داستان درام عاشقانه فانتزی واقع گرایانه
به نام خدایی که به ما عشق داد درود بر شما عزیزانم من سعی کردم در اینجا داستان درام عاشقانه ای رو از دل واقعیت زندگی به تصویر بکشم. نمیتونم بگم فارغ از فانتزیه و کاملا واقعیه اما میتونم بگم تمام سعیمو کردم تا یک زندگی واقعی پر از احساسات انسانی رو به شما نشون بدم تا هم من هم شما ازش درس هایی رو یاد بگیریم. از اونجایی که منم مثل هر انسانی دیگه ای ضعف دارم و کامل نیستم مشتاقانه پذیرا هرگونه انتقادهای سازندهتون هستم.
#بخش۱_بیماری_عشق نسیم خنک شب حس زندگی میداد ولی دیگر رمقی برای لذت بردن در او نمانده بود. شالش خستهتر از او در نسیم پرواز میکرد. دیشب برایش شب سختی بود، تشدید بیماری یکی از بیماران خواب را از چشمانش ربوده بود و شیفت سخت شب را سختتر کرده بود. در تاریکی شب محوطه بیمارستان را آرام و با خستگی تمام، قدم میزد تا مهدی ماشین را از پارکینگ بیاورد تا با هم به خانه بروند. باد شدت گرفته بود و مانتویش را با تندی تکان میداد. صدای ماشینی که از پشت سر نزدیک میشد، باعث شد تا سرش را به عقب برگرداند و مسیر حرکت ماشین را دنبال کند. ۲۰۷ مشکی تمیز که نزدیک او ایستاد و با چراغ زدن به او فهماند که به او توجه کند. _خانم فردوسی منتظر کسی هستین یا برسونمتون؟ با صدا کردن اسمش توسط صدایی تقریبا آشنا به ماشین نزدیک شد تا از شیشه پایین ماشین، چهره راننده را ببیند. +ممنون... منتظر کسی هستم. راننده زیر چشمی نگاهی به او کرد با خندهای به چشمانش زل زد. از اینکه با تغییر صدایش او را نشناخته بود، لذت عجیبی وجودش را پر کرد. _منتظر؟ رضوانه خانم مگه شما قرار نبود دم در بیمارستان باشید؟ خوب شد دیدم داری با مانتوی کرمیت عین ابر قهرمانها پرواز میکنی. +امیرعلی؟ تو اینجا چیکار میکنی؟ مهدی کجاست؟ _گفت بهت پیام داده. مشکلی براش پیش اومد، رفت. گفت بیام دنبالت. +بزار چک کنم. _خواهر خودمو نمی دزدما. سوار شو. بهتزده تلفنش را از کیفش برداشت و لیست پیامها را چک کرد. نوشته بود: سلام عزیزم، مشکلی برام پیش اومده. به امیرعلی گفتم برسونتت. در حالی که سوار میشد، پرسید:"چی شده؟ فقط نوشته که یک اتفاقی براش افتاده، تو میدونی؟ _همسر توئهها اگه بهت نگفته چرا من بدونم. +نگران شدم. اونم شیفت شب وایساده بود. مطمئنی حالش خوبه؟! _نگران نباش. کمربندتو ببند. +بیمارستان ما بودی؟ تازه شیفتم تموم شده. _شام خوردی؟ چرا کمربندتو نمیبندی؟ +ولم کن. بحثو عوض نکن، امیر علی. اگه اتفاقی براش افتاده باشه، حتماً تو خبر داری وگرنه... _بس کن!حالش خوبه! از فریاد برادرش که سعی بر نادیده گرفتن احساسات و نگرانیهای او داشت، بغض گلویش را گرفت و با اشک از پنجره به خیابان از ساختمانهای بلند شهرش نگریست. بعد از کمی فکر کردن به این نتیجه رسید، به جای دعوا کردن و پرسیدن از برادرش باید به همسرش زنگ بزند. دوران دانشجویش را در را داشت در بیمارستانی میگذراند که مهدی هم در آن کار میکرد. مهدی دوست صمیمی برادرش بود که در یک دانشگاه و رشته بودند. رشته پزشکی با مهدی و برادرش رنگ و بوی تازهای گرفت گرفته بود. هیچ وقت فراموش نمیکرد که برای اولین بار با مهدی، پا به این بیمارستان گذاشته بود. و با دلشوره و نگرانی با مهدی تماس گرفت. بعد از چند ثانیه مهدی جواب داد و با صدای گرفته گفت:"امیرعلی تویی؟ بیا پیشم. حالم خوب نیست. درد دارم. دلم... امیرعلی؟ امیر..." و با فریادی جانسوز کلمه مهدی را بر زبانش آورد. _مهدی؟ ماشین را نگه داشت. _تو میدونستی؟! دور بزن! میخوام برم پیش مهدی، دور بزن!!
