سلام سلام👋🏻👋🏻 چند وقت بود نبودم💔 ولی الان برگشتم😍 پر انرژی با یه رمان جدید که مثلشو نخوندین😍🫶🏻
قفس هدویگ رو توی کوپه ای گذشت و روی صندلی منتظر رون و هرماینی نشست. به در کوپه خیره شد و منتظر موند. بعد از چیزی حدود ده دقیقه در کوپه باز شد و دو نفر پشت در ظاهر شدند. هری ابرو هاش رو بالا برد و با تعجب به رون و هرماینی که ظاهر جدیدی پیدا کرده بودند خیره شد.
رون قد بلندتر و لاغر تر شده بود. مو های قرمزش براق تر بودو چشمان ابی رنگش برقی از لبخند لب هایش نبرده بود. در مقابل هرماینی که تا سینه رون میرسید پوستش تیره تر شده بود و وز موهایش بیشتر از چیزی که هری یادش بود، شده بود.
هرماینی: هری؟! خودتی؟! چقدر تغییر کردی! هری: شما دوتا هم خیلی تغییر کردید. باورم نمیشه! من فقط دو ماه شما رو ندیدم. رون خندید. هرماینی یکی از ابرو هایش را از خنده رون بالا برد: چیزی میدونی که به ما نمیگی؟!
بعد اخم هایش را در هم کشید: اگه چیزی میدونی خندیدن رو بس کن و بهمون بگو رون دوباره خندید. کنار قفس هدویگ نشست و مشغول بازی کردن با هدویگ شد. رون: منظورتون چیه؟ بت نظر من که همه چیز جوریه که باید باشه. هری با تعجب به هرماینی نگاهی انداخت. اما هرماینی هنوز اخم کرده بود...
هری: من اینطور فکر نمیکنم. یعنی تو توی دوماه انقدر رشد کردی؟! نکنه کود ریختی پای خودت؟! رون دوباره خندید: به زحمت چندید و چند سالت من نگو دوماهه! تنها چیزی که اینجا تغییر کرده اینه که قراره توی مدرسه چالش مrگ راه بندازن
هرماینی ابرو هاش رو بالا برد: چالش مrگ؟! اون دیگه چیه؟! توی کتابی راجع بهش نخوندم! رون که ابروهاش بیشتر از قبل توی هم رفته بود جواب هرماینی رو داد: طبیعیه چیزی راجع بهش نخونده باشی. قصه های اصیل رو توی کتابا نمینویسند. این رو مامان بزرگم برام تعریف کرده.
رون:«وقتی که مرد از مرز دنیای ما عبور کرد(رون چشم هاش رو به سقف کوپه دوخت) حتی به فکرش هم خطور نمیکرد که قراره چه اتفاقی براش بیفته.(بعد با اخم به صندلی مقابلش چشم دوخت) سفر توی دنیا های دیگه... که توی یکی از اونها شرور بود و توی بعدی قهرمان... توی یکی از اونها مرد بود و توی دیگری زن... تنها چیزی که میدونست این بود که امیلی عشق همیشگیش توی همه دنیاها کنارشه...» این یعنی نخ عشق دونفر به هم وصله و همه جوره به هم میرسند «مرد شروع کرد به شکست دادن شرور های دنیا های دیگه... توی دنیا های مختلف تبدیل به اسطوره شد... اما توی دنیای اخر شکست خورد... وقتی روح مرد از بدنش جدا شد... زمین شروع به لرزیدن کرد... جnازه هایی از جنس مrگ از زمین و زمان میبارید... دنیای اخر مرد... نابود شد... و این اتفاقیه که برای دنیایی که منتخب توش شکست میخوره میفته»
رون با اخم به زمین خیره بود. سوال ها به ذهن هری هجوم اوردن... اما قبل از اینکه هری سوالی بپرسه هرماینی شروع کرد. هرماینی: منتخب کیه؟!
خسته نباشیی🎀
میشه بیای نظرسنجیم؟یه جا زدم که که کسایی که داستان مینویسن با هم حرف بزنیم و نظرمون رو درباره قلم یا داستان یکی دیگه بگیم و به هم کمک کنیم ، بعضی اوقات ادم به قلمش اطمینان نداره ولی نظر حقیقی یکی تاثیر داره. خوشحال میشم بیای تصمیمش با خودت✨
میام حتما
موضوعش جالب بود .
خیلی خفن بودد
مرسی🫶🏻