بر اساس واقعیت«با اندکی چاشنی ای کاش.» این روایت را تا پایان بباید خواند، تا ناگفتههای دل و دردش فهمید. در انتظار یک متن متفاوت باشید.
مهرههای کرمیرنگ تسبیح را با انگشتانم آرام در دستم بالا و پایین کردم. هیچگاه روز اولی که تسبیح را دیدم از خاطر نمیبرم. وارد اتاق بی بی مریم شدم و چشمم افتاد به تسبیحی که کنار آینه آویزان بود؛ تسبیحی به رنگ کرم، با منگولهای سفید در بالا و رگههای نقرهای. پایین منگوله، روی بخش سنگیاش، طرحی اسلیمی با رنگ طلایی حک شده بود. در همان نگاه اول، بدجوری دلم را گرفت؛ آنقدر که میخواستم بیچون و چرا برای من باشد. خواستم تسبیح را بردارم، اما فکر اینکه شاید بی بی مریم راضی نباشد، باعث شد فقط دستی روی آن بکشم. بوی خوشی داشت؛ خوشتر از بوی چای زعفران مادرم، خوشتر از گلهای گلفروشی آقای فتاحی و خوشتر از بوی مادرم. از اتاق بیرون رفتم و سراغ بی بی مریم را گرفتم. اثری از او در خانه نبود. عصر، عطر لطیف جوانههای باغچه بی بی مریم به مشامم رسید و صدای شرشر آب در حیاط، توجهم را جلب کرد. بی بی مریم داشت بر سر جوانههای سبز و لطیف باغچهاش که تولدشان به دو روز هم نکشیده بود، آب میداد. بی بی مریم هرگاه که خسته یا آزرده خاطر میشد، به سراغ جایی میرفت که پر از چیزهای لطیف بود؛ جایی پر از گیاهان تازه متولد شده، خاک نمخورده و صدای عبور آب پاک. او میگفت: «ساره، من هرچه که سازه خدا باشد، زیبا و دوستداشتنی است، حتی اگر این پشه باشد.» بعد از آنکه همه شوق او را به طبیعت دیدند، برایش در خانهاش باغچهای نهادند؛ آن هم به بزرگی نیمی از حیاط. از آن پس، دیگر بی بی مریم نه غم از دست دادن آقاجان را فکر کرد و نه به هیچکدام از غمهای دیگر دنیا.
دوباره به سمت اتاقش رفتم. نمیدانم چرا آن تسبیح اینقدر دوستداشتنی بود، اینقدر بوی خوب میداد، چرا اینقدر… چرا اینقدر… بی بی مریم ادامه داد: «چرا اینقدر زیباست.» در جایم پریدم و بعد، طوری که انگار کار اشتباهی کرده باشم، سرم را پایین انداختم و چند قدم عقب رفتم. بی بی مریم نگاهی مهربانانه به من کرد و گفت: «با شوق وصفنشدنی به این تسبیح خیره شده بودی. دوستش داری، درسته؟ نکند دلت میخواهد داشته باشیش؟» خواستم بگویم آره، اما احساس کردم بیادبی است. پس سرم را بالا آوردم و گفتم: «واقعاً قشنگه، دوسش دارم، اما نه اونقدری که بخوام اون رو برای خودم داشته باشم. بی بی، میشه بگین این تسبیح از کجا اومده؟ مثل همهی تسبیحها نیست، انگار فرق داره.» بی بی مریم تسبیح را برداشت و از اتاق بیرون رفت. به پیروی از او، من هم از اتاق خارج شدم و به سمت مبل رفتم. بی بی آرام روی مبل نشست و بعد، با نگاهی که در آن حسی مابین غم و شادی بود، به تسبیح نگاه کرد. پایین مبل نشستم و سرم را روی پاهایش گذاشتم. از نگاهش معلوم بود که قرار است داستانی شنیدنی را بگوید. آرام دستی بر روی تسبیح کشید. بعد، طوری که انگار بخواهد بغضش را قورت بدهد، دهانش را جمع کرد و گفت: «خیلی از تو کوچکتر بودم، حدوداً شش سالم بود. دست در دست مادر و پدرم وارد حرم امام رضا شدم. اولین بارم بود که برای زیارت میرفتیم. خیلی شوق داشتم. وارد صحن انقلاب که شدیم، با عجله جلو رفتم. فقط میدانستم باید آن جایی بروم که یک گنبد طلایی هست. چند باری پدر و مادرم مرا صدا کردند، اما من گوش ندادم و همینطور جلو رفتم. به خودم که آمدم، دیگر گم شده بودم. چند باری این طرف و آن طرف دویدم و این سمت و آن سمت را نگاه کردم، اما پدر و مادرم را ندیدم. پیش چند خادم رفتم، اما آنقدر هول شده بودم که قبل از اینکه اسمم را بگویم، از پیششان رفتم. نمیدانستم باید چه کنم. همینجوری سرم را پایین انداختم، بیهدف شروع کردم به راه رفتن. به خودم که آمدم، پیش ضریح بودم. یک گوشه کنار یک ستون پیدا کردم و به سمتش رفتم. آرام به آن تکیه دادم و زانوهایم را بغل کردم. احساس کردم یک نفر کنارم نشسته است؛ یک نفر که حتی وجودش لطیف و مهربان بود. آن هالهی مهربان با صدایی آرام گفت: “دل، نگران نباش. پیش ما که باشی، جات خوب و امنه.” بعد یک چیزی جلوی پایم گذاشت و گفت: “این به یادگار از من پیش تو بمونه.”»
«آرام سرم را بالا آوردم تا صاحب آن صدای گرم و مهربان را ببینم، اما کسی آنجا نبود. آنجا فقط یک تسبیح کرمرنگ قشنگ بود. تسبیح را برداشتم و بو کردم. تسبیح بوی همان سایه مهربان را میداد. پلکم احساس سنگینی میکرد. به خاطر حرفهای آن سایه مهربان، دیگر نگران نبودم و نمیترسیدم. تسبیح را آرام روی سینهام گذاشتم و چشمهایم را بستم. بعد، همانطور که داشتم آرام در سیاهی خواب فرو میرفتم، زمزمه کردم: “ممنون سایه مهربان.” صدایی گرم و آرام مرا بیدار کرد. چشمانم را به امید آنکه سایه مهربان برگشته باشد، باز کردم، اما به جز چهره نگران مادرم، چیز دیگری ندیدم.» بی بی مریم پریدم و گفتم: «پس این همه وقت این تسبیح وجود داشته و من از وجودش بیخبر بودم!» بی بی مریم سری تکان داد. بعد نگاهی به چشمان مشتاق من انداخت و گفت: «من که میدانم تو دلت میخواهد این تسبیح را داشته باشی، اما دلت نیامده به من بگویی.» چشمانم را از او دزدیدم و سکوت کردم.
بعد از آن داستان، دیگر هیچ صحبتی بین من و بی بی مریم رد و بدل نشد. من مدام منتظر بودم که بی بی مریم بیاید و با دستان خودش آن تسبیح را به من بدهد، اما چنین اتفاقی نیفتاد. گویا ارزش تسبیح بیشتر از اینها بود که به سادگی از آن دل بکند. گذشت و من از بی بی مریم و آن تسبیح کرمرنگ خداحافظی کردم. روزها گذشت تا آن روز که بی بی مریم راهی سفر شد. او میخواست پس از سالها دیداری تازه کند، آن هم با امام رضا. وقت خداحافظی که شد، بی بی پاکتی به من داد و گفت: «بعد از اینکه من رفتم، بازش کن. این هم باشد یادگار از من برای تو.»
