جنگل افسانه ای به نام گلیبرت که نه واقعیت آن ثابت شده نه جنگلی که مانند جنگل جیغ دومین جنگل هستش که کابوسی بیش نیست «داستان نیلا»
همه بچه ها مشغول بودن که مادر بزرگ پا در چمن ها میزارد دامن او در چمن ها مثل چادر سنتی پهن میشود صدای ناز او در مزرعه پخش میشود -بدوید گل نوه های من داستان جدید آوردم جیغ خوشحالی بلند میشود و هر آدمی از گوشه و کنار به سمت او میایند لبخند در لب مادر بزرگ عمیق تر میشود و صورت دلنشینش را برای نشستن بچه ها تکان میدهد هر کس در آنجا حضور داشت میشیند لورانا با بیتابی میگوید +بگوید بی صبرانه منتظر شنیدن صدای شما هستیم مادر بزرگ شروع میکند . . . . موهای قهویی لخت دختر آنچنان قشنگ است که در تاریکی او خورشید شده بود و در درخت های بلند قامت آنجا نور مینداختم هوا گرم گرم بود ولی واسه او که استرس داشت دست و پاهایش یخ بسته بود . اشک خشک شده روی صورتش هنوز بجا مانده بود و چشمک میزد . هر لحظه با اینکه نیمه شب بود هوا تاریک تر میشد ، از کاری که کرده بود پشیمان بود ولی حتما تا الان پدر و مادرش فهمیده بودن . صدای کلاغ بلند تر میشود دختر تا لحظه ای بی اختیار جیغ میزند صدای کلاغ و صدای رد و پا مخلوط میشود و ترس را به جان او بیشتر میکند
موهای رو صورتش را پشت گوشش میزند و لبش را در دهنش جمع میکند ، حال عجیبی دارد وسط یک دوراهی بزرگ است برگشت یا ادامه دادن انگار که خواب هست و هم این ها یک کابوس ! صدای پا بلند تر از قبل شده بود داشت به سمت نیلا میومد. سریع به دور و اطراف نگاهی می کند تا درختی میانسال می بیند به سمتش قدم ور میدارد آهسته که کسی نشنود و در گوشه درخت قایم میشود و به لطف بزرگی درخت او اصلا پیدا نبود و اندازه خانه ای بزرگ غوار بود . بلاخره صدای قدم ها معلوم شد دو آدم بودن ،نیلا از درخت فاصله میگیرد و سرش رو جلو میاورد بله همیشه کنجکاوی برای او دردسر درست میکرد او میخواست بدوند جایش در امان است یا خیر دو مرد قد بلند بودن قد بلند تر از 195 و این واسه نیلا کمی عجیب بود ، عجیب تر از این ها موهایشون بود «آبی و سفید » چه ترکیب شگفت انگیزه بود نقشه میکشد تا با او ها یواشکی همراه شود تا بلکه از این جنگل خلاص شود و زندگی عادی خودش رو ادامه بدهد نه آنقدر عادی
با رفتن اون ها بلند میشود ولی با دو قدم صدای خش خشی میاید نیلا با ترس هعینی میکشد چشم هایش رو میبندد و با استراب پاهایش رو بلند میکند قلبش تلپ تلوپ میکوبد بر سینه اش ! او شاخه کوچک افتاده بر زمین بود که اشتباهی با پاهای نیلا خورد شده بود لوکاس (پسر مو آبی) از حرکت متوقف میشود و به دو اطراف نگاهی میندازد نگاهش ترسناک و شک برانگیز است لوکاس :(مکس این یکی رو راست میگم چند دقیقه قبل صدای جیغ شنیدم الان صدای یک دختر بچه.) مکس (پسر مو سفید)👇🏻 +آخه نابغه کی جرعت داره بیاد به این جنگل چه برسه یک دختر بچه ؛به هر حال هرکس اینجاست زنده نمیمونه درست مثل بقیه مزاحم ها حتی شاید گلیبرت داره مجازات میکنه!) لوکاس پوکرفیس نگاه مکس میکند مکس میخندد +باشه برای جمع خیال تویک نگاهی به دوربر میکنم🤌🏻 نیلای که داشت حرف اون ها رو گوش میکرد سریع در درخت های انبوه قایم میشود مکس اصلحه اش رو در میاورد و به من درخت های میرود نیلای عرق صورتش رو پاک میکند و آماده فرار است . مکس با صورت کنجکاوی به سمت آنجای میرود که نیلای پنهان شده است نیلای دست به دعا شده بود که.... لوکاس:(مکس پسر از خستگی زیاده توهم زدم بیا بریم به سمت کلبه نوشیدنی بخوریم تا حالم بیاد سر جاش .) مکس بیخیال میشود و پس گردنی به لوکاس میزند که ذهن او را مشغول کرده بود . ......... نیلای با دو دستش خودش رو بغل میکند و از پنجره با چشم های تیله سبز اش آن دو را تماشا میکند هرهر خنده های آنها بالا تر از صدای عربده هستش هر کدوم نوشیدنی به دست به هم تیکه مینداختم چند دقیقه میگذرد نیلای در چمن ها دراز میکشد و به آسمان نگاه میکند درخت ها آنقدر بلند است که آسمان به آن بزرگی پیدا نمیشود خسته شده لوکاس و مکس هم که از کلبه چوبی بیرون نمیایند نیلای در این لحظه آشفته ترین حال رو دارد میخواهد برگردد و از این کابوس بیرون بیاید ولی آیا کسی جز او از این کابوس بیرون آمده بعید بدونم.....