صدای بغض آلودش به فریاد غم انگیزی تبدیل شد و با دستهایش با شدت به داشبورد میکوبید که دل هر آدمی برایش میسوزاند. امیرعلی که جوابی نداشت، سر به زیر انداخت و زیر چشمی به خواهر گریانش که صورت خود را بین دستانش گرفته بود، نگاه کرد. صدای مهدی از پشت تلفن آمد. ×رضوانه جان، گریه نکن. آروم باش. گوشی رو بده امیرعلی. با گریه تلفن را به دست برادرش داد. _الو. سلام. ×نزدیکین؟ _آره. با رضوانه بیام؟ ×به سعید زنگ زدم. گفت چند دقیقه طول میکشه. همه سرشون شلوغه، هم اورژانس هم داخلی. تا برم بخش میتونید بیاید؟ میخوام قبل رفتن... _مهدی؟ مهدی؟ +چی شد؟ نگران وجود هر دویشان را پر کرد. ماشین به سرعت به راه افتاد. هردو دعا میکردند که سریعتر برسند تا بفهمند چه اتفاقی برای مهدی افتاده است. تلفن را از برادرش گرفت و دوباره و دوباره شمارهگیری کرد ولی خبر از صدای گرم مهدی نبود فقط نوحهی سرد زنگ بود که گرمای بدنش را ذره ذره میربود. _جواب نمیده؟ +نه... مواظب باش... "مواظب باش" آخرین جمله قبل از تصادف با ماشین روبرویی شنیده شد. *دوتا ماشین، نزدیک بیمارستان باهم تصادف کردن. ÷چند نفر مجروح آوردن؟ *سه نفر. /چقد روز شلوغی شد. *آوردنشون آقای دکتر. /اینکه... ÷دکتر امیری؟ ^من خوبم فقط کمرم یکم درد میکنه و سر و صورتم زخمی شده. اون ماشین اوضاعشون وخیم تره. *دکتر بریم برای اون دو مجروح. باد شدت گرفته بود و بوی اضطراب را در هوا منتشر میکرد. ÷خب... اوضاع بیمار چطوره؟
/اون زن... *خانم فردوسی که با برادرشون توی یک ماشین بودن. /همسر دکتر حسینزاده هستن آقای دکتر. ÷دکتر حسینزاده هم بستری شدن. مواظب باشید چیزی نگید. احتمالا به خاطر دکتر سریع اومدن پس اگه دکتر منتظر بودن که همسرشون بیان، بگین خبردادن نمیتونن بیان. /چشم. ÷این مسائل رو ول کنیم. اوضاع بیمار چطوره؟ *سر بیمار ضربه خورده. فشار خونش افت شدیدی کرد و همینطور بیهوش از ماشین کشیدنش بیرون. ÷ ممکنه خونریزی مغزی کرده باشه. اثرش یک سی تی بگیرید. دقایق پرتنش و سخت سپری شدند. /دکتر جواب سی تی خانم فردوسی. ÷حال برادرشون چطوره؟ /چون کیسه هوا برای برادرشون باز شده و کمربند هم بسته بودن خیلی آسیب ندیدن. ÷خوبه. خب...همینطور که حدس میزدم، اوضاع خانم فردوسی وخیمه. خونریزی مغزی کردن. برای عمل آمادشون کنین. دکتر حسینزاده حالش چطوره؟ /وضعیتشون ناپایدارتر شده. فکر کنم قراره عملشون کنن. ÷پس نمیتونن برگه رضایت رو پر کنن... به شماره پدر و مادر خانم فردوسی زنگ بزنید تا بیان برگه رضایت عمل رو پر کنن. /چشم آقای دکتر.
امیدوارم دوست داشته باشید. این داستان رو امسال تحصیلی نوشتم. حدود ۱۰ پارت ممکنه بشه حداکثر. اگر نقدی نظری داشتید منو تو لیست دوستاتون اضافه کنید.
نظرات بازدیدکنندگان (0)