نفرین بر باران... نفرین بر رعد ها...
شب بود؛ سرد بود؛ باران می بارید. به خطوط درهم و خشن روی شیشه خیره شده بود. شیشه، زیر ضربه های باد و باران تکان می خورد و با هر تکان پنجره، لرزی را از تنش می گذراند. هوا بوی نم گرفته بود. بوی ملحفه مانده؛ بوی دیوار سرد؛ بوی سکوتی که زیادی طول کشیده بود... قطرات باران، راه خودشان را روی شیشه پیدا می کردند. سر می خوردند؛ به هم می خوردند؛ در هم حل می شدند و پایین می رفتند. انگار هر کدام در فکر پایین کشیدن دیگری باشد.
چون ابریشمی که دور خودش پیله کند، در خودش جمع شده بود و زانو هایش را در آغوش گرفته بود. در این روشنایی تاریک شب، روی تختش می لرزید و می سوخت. چون شعله شمعی که در معرض نسیمی باشد... انعکاس هولناک آذرخش، بر آسمان جهانش طنین انداخت. وای که باران چقدر خوفناک بود! روشنایی ناگهانی رعد، چونان که آلونک کوچک امنش را روشن می کرد، سایه های خاطراتش را نیز کنار می زد. تمام آن خاطرات را برایش روشن می کرد.
تمام آن خاطرات در صندوقچه ای امن در اعماق ذهنش دفن شده بودند و باران، آنها را نبش قبر می کرد. خودش را در ماشین دید. "آن شب هم باران می بارید. با این تفاوت که می خندید و شاد بود. شش سال بیشتر نداشت که همراه خانواده اش، به اولین سفر زندگی اش می رفت. اولینی که آخرین شد... برادرش، برادر کوچکش کنارش نشسته بود. با اسباب بازی کوچکش بازی می کرد و لبخند به لب داشت. پدرش پشت فرمان ماشین قدیمی شان نشسته بود و مادر، برایشان میوه پوست می کند. همه شاد بودند و ذوق داشتند. غافل از حادثه هولناکی که کمی جلوتر انتظارشان را می کشید...
و آن اتفاق... آن صدای جیغ ترمز... ترمزی که... ترمزی که نگرفت... و خودرویی که به قهقرا رفت... بوی سوختن، بوی نم، بوی خون..." خاطراتی که قرار بود اولین خاطره خوش زندگی اش باشند، کابوس شب های تاریکش شده بودند. نفرین بر باران... بارانی که خاطراتش را خونی کرده بود... باران لعنتی! بارانی که همه چیزش را گرفته بود... بارانی که موجب پایان شده بود... پایان قلب هایی که تپیدنشان، تمام جهانش را می ساختند...
باران، می نواخت و دیوار ها پشت پرده ی شیشه ای اشک هایش به رقص در آمده بودند. چه بی رحمانه همه از باران می گفتند... چه بی رحمانه عشاق خاطره می ساختند... چه بی رحانه جهان می رقصید و شاد بود با این سمفونی خاطراتی خونی...!
خسته نباشی🎀
سلامت باشی🫶🏻
خیلی خوب نوشتی😍😍😍😍
ممنون💖💖
خواهشششششش✨✨✨✨🎀🎀🎀🎀
عالیییییی فوق العادهههه بوددد
مرسیییی
داستانت محشرههه!👌🏻✨😀
فقط یه نکتهی ریز.. اینکه باید از تکرار فعلها پرهیز کرد. مثلا تو جمله اول نیاز به سه تا فعل بود، نیست. میشه از حرف ربط استفاده کرد.✨ اینو گفتم که بدونی؛ وگرنه عالیههه!⭐
مرسییی💖
درمورد اون تکرار که گفتی، خودم فعل رو تکرار کردم چون از آهنگی که موقع خوندنش داشت خوشم می اومد.
آره. ولی کلا یه قاعده است✨
باشه مرسی از این به بعد رعایتش میکنم🙂