یه داستان که انشاالله پارت های دیگه هم قراره داشته باشه.اگه دلتون بخواد میتونید اسمتونو به جای شخصیت اصلی بزارید و ازش به عنوان یه سناریو استفاده کنید💁🏻♀️🌷
اسم من الکسیاست.یک دختر ۱۵ ساله که بیشتر وقت ها رو به تنهایی میگذرونه و تمام مدت قضاوت میشه!و از اینجا به بعد قراره یک داستان بشنوید،آره درسته،یه داستان.واقعی و خیالیش هم برعهده خودتونه که انتخاب کنید! یکی از ظهر های بهار پانزده سالگی ام،طبق معمول در خانه تنها بودم.پدر و مادرم بیرون بودند و سرشان به گردش و تفریح گرم بود.شاید این هم راهی برای گذراندن زمان است که من از آن ن*فرت دارم!همانطور که نشسته بودم و با گوشی خود ور میرفتم صدایی را شنیدم. صدا از سقف خانه می آمد.
با خودم فکر کردم احتمالا صدای همسایه های بالایمان است.آخر آن ها دست کمی از اسب ها ندارند!شاید میخواهند مسابقه دو شرکت کنند.نمیدانم ولی هرچه هست کاشکی این مکان را انتخاب نمیکردند. خلاصه که به کار کردن با گوشی ادامه دادم،ناگهان متوجه شدم چراغ مطالعه ام کمی چشمک میزند،با خودم فکر کردم شارژش تمام شده.ولی شاید این یک تصور تو خالی بیش نبود. صدایی آمد. نه از آن صدای سقف مانند. نه از آن صدا هایی که نشان میدهد پدر و مادر از راه رسیده اند. صدای یک هیولا بود. یک دموگورگن!
صبر کن یه دقیقه!تو که فکر نمیکنی دارم در*وغ میگم؛مگه نه؟! مرسی که باور میکنی چون پدر و مادرم حداقل باور نکردند! خلاصه؛سرم را بالا آوردم و برای ۲ دقیقه هم که شده گوشی را کنار گذاشتم.از روی تختم پایین پریدم و با احتیاط به چهار طرف در حجوم بردم.نگاهی به بیرون اتاقم کردم و آره درست فکر کردم.یک دموگورگن درست در مقابلم بود. خب،فکر کردید تموم شد؟خور*ده شدم؟البته که نه دوستان!اگه اینطور بود الان اینجا نبودم!خبر بد اینه که من رو دزدید و فرستاد وسط نا کجا آباد و خبر خوب اینه که درست ۲ دقیقه از فرستادن من به ناکجا آباد، سر و کله ی پدر و مادرم پیدا شد.
در ناکجا آباد به هوش آمدم.اطرافم را نگاه کردم.همه جا سبز بود،آسمان آبی بود.علف های خوش رنگ و آب خورده در اطرافم روی زمین خودنمایی میکردند.سریع بلند شدم. چشمانم را ریز کردم،دری را دیدم. درست است.یک در بدون هیچ آجری در اطراف آن که نشان از خانه ای باشد!به سمت در رفتم. اگرچه مشکوک بود اما ارزش داشت که به سمتش بروم.به طرح در نگاه کردم.دری چوبی بود که اگر آن را نصف در نظر بگیرید،در تنه ی بالای آن طرح گل هایی بر روی شیشه ای مستطیلی خود نمایی میکرد.
در ظاهرش آشنا بود..انگار در یکی از سریال های مورد علاقه ام دیده بودمش..ولی نمیدانستم کدام سریال..پاک حافظه ام را در باغ شقایق جا گذاشته بودم! این شد که در را باز کردم قبل باز کردنش نفسی عمیق کشیدم.وقتی بازش کردم،برخلاف تفکراتم و تایپ خودم با چشم بسته و بدون فکر کردن به آنچه در درون آن در چه میگذرد،در را باز کردم و به داخلش حجوم بردم،در را هم پشت سرم بستم. چشمانم را باز کردم. عالی است. لابد توهم زده ام(ببینید که این را به خود میگوید!) شوخی است مگر نه؟ .........
نظرات بازدیدکنندگان (0)