالا آورد و تانکس را دید که دست به سینه به چارچوب آشپزخانه تکیه داده و لبخندی به پهنای صورت دارد.با دیدن تانکس چند قدم جلو رفت و او را در آغوش کشید و گفت:(صب بخیر خانوم تمشک،حالتون چطوره؟ببینید مهتابی چی براتون آماده کرده،تاداااااا، پنکیک عسلی و شیرچای مورد علاقه شما توسط جناب مهتابی سرو شده.سپس تعظیم بلند بالایی کرد و گفت:بفرمایید! تانکس همانطور که داشت از خنده ریسه میرفت گفت: ریمووووووووسسسس ممنونمممممممم!
بعد از ظهر ریموس به مغازه دوقلوهای ویزلی در کوچه دیاگون رفت و چند وسیله کوچک برای کلکسیون تانکس گرفت ۱۵ گالیون بدهکار شد اما به خاطر دوستی اش ۱۰ گالیون بیشتر پرداخت کرد و به خانه برگشت.
وقتی به خانه برگشت،تانکس را در اتاقی که کمی از اتاق خوابشان کوچک تر بود پیدا کرد.وسایل را روی زمین گذاشت و دستش را روی شانه تانکس _چیشده دورا؟ حالت خوبه!؟ +آره،حالم خوبه عزیزم.به نظرت این اتاق برای اتاق بچه خوبه؟ _معلومه دورا ! چرا که نه!؟ اگه پایه ای همین فردا رنگ میگیرم تا اتاق رو رنگ کنیم! +آره چرا که نه!
ممنون از توجه شماااا🩵
شروعی بی پایان به لیست داستان های جالب افزوده شد.
توسطA♥f♥r♥a
مرسیییی
جالب بود
هووو
چقدر دیر دیدم پستت رو
آفریییینننن خیلی خوبه
بی صبرانه منتظرم بقیش رو بخونم
واقعییییی؟باشه حتما سعی میکنم ومروز پارت بزارم
آره واقعییییی
اولیننن کامنتت
خودم ناظرش بودم و خیلی خوشم اومددد به عنوان یه پاترهد چند ساله
واقعییی نمیدونستممممم ولی داستان هری پاتری بود واسه همین گذاشتم توی هری پاتر اول🌌
ناظر عزیز مرسی که اینقدر سریع منتشر کردی🌌🤩