سلام بلوبری هایــــــــــــــے من!¡✨️🦋 بریم برای یکــــــ✨️ فصل دیگـہ
{ دفترچه خاطرات عزیز از زمانی که از نارنیا اومدیم بیرون ۱ سال میگذرد، هنوز در انگلستان جنگ است و من الان ۱۵ ساله شده ام ، خیلی وقته نرفتیم نارنیا ، اصلا دوباره قراره بریم؟.....( همینجوری داشتم مینوشتم که یهو لوسی و سوزان اومدن و رشته افکارم رو پاره کردند ) لوسی با نفس نفس زدن گفت : لارا....بدو...بیا من با نگرانی گفتم : چی شده!؟ سوزان : وقت....توضیح..نداریم...فقط...بیا (( دویدیم و رفتیم به ایستگاه ، دیدیم که دوتا نره غول دارن با پیتر دعوا میکنن ، یهو ادموند دوید و به پیتر کمک کرد ، رفتم وسطشون )) به اون دو تا پسر نره غول گفتم : آها شما ها! مگه کار و زندگی ندارید!؟ برید! ▪︎ اون دوتا رفتند ▪︎ ( دفترچه لارا ، البته قدیمی هست چون این داستان قدیمی هست )
لوسی : بیاین بریم به دور و بر نگاه کنیم شاید فهمیدیم کجاییم. 《 داشتیم راه میرفتیم لوسی رفت روی یک تپه و من رفتم پیشش 》 لوسی : به نظرت اینجا کی زندگی میکرد؟ ( پایم رفت روی یک مهره شطرنج طلایی 》 من : فکر کنم ما سوزان : منظورت چیه؟ یهو ادموند از پشت یک درخت اومد . ادموند : هی این مهره ی شطرنج منه پیتر : کدوم شطرنج؟ ادموند : همونی که از طلا بود ، من یک همچین چیزی رو توی خونه نگه میدارم. { لوسی به اطراف نگاه کرد و گفت } لوسی : امکان نداره...نمیتونه داشته باشه پیتر : چی امکان نداره لوسی؟ لوسی : به اون ستون ها نگاه کنید . ( لوسی مارو کنار پنج تا سنگ گذاشت و بعد گفت ) لوسی : حالا نگاه کنید ، اون ستون هارو استوار در نظر بگیرید ، یک سقف زیبا و بلند و پر از حیوانات...اینجا کاخ اصلان و ما بوده سوزان : امکان نداره
ادموند : چه اتفاقی افتاده؟ من و پیتر نگاهی به یک کوه انداختیم . من : پیتر و ادموند میتونید در اون کوه و باز کنید؟ اون سنگ و بدید کنار پیتر : باشه 《 رفتند و به سختی اون سنگ و دادن کنار ، تاریک بود ، پیتر یکم از پارچه لباسش رو کند و دور یک چوب کشید 》 پیتر : احیانا توی کیفت کبریت نداری؟ ادموند : کبریت نه ولی......( از توی کیفش یک چراغ قوه آورد بیرون ) اینو دارم ، به کارت میاد؟ پیتر خندید و گفت : خب میتونستی زودتر بگی. خندمون گرفت. ادموند اول رفت و پیتر روبه من و لوسی و سوزان گفت : اول خانما. ( وارد شدیم . تویش پنج مجسمه بود ، پنج فرمانروا ، شاه پیتر ، شاه ادموند ، ملکه سوزان ، ملکه لارا و ملکه لوسی ، جلوی هرکدام از مجسمه ها یک صندوقچه بود ) من دویدم رفتم پایین. من : باورم نمیشه...این ها وسایل ما هستن ...نگهشون داشتن.... وای! دویدم پایین و صندوق خودم رو باز کردم. من : هنوز همون ها هستند ولی بزرگن پیتر : خب اون موقع حداقل لوسی ۲۰ ساله بود لوسی : خیلی بزرگه من : هی این گردنبند منه! سوزان : این تیرکمان منه! ادموند و پیتر همزمان : شمشیرم! لوسی : خنجر و معجون شفابخشم! من : باورم نمیشه.... سوزان : لباس هایی که انداختن میشه رو بپوشید بریم ببینیم اینجا چخبره ) لباس هامون رو پوشیدیم ، شاید باورتون نشه ولی من از لندن لباس آورده بودم و اونارو پوشیدم ) رفتیم بیرون و داشتیم قدم میزدیم که سه نفر رو سوار یک قایق توی آب دیدیم . دوتا شوالیه و یک مینیاتور. سوزان : هی! یکی از شالیه ها : تو کی هستی؟ سوزان: بزارش پایین! دو شوالیه به هم نگاه کردند و گفتند : باشه و یهو..... 《این داستان ادامه دارد》
ᴵⁿ ᵃ ʷᵒʳˡᵈ ʷʰᵉʳᵉ ᵍⁱʳˡˢ ʷᵉʳᵉ ᵗʰᵉ ᵖʳⁱⁿᶜᵉˢˢᵉˢ ᵒᶠ ᵗʰᵉⁱʳ ᵇᵒʸᶠʳⁱᵉⁿᵈˢ, ᴵ ʷᵃˢ ᵐʸ ᵒʷⁿ qᵘᵉᵉⁿ🪼✨️ 𝒞𝓇𝑒𝒶𝓉𝑒 𝓉𝒽𝑒 𝓂𝒶𝑔𝒾𝒸𝒶𝓁 𝓌𝑜𝓇𝓁𝒹 𝓎𝑜𝓊 𝓌𝒶𝓃𝓉, 𝐼'𝓂 𝓈𝓊𝓇𝑒 𝒾𝓉 𝓌𝒾𝓁𝓁 𝒷𝑒 𝒻𝒾𝓃𝑒✨️🦋
نظرات بازدیدکنندگان (0)