پارت ۲ همون داستان. امیدوارم خوشتون بیاد
#بخش۲_دیدار_ناجی وزش باد بوی ترس او را در هوا پخش میکرد. گویا آزار زنان هم دیگر مرز نمیشناخت. بی شرمانی بودند که دختران و زنان ایرانی را هم کتک میزدند. مردان هم بیحیا شدهاند و حامت بانوان مقدس را حفظ نمیکنند. در گذشته به دور از جوانمردی بود که دست روی زن بلند شود. نه یک مرد او را میزد بلکه سه مرد عیاش بر سر یک دختر ۱۷ سال ریخته بودند. _خیلی رو اعصابه. *آخه ببین خوشش میاد با سر و صورت خونی بره خونه.•با زبون خوش میگم تا نزدم خون بالا بیاری هرچی داری رد کن بیاد.+من... من هیچی ندارم. ^از اون مدرسه اومد بچه مایه داره دروغگو . *فاز برداشته ندارم، ندارم. •اگر ادای قهرمانا رو در بیاری بهت جایزه نمیدن. رد کن بیاد. ×امیدوارم اشتباه شنیده باشم. دارین قلدری یکنین؟ اونم... برای ...یک زن ؟! تا چشمش به صورت کبود رضوانه افتاد، خون جلوی چشمش را گرفت. گمان نمیکرد برای یک دختر دبیرستانی قلدری کنند. ×با زبان خوش تمومش کنید. من تکواندوکارم. •فکر میکنی از پس یک نفر نمیتونیم بربیایم؟ رضوانه به چشمان ناجی زل زد. آن مرد راست میگفت. به یک حمله گروهی نیاز داشتند. کیفش را از روی زمین برداشت. بندهایش را در دستانش محکم کرد. آمدن یک ناجی انگیزه بیشتری برای مقاومت و مبارزه در او ایجاد کرده بود. با برخورد کیف رضوانه به سر یکی از آن پسران قلدر به دنبال آن مشت پسر ناجی به یکی از پسرها حواله شد. •لعنتی. پسر، ناجی جوان را به پشت هل داد. _هی عوضی ها. فریاد برادرش بود. آن فریاد باعث توجه چند نفر شد. و آنها هم شروع به تماس گرفتن با پلیس شدند. آن فریاد غرای برادر باعث فرار سه پسر قلدر شد.+خوبید؟×ممنون امیرعلی. بیا کمکم کن بلند شم. +امیرعلی؟ و بهت زده به برادرش که به کمک پسر ناجی می آمد تا او را بلند کند، نگاه کرد._خودت پیداش کردی. اون خواهر کوچکترم رضوانه اس. در حالی که لباس هایش را می تکاند، گفت: خوشبختم مهدی حسین زاده هستم دوست امیرعلی. +کمرتون خوبه؟ برای کمکتون خیلی ممنونم. ×خوب میشم، نیازی نیست نگران باشید. _دیرمون میشه، بریم تو راه حرف میزنیم. ×چیزی شده عجله دارین. _کلاس داریم ولی کسی خونه نیست، باید برسونیمت خونه مامان جون. ×دفعه بعد مواظب باشین تنها از کوچه های خلوت رد نشین. _ راست میگه. چرا تنها بودی؟ +اگه تنها نبودم، اگر تنها نبودم هم خیلی فرقی نداشت... دوستی که باهاش میام خونه، غایب بود. بقیه هم از این مسیر رد نمیشن. ×ماشین اونجاست. با ماشین من میریم. +ببخشید فکر کنم امروز کلا مزاحم شما شدم. _با اینکه تا حالا ندیدیش از دوستای دبیرستانمه. ولی بازم... راست میگه. لطف بزرگی بهمون کردی. خیلی ممنونیم. ×شرمندم نکنین فقط یک مشت زدم. +بازم ممنون. ×سوار شید ،لطفا. در حالی که در حالی که امیرعلی کمربندش روا می بست، رضوانه آرام از او از او پرسید: چطور پیدام کردین؟ _من رفتم دنبالت جای مدرسه... مهدی خواهرمو چطور پیدا کردی؟ ×نیومدی. خواستم بیام پیشت که دیدم دارن قلداری میکنن . صداشون رو شنیدم. فکر کردم دارن از یک پسر بچه پول میگیرن بعد دیدم که... حالتون که خوبه نه؟ حس کردم بهتون آسیب رسوندن. مهدی به آرامی از آینه به عقب نگاه کرد. هنوز رضوانه سرش پایین بود. +ممنون. چیزی نیست. سکوت عجیبی حاکم شده بود. رضوانه اتفاقاتی که افتاده بود رو با خودش مرور میکرد. امیرعلی به مادرش پیام می داد که با رضوانه به سمت خانه مادربزرگشان در حرکت هستند. _ مهدی، مامان گفت ناهار درست کرده. ژتون که نداری؟ ×امم...راستش...یادم رفت.
_ پس قطعا مهمون مایی. به مادربزرگم گفتم داری میای ،گفت اتفاقا بیشتر درست کرده برای داییم که دقیقه نودی گفته نمیتونه بیا. ×زحمت نمیدم. _ زحمتی نیست، خوشحالم میشن. رضوانه به آرامی پرسید: مگه کلاس ندارین؟وقت دارین؟ امیرعلی با صدای بلندتری نسبت به رضوانه جواب داد: چک کردم بچه ها تو گروه زدن کنسل شده پس آقا مهدی با ما ناهار میخوره. ×از کدوم سمت برم؟ _بپیچ چپ. رضوانه زیرچشمی از آینه به ناجیاش نگاهی انداخت. نادیده گرفتن قلدری کردن برای یک بچه حتی برای یک دختر دبیرستانی آسان بود و نیازی به دخالت اون نبود. شمرده کلماتش را انتخاب کرد و پرسید شما هم دانشجوی پزشکی هستید درسته؟ چطور.. معذب بودن از صدایش پیدا بود . مهدی صحبتش را ادامه داد: تکواندو بلدم؟ یک ترم رفتم فقط برای ترسوندشون گفتم که خیلی کارساز نبود، ببخشید. رضوانه سری به نشانه تایید تکان داد و بازهم آن سکوت عجیب بر ماشین حاکم شد که هر از چندگاهی با مسیر پرسیدن مهدی از امیرعلی شکسته می شد. _همین جاست رسیدیم. ×پیاده شید برم ماشین رو پارک کنم. _ رضوانه برو به مامان جون بگو مهدی میخواد ماشین رو بیاره تو.
+چشم. _کیف تو میارم، خودت برو. رضوانه به سمت در حیاط رفت، زنگ آیفون را فشرد و اجازه وارد ماشین را پارکینگ گرفت. +میرم ریموت رو بگیرم، مامان جون و مامان دستشون بنده. دلش نمیخواست ناجی های مهربان خود را منتظر بگذارد. پس مسیر بین در حیاط و در ورودی را خانه را تقریبا دوید. +مامان جون ریموت کجاست؟ °سلامت کو؟ +سلام مامان، سلام مامان جون. ریموت کجاست؟ •نگاه کن فکر کنم روی میز تلویزیونه. +ممنون پیداش کردم. و با عجله به سمت در ورودی رفت تا از آنجا در پارکینگ را باز کند. با دیدن در پارکینگ، ریموت را زد. خواست سرعت زیادش را کنترل کند و بایستد که پایش بر روی پادری سر خورد و پشت سرش به لبه فلزی در ورودی خورد.در همان هنگام فریادی از درد کشید. مهدی و امیرعلی که تازه وارد حیاط شده بودند، فریاد او را شنیدند. _رضوانه؟چی شده؟ مادرشان که با صدای رضوانه دویده بود به در ورودی رسید. مادر بالای سر رضوانه او را صدا زد. °رضوانه؟ رضوانه؟ امیرعلی... امیرعلی سرش... سرش. و دستش را که آغشته به خون رضوانه بود، بالا گرفت.
توضیحات تکمیلی پارت۱ داستان در سال ۱۴۰۲ هست، پارت۲ داستان روایتگر سال ۱۳۹۸ رضوانه در پارت۱، ۲۳ساله و پارت۲ ۱۷ ساله است و یازدهم. مهدی و امیرعلی هردوشون ۴ سال از رضوانه بزرگترن.
با این خوندن داستان توی تستچی برام سخته، ولی به نظرم میارزید🦋
یه چیز هم بگم، من که یه موقع داستان مینوشتم، عادت داشتم وقتی میدم اونا رو بخونن هی توضیح بدم. بعدا شنیدم که یه استاد نویسندگی گفته شما رو به داستانتون سنجاق نمیکنن، یعنی هر چی توضیح و اطلاعات هست باید از خود داستان در بیاد نه با توضیح شما در کنار داستان.
البته شاید به صورت کم و تیتروار اول فصل ها و بخش ها عادی باشه (چون زیاد دیدم) مثلا «فصل اول، سال ۱۴۰۲»
ممنون از لطفت
خب گفتم شاید هی نفهمین پارت ها زمانش هی تغییر میکنه و اختلافشونو بدونین(خودم فرض بر دونستن اینکارو کردم برای همین)
حق با شماست