چشمش گرم میشود و به خوابی میرود با صدای تیک از خواب بلند میشود ترسیده بود کل شب خواب های میدید که گیر افتاده ولی بدی این خواب اونجا بود که خواب های نیلا به واقعیت تبدیل میشد نیلا در حالت بیداری چشم هایش رو میمالد و به رفتم آن دو نگاه میکند وقتی کمی دور شدن با بدو بدو به سمت در کلبه چوبی میرود و او رو میکشد باز نمیشد تعجب میکند و دوباره باز نمیشود وای اون دو چوبی رو قفل کرده بودن چه شانسی دستی به موهایش میکشد و بر میگردد تا مطمئن شود کسی نیست ولی کسی را نمیبیند ،باید چیکار میکرد فکر میکند اره باید با چوب بزرگ و قویی درش رو بشکند با چشم هایش همه جا رو بررسی میکند تا تک چوبی کوچک قوییی میبیند که در وسط جنگل رها شده است واس ورداشتنش تردید دارد ولی چاره جز آن ندارد به طرف چوب میرود و با ورداشتنش به سالم بدون او بدون حشره اطمینان میشود که محکم به در چوبی میزند ولی آنقدر محکم میزند که به سر خودش بر میخورد ــ اییییی حرصش میگیرد و انقدر به در میزند تا بلاخره در میشکند خاک در هر جا کناره او بلند میشود مانند دود یواش به کلبه وارد میشود و صدای چیغ چیغ چوب زمین کمی روی مخ است به اطراف نگاهی میندازد با ندیدن کسی مطمئن میشود در شکسته کج را میبندد که کسی شک نکند جز نوشیدنی چیزی دیگری نمیبیند انگار آنجا قهوه خانیی بود یا شاید رستورانی قدیمی و سالخورده خدای من مگر رستوران پیر است پشت ویترین تلفن همراهی ولی شکسته میبیند کمی امیدوار میشود که راه خلاصی دارد البته اگر کار کند ! به سمت او قدم ور میدارد کمی تکانش میدهد ولی خاموش است دکمه بقل گوشی ور میزند و عکس روشن شدن گوشی به صفحه گوشی اضافه میشود نیلا داد میزند ــ yes.yes بلاخره وای با دیدن شارژ ۴ درصد ذوقش کور میشود سریع شماره بابایش رو میگیرد مشترک مورد نظر خاموش میباشد لطفاً پیغام بگزارید ــ بابا بیا دنبالم در همون جنگل هستم که رو به روی پنجره خونمون هستش من اینجا گیر افتادن کسی نیست نجاتم بده اینجا آدم های عجیبی هستش هر کدومشون شکل و روی عجیبی دارن هرکس آمده زنده بیرون نیومده بابا مراقب باش با صدای در از جا میپرد و وقتی یق پیراهنش بلند میشود میفهمد گیر افتاده است آیا سالم بیرون میاید (پیش به سوی پارت ۲)
خوب خوشگل های پارت ۲ داره :) امیدوارم خوشتون بیاد . لایک یادتون نره گوشیم هنگ کرده و به سختی پارت گذاشتم پس تشویق یادتون نره (و ناظر تا جایی که میتونستم سانسور کردم لطفاً منتشرش کن هیچ صحنه دلخراشی نداشت👀🙃 )
نظرات بازدیدکنندگان (0)