این پست چند تا خلاصه ی داستان یا حتی تیکه های داستان هست که میشه گفت همشون تخیلین🫠
سلام دوستان اسم هنری من لونا هست و این پست رو گذاشتم تا بگم که بخشی از وجود من عاشق داستان و رمان ساختنه. با خودم کلی کلنجار رفتم تا تصمیم گرفتم بیام تستچی چون دلم میخواد نظرات بقیه رو راجب داستانام بدونم. و اینم بگم داستانای من ترکیبی از هر نوع ژانری میتونه باشه چون من به همه ژانرا علاقه دارم البته بیشتر تخیلیه!
خب من چند تا داستان نوشتم که میخوام تو هر اسلاید یکیش رو بگم تا شاید بینشون موضوع مورد علاقه شما هم باشه ۱. داستان درمورد دختری به اسم الیزابت هست که با پدرش که یه مقام دولتی قدرتمنده زندگی میکنه و تو دورانی مثل دوران پادشاهی هست. زندگی خوبی هم داره خیلی مهربونه ماهره و... بعد شخصی به اسم تام وارد زندگیش میشه و رقابتی بین شاهزاده ی اون سرزمین و تام برای بدست آوردن دل الیزابت آغاز میشه. و اتفاقای مختلفی میفته اما در کنار این رقابت ها، رازی بزرگ و جادویی فاش میشه که زندگی همشونو تغییر میده...
۲.دختری با سه هویت و گردنبندی مرموز که وارث تاج و تخت پادشاهی تاریکیه و در این مسیر به همراه دوستش هلگا قدم برمیداره و هر قدمش با چالش های خیلی عجیبی رو به روئه
۳. این داستان که ژانر علمی تخیلی داره درمورد مکث پسر ۲٠ ساله ای که سازمان دلتا دنبالشه تا به ژن آلفای قلبش دست پیدا کنه اما داستان با مرگ ناگهانی مکث و ورود دن شروع میشه...
۴. و اینیکی درمورد یه مافیایی به اسم یونگ هو هست که از دید بقیه خیلی ترسناکه و حتی رئیس پلیس هم چیزی نمیتونه بهش بگه اما با اینحال جونش برای تنها خواهرش که اسمش یونائه در میره یه جگوار هم داره که خیلی نادر و کمیاب و خاصه اما به طرز عجیبی جگواره در عرض چند روز حالت روانی پیدا میکنه و فرار میکنه بعد که پیداش میکنن در عین تعجب میبینن که بغل یه دختری آروم نشسته و اتفاقا دختر هم بیهوشه.
بچه ها شاید به نظرتون این خلاصه ها خوب نباشن اما مطمئن باشید که داستانا خیلی بهتر از اون خلاصه ها هستن🫠 داستانا همینا بودن البته بگم یکی دیگه هم هست که دو تا فصل داره نمیدونم اونو چجوری بگم خلاصشو برای همین یه قسمت از اولشو میذارم: یه روز خانم خیلی زیبایی که حدودا یک سال پیش ازدواج کرده بود و خیلی خوب هم زندگی میکرد تو جنگل قدم میزد (کلا عاشق طبیعت بود و خاصیتشون رو هم بلد بود) که حالش بد شد. هم خودش و هم همسرش استادی رو میشناختن که طبابت بود بود برای همین رفتن سراغش اما پزشکه گفت که یه بیماری ناشناخته گرفته و خبر دیگه ای هم داد و اونم اینکه اونا داشتن صاحب بچه میشدن پزشکه گفت که تنها یه راه هست اما ریسکش خیلی بالاعه و اونا باید انتخاب میکردن: یا جون زنه رو نجات میدادن یا جون بچهه با این روش ممکن بود هردوشون هم بمیرن راه این بود که زنه باید دم کرده گل نیلوفر آبی رو میخورد که این دم کرده برای بچهه ضرر داره اگه هم نمیخورد زنه میمرد ولی احتمال اینکه زنه با اون دم کرده خوب شه ۳٠ درصد بود مرده انتخاب میکنه که جون زنش رو نجات بده برای همین اون دم کرده رو قبول کرد بخوره اما الان موقع گل دادن نیلوفر آبی نبود ولی به هر حال با هزار بدبختی از اعماق جنگل مورد علاقه همون خانمه پیدا کردن که البته انگار به طرز عجیبی اکلیلی بود و درخشان و دم کردشو خورد. اما برخلاف تصورشون هم بچه صحیح و سالم زنده موند هم خانمه خوب شد که خیلی عجیب بود. بالاخره روز تولد بچهه رسید که همه جا پر گل های بنفشه سوسن بابونه نیلوفر و و... شده بود اونا صاحب یه دختر خیلییییییییییییییییییییییییییییییی خیلیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی ناز و خوشگل و گوگولی شدن که موهاش هم لخت بود و بلند ته موهاش هم یه کوچولو به رنگ آب میخورد اما به واضحی یه دسته کیک از موهاش رنگ آب تیره بود صورت درخشانی داشت مژه هاش هم پرپشت بود و چشماش هم خیلی ناز. خلاصه که نگم برات. دختره بزرگ میشه و مثل مامانش علاقه من به درختا و گلا و طبیعت و آسمون و... هر روز هم خوشگل تر میشد و موهاش هم تو یه هفته حدودا ۴ سانت رشد میکرد.(🫤) خیلی هم مهربون بود ولی یه اتفاق ناگوار افتاد وقتی ۶ یا ۷ سالش بود وقتی خواب بودن خونشون آتیش سوزی شد و مامان هست اینو نجات داد اما وقتی برگشت به همسرش رو نجات بده خونه ریخت و هردوشون مردن بچهه خیلی کوچیک بود درک درستی هم از اینا نداشت و گریه کرد و گریه کرد تا اینکه راه افتاد برای خودش قدم زدن که وارد جنگل شد.....
نظرات بازدیدکنندگان (0)