بعد از اینکه کاغذ رو گذاشتم سر جاش، آماده شدم و از خونه رفتم بیرون و سوار تاکسی شدم و آدرس پرورشگاه رو بهش دادم و هم زمان گوشیم رو در آوردم و به بهش زنگ زدم. _ سلام عزیزم🩵 + عزیزم!؟ اوه فهمیدم، خب بگو. _ هان! چی رو فهمیدی؟ چی رو بگم؟ + بگو ازم چی میخوای که باهام مهربون شدی؟ _ عه یعنی انقدر واضحه؟؟ +معلومه. _ عجب! خب برات یه آدرس میفرستم، زود پاشو بیا اینجا. + واسه چی؟ _ وقتی اومدی بهت میگم. + هوففف، باشه میام ولی کار احمقانه ای نکن. _جانممم؟ من؟ کار احمقانه؟ واقعا که.
+ آره آره، حتما اون کسی که به پلیس گفت، ازم مواد میخری هم من بودم🙄. _ اونکه واقعی نبود، فقط داشتم سر به سرش میذاشتم. +به خاطر همین سر به سر گذاشتن داشت می بردت اداره پلیس! _آره پلیسه اصلا جنبه شوخی نداشت. + بحث کردن با تو فایده نداره، من برم آماده بشم. _میبینمت بعد از اینکه رن گوشی رو قطع کرد براش آدرس رو فرستادم و گوشیم رو گذاشتم تو جیبم. وقتی نگاهم به راننده افتاد، دیدم با تعجب نگاهم میکنه،چه عجیب. *** رن: بعد از اینکه آنیا برام آدرس رو فرستاد، لباسم رو عوض کردم،کلاهم رو گذاشتم رو سرم، رفتم بیرون و سوار تاکسی شدم. معلوم نیست آنیا ازم چی میخواد که انقدر عجله داشت.
وقتی رسیدم به جایی که گفته بود، بهش زنگ زدم. +رسیدم،کجایی؟ _سمت چپت رو نگاه کن، یه کافه هست. من اونجام. +اوکی، خداحافظ تماس رو قطع کردم رو رفتم داخل کافه که دیدم آنیا پشت میز نشسته و برام دیت تکون میده. رفتم و پیشش نشستم. _برا تو هم سفارش دادم. +باشه، خب بگو ببینم چی شده؟ _خب میدونی، رن آممم گفتنش سخته، قبل گفتن درخواستم باید یه چیزی رو بهت بگم. پيشخدمت سفارشمون رو آورد.آنیا یکم نوشیدنیش رو مزمزه کرد و شروع کرد به حرف زدن. ماریا: شروع کردم به گفتن همه چیز به رن. + وایسا ببینم، داری شوخی میکنی دیگه؟یعنی چی که هیکارو سان و آتسوکو سان، مادر و پدر واقعیت نیستن؟
_ خودم هم میدونم خیلی عجیبه، واسه همینه که ازت کمک میخوام. +منظورت چیه؟ _ببین رن، اگه اون مدارک واقعی باشن، باید یه نسخش هم تو پرورشگاه باشه، درسته؟ +خب آره. ولی وایسا ببینم چرا داری اینو میگم؟ دستای رن رو گرفتم و تو چشماش زل زدم. _رن، تو باید بهم کنی اون مدارکو ببینم. +نانییی؟ (چییی؟) از من چه انتظاری داری؟ انتظار داری برم به مدیر پرورشگاه بگم :(هی رفیق خوبی؟ من میخواستم یه نگاه به مدارک تو پرورشگاهت بندازم.) ؟ _میتونی این کارو بکنی؟؟ +وای وای وای، لطفا آنیا، یکم، فقط یکم منطقی باش! _ خب باید بگم من نقشه خودم رو دارم. +نکنه میخوای نصفه شبی بری پرورشگاه و دنبال مدارک بگردی؟
_ وای، رن نگفته بودی پیشگویی! +وایسا، آنیا منظورت اینه واقعا میخوای دزدکی بری!؟؟؟ _آره و به کمک تو هم احتیاج دارم. +من نیستم، نه تنها من نیستم، تو هم نباید این کارو کنی. آنیا این دیگه یه شوخی حساب نمیشه، میدونی اگه لو بری چه اتفاقی می افته؟ _ رن، من قراره اینکارو بکنم،چه با تو و چه بدون تو،اما اگه تو باشی کارم راحت تر میشه. +میشه بپرسم چطور؟؟ اگه بتونی بهم یه جواب منطقی بدی که چرا فکر میکنی میتونیم این کارو انجام بدیم، منم میام. _چی؟ راست میگی رن؟ بعدا که نمی زنی زیر حرفت؟ +آره خب به هر حال که تو این کارو انجام میدی، بعدش هم مگه تا حالا شده من بزنم زیر حرفم؟
_نه +به هر حال انقدر خوشحال نباش، گفتم اگه دلیل منطقی بیاری. صدامو کمی میارم پایین و به سمت رن خم میشم _تو میتونی کمکم کنی از بالای دیوار رد بشم،تازه به کمک تو میتونم از پنجره ها برم داخل که ریسکش کمتر از اینه که از داخل پرورشگاه رد بشم. +اون وقت چطوری؟ یکم درمورد اینکه اینو بگم یا نه تردید داشتم، اما بالاخره تصمیم گرفتم بهش بگم _ رن من رازتو میدونم +کدوم راز؟ میدونستم اگه بهش بگم، خیلی شوکه میشه، پس بهش گفتم _ اینجا نمیتونم بگم، بیا بریم بیرون.
نظرات بازدیدکنندگان (0)