یعنی امکان داشت این همان تسبیح کرمرنگ باشد؟ آنچنان ذوقزده بودم که بدون خداحافظی به سمت اتاقم رفتم. محتویات پاکت را روی زمین ریختم: یک سجاده کرمرنگ، یک عطر جیبی و یک نامه. سجاده را آرام باز کردم؛ درست همرنگ تسبیح بود. درونش یک مُهر، یک تکه پارچه سبز و تسبیح کرمیرنگ بود. با شوق، تسبیح را در دست گرفتم و در دلم کلی قربونصدقه بی بی مریم رفتم. بعد به سراغ عطر رفتم و آن را بویدم؛ کمی بویش شبیه تسبیح بود. و در آخر، نامهای که در آن گوشه افتاده بود، توجهم را به خودش جلب کرد. نامه را آرام باز کردم. دستخط خوش بی بی مریم بود: «سارای عزیزتر از جانم، سلام. عزیزکم، دل کندن از این تسبیح از آنچه که فکرش را بکنی برایم سختتر بود. آن روز که شوق تو را برای داشتن این تسبیح دیدم، میخواستم آن را به تو بدهم، اما خب، تسبیح از آن چیزی که فکرش را میکردم برایم باارزشتر بود. بعدها که فرصت دیداری دوباره با امام را کردم، تصمیم گرفتم که تسبیح را به تو بدهم. آن زمانی که تسبیح به من داده شد، فقط میدانستم چیز باارزشی است؛ نه کمتر و نه بیشتر. اما بعدها که بزرگتر شدم، برای تسبیح سجادهای همرنگ گرفتم و کل عطرفروشیهای دور حرم را گشتم تا بتوانم عطری با چنین بویی پیدا کنم، اما جز عطری که میبینی، هیچ عطر دیگری پیدا نکردم. حال، سارای عزیز من، اینها از من به یادگار برای تو. امیدوارم این بار هم که میروم امام رضا، برای من داشته باشد. خدانگهدار.»
نامه را تا کردم و تسبیح را محکم در دستم فشردم. صدای تقهای آمد و در باز شد. مامان آرام گفت: «سارا جان، حواست هست که اصلا با بی بی مریم خداحافظی نکردی؟» جا خوردم و سرم را بالا آوردم. خواستم سریع از جا بلند شوم و به سمت اتاق بی بی مریم بروم که مامان گفت: «عجله نکن، دیگر دیر شده. بی بی مریم رفته.» بدجوری لحظهشماری میکردم تا بی بی مریم برگردد تا حسابی از او تشکر کنم. دیگر وقت خواب شده بود. به سمت بالشتم رفتم. تسبیح را آرام زیر آن گذاشتم و بعد آرام در آغوش پتویم گم شدم. سختی و سردی سطح زیرم داشت مرا آزار میداد. گهگاهی صداهایی مبهم به گوشم میآمد و پس از چند لحظه قطع میشد. میخواستم از خواب بیدار شوم، اما گویا چیزی مرا محکم به تخت بسته بود. هرچه میکردم، پرده سیاه جلوی چشمانم کنار نمیرفت. صدایی آشنا گفت: «پاشو ببینم! تو حق نداری با من بیایی. باید همین جا بمانی.» بی بی مریم! منظورش چه بود؟
پرده سیاه جلوی چشمانم کنار رفت. چهرههایی دلنگران بر من پدیدار شد. در یک آن، با وحشت در جایم نشستم و ناخواسته بلند گفتم: «بی بی مریم!» پرستار آرام دستش را روی قفسه سینهام گذاشت و آرام مرا به عقب هل داد: «آروم باش عزیزم، لطفا دراز بکش.» نمیدانم آن ساعت چطور بر من گذشت. فقط میدانم درست همان لحظهای که مامانم آمد، بیدرنگ گفتم: «منو ببر سر قبر بی بی مریم.» مامان مرا سوار ماشین کرد و توی راه، همه اتفاقاتی که افتاده بود را برایم توضیح داد؛ اینکه بی بی مریم قبل از اینکه به حرم برسد، تصادف میکند و همانجا توی ماشین جان میدهد. من هم دیگر بعد از آن شب بیدار نشدم. همه و همه به قبر بی بی مریم که رسیدم، کنارش روی زمین نشستم. با خودم فکر میکردم: «یعنی هدیهاش این بوده که از این دنیا برود؟» سرم را خم کردم و قبرش را بویدم. قبرش بوی همان تسبیح را میداد. آنجا بود که من هم مانند همان مریم شش ساله، آرام گرفتم و لبخندی بر لبم نشست.