فصل یک:تولد شوم هوایِ دمِ غروبِ پاییزی، سنگین و پر از بغض بود. انگار آسمان هم ماتم گرفته بود از آمدنِ دختری که قرار بود سرآغازِ ویرانی باشد. آوا، با موهایی که چون تارِ عنکبوتِ سپید، تمامِ فرقِ سرش را پوشانده بود و چشمانی به رنگِ یاقوتِ سرخ، در گهوارهی لرزانِ خانهشان، اولین نفسهایش را کشید. نفسهایی که بویِ مرگ میداد، حداقل برایِ پدربزرگ و مادربزرگش. “شوم”، “نحس”، “دیو”، اینها کلماتی بودند که در لالاییِ ناگفتهی اطرافیانش زمزمه میشدند.
درست در همین آشفتهبازارِ نفرین و تقدیس، مادری بود که تمامِ عشقش، تمامِ جانش، در راهِ همین طفلِ به ظاهر نامیمون، خلاصه شده بود. مادری که رنجِ بارداریاش، با رنجِ نگاههایِ سردِ اطرافیان، در هم آمیخته بود و حالا، با هر تپشِ قلبِ آوا، گویی روحی از او پر میکشید. بیماری، چون سایهای شوم، بر جانش چنبره زده بود و هر نفسِ آوا، تارهایِ امیدش را پنبه میکرد.
اما در این خانهیِ سرد و یخزده، نورهایی هم بودند. برادرِ بزرگتر، علی، با آن نگاهِ مهربان و دستانِ امنش، اولین مدافعِ آوا بود. او، آوایی را میدید که دیگران نمیدیدند؛ دختری در آغوشِ تنهایی، با روحی لطیف که در پیِ ذرهای محبت، چون گلی پژمرده، جان میداد. و برادرِ دوقلویِ همسانش، اما با تضادی غریب؛ آرمان، که چون آینه، سیاه بود و سفید، تاریکیِ موهایش در تقابل با سپیدیِ موهایِ آوا، و سیاهیِ چشمهایش در آینهیِ سرخیِ نگاهِ خواهر. او، گویی روحِ دیگری از آوا بود، گمشده در کالبدِ متفاوت. نگاهش، همیشه به دنبالِ آوا بود، گویی در او، گمشدهای را جستجو میکرد.
خواهرِ بزرگتر، سارا، زنی بود که بارِ غمِ مادر را بر دوش میکشید، اما در دلش، برایِ آوا، عشقی مادرانه داشت. او، سپیدِ مویِ خواهر را نه نشانهیِ شوم، که نشانهیِ پاکی و معصومیت میدانست. اما پدر… پدر، مردی بود که در چشمانش، گویی آرمان، تصویرِ آرزوهایِ ناکامش بود. آرمان، همان برادرِ دوقلویِ سیاه و سفید، که گویی از جنسِ دیگر بود. در آرمان، جسارت و قدرتی میدید که در آوا، آن را نشانه ضعف و نحسی میپنداشت. “چرا آوا اینگونه است؟” این سوالی بود که پدر، بارها و بارها، در سکوتِ شب، با نگاهِ پر از اندوه و خشمش، از خود میپرسید. “چرا برادرش، چون کوهی استوار، و او، چون برگِ خشکی، در باد میلرزد؟”
روزی، در ایوانِ خانه، زمانی که خورشیدِ لجباز، سعی داشت آخرین شعاعهایِ نورش را بر چهرهیِ سنگیِ پدر بکوبد، علی، با صدایی که سعی در پنهان کردنِ لرزشش داشت، گفت: “پدر، آوا هم طفلِ شماست. نباید اینگونه با او رفتار کرد.”پدر، با پوزخندی تلخ، سرش را برگرداند. “طفلِ من؟ طفلی که آمدنش، غم را به خانهیِ ما آورد؟ طفلی که نفسش، مادرش را بیمار کرد؟” صدایش، چون پتکی بود که بر سینهیِ علی فرود میآمد. “تو، علی، شاید درک نکنی. اما آرمان… آرمان، آنگونه که باید، هست. او، پسرِ من است. قدرت دارد. اما این دختر… این دختر، فقط غم است.”
آرمان، که در کنارِ پدر ایستاده بود، نگاهش را به آوا دوخته بود