[آوین دختر عزیزم... جنگی که بین هیراویا و دلتارا رخ داد، من و مادرت را مجبور کرد تو را به دست یکی از خدمتکاران وفادارمان بسپاریم... ما نمی خواستیم وارثانمان کشته شوند... شاید باورش سخت باشد ولی... دخترم، تو آوین از خاندان سلطنتی، صاحب موهبت کنترل سرما و فرمانده باد هستی... تو باید به قصر باز گردی و راه ما را ادامه دهی... در این راه برادرت آیهان نیز همراه تو خواهد بود... گردنبندت را در قلب پادشاهی بگذار و راه ما را ادامه بده... فراموش نکن تو باید عادل باشی و سرزمین را به درستی اداره کنی. تو باید رضایت تمام مردم را داشته باشی... آینده هیراویا در دستان توست...]
نوشته های داخل نامه از جلوی چشمم رد می شدند. نمی توانستم تمام آنها را باور کنم. همه چیز خیلی ناگهانی اتفاق افتاده بود و نمی توانستم با آن کنار بیایم. قلبم به شدت می تپید و به مادر خیره شده بودم... یا حداقل... زنی که مادر صدایش می کردم..! برادر؟ کدام برادر؟ چطور می توانم باور کنم که نوزده سال تمام تک فرزند نبوده ام؟ پس داستانی که ماهلین گفت حقیقت داشته!؟ و من... منی که نوزده سال در دوری از خانه حقیقی ام زندگی کرده ام، حالا چطور باید وظیفه ای به این سنگینی را به دوش بکشم؟ چطور باید برادری که تا به حال او را ندیده ام پیدا کنم؟ حکومت... تنها چیزی که در این سال ها حتی ذره ای به آن فکر نکرده بودم...
باشه دستان لرزانم، گردنبند را برداشتم و دور گردنم انداختم. گردنبندی که طبق وصیت پدرم بخشی از قلب پادشاهی است. در حالی که سعی می کردم بغضم را فرو بدهم گفتم:" حتما... خیلی سخت بوده که... چنین حقیقتی را تمام مدت از من پنهان کرده ای..." اشکی از چشمانش سرازیر شد. نمی خواستم باور کنم که او خدمتکاری بیش نیست. نمی توانستم باور کنم. اشک هایش را پاک کرد. در حالی که سعی می کرد ناراحتی اش را پنهان کند گفت:" این.. مسئولیت سنگینی است. ولی تو دختر قوی ای هستی... مطمئنم از پسش بر می آیی." لبخندی زوری زدم و سری تکان دادم. دوباره به صندوقچه نگاه کردم. آن جسم پارچه ای را برداشتم. شنل بود. مادر... مادر خوانده ام گفت:" شنل پدرت است. وقتی پدرت از موهبتش استفاده می کرد، این شنل می درخشید." شنل را در آغوش گرفتم. کاش می توانستم پدر و مادرم را ببینم...
سه روز از تولد عجیب نوزده سالگی ام می گذرد. در این سه روز وسایلم را جمع کردم و برای رفتن به قصر آماده شدم. طبق وصیت پدرم، باید اول برادرم را پیدا می کردم. به خاطر همین نمیتوانستم به عنوان یک ملاقات کننده به دیدار ملکه بروم. پس تنها راهی که داشتم این بود که به عنوان خدمه وارد قصر شوم. تنها کاری که می توانستم در قصر انجام دهم، بازرسی بود. چون تنها کاری بود که به حرفه ام شبیه بود. وسایلم را برداشتم. با مادر خداحافظي کردم و از خانه بیرون زدم. ناراحت بودم که فقط یک روز در هفته می توانم او را ببینم. مطمئنا دلتنگش می شدم. از طرفی خوشحال بودم که ماهلین را بیشتر از قبل می بینم. او بار ها به من پیشنهاد کار در قصر را داده بود اما من قبول نکرده بودم. اما حالا مجبور بودم آنجا کار کنم.
سوار کالسکه ای شدم و تا قصر را با آن کالسکه رفتم. در راه دائم به این فکر می کردم که چطور برادرم را پیدا کنم و اگر او را دیدم چه بگویم؟ از کالسکه چی تشکر کردم و انعام او را دادم. ساختمان اصلی قصر سه طبقه بود و در طبقه دوم یک تراس بزرگ و مجلل وجود داشت. برجک هایی از کنار ساختمان اصلی بالا رفته بودند و نگهبانان از آنجا اطراف را می پاییدند. حیاط با سنگفرش های زیبایی تزئین شده بود و درختان سبز و سرحال و نیمکت های سنگی و گل های رنگارنگ به زیبایی آن می افزودند. به نگهبان دروازه اصلی تعظیم کوتاهی کردم و گفتم:" برای استخدام در قصر اینجا هستم."
سر تا پایم را ورانداز کرد و سپس به بانویی در حیاط اشاره کرد. گفت:" او یکی از مسئول های تدارکات است. نزد او برو." به سمت بانویی رفتم که پیراهن آبی روشن پوشیده بود و تزئینات لباسش یاسی بودند. حمایل یاسی رنگی هم روی پیراهنش پوشیده بود. تعظیم کوتاهی کردم و گفتم:" چطور می توانم بازرس قصر باشم؟" لبخندی زد و گفت:" دنبالم بیا." به سمت یکی از ساختمان های گوشه حیاط رفتیم. تابلوی چوبی رو سردرش داد می زد که ساختمان بازرسی است. وارد شدم. سالن بزرگی بود که موزائیک هایی سفید داشت. دیوار هایش کرمی بود و پرده های ضخیم زرشکی رنگی پنجره ها را می پوشاندند. جلو رفتم و روی یکی از صندلی ها نشستم.
بعضی از آزمون دهندگان گرم گفتگو بودند و برخی اطراف را نگاه می کردند. حوصله ام سر رفته بود و اضطراب داشتم. زیاد طول نکشید که بانویی از ماموران تدارکات وارد سالن شد و به این ترتیب آزمون شروع شد. احتمال می دادم دلیل اینکه آزمون های استخدام در این زمان برگزار می شوند این باشد که من و برادرم بتوانیم وارد قصر شویم. این آزمون هر دو سال برگزار می شود تا هم خدمه قبلی را محک بزنند و هم خدمه جدید استخدام کنند. به تصویری که جلویم بود نگاه کردم. سخت نبود. فقط باید جرمی که در تصویر اتفاق افتاده بود را تشخیص دهیم، بنویسیم و مدارک را ارائه دهیم. شنیده بودم آزمون های بعدی سخت تر هستند...
به به
قشنگ بود❤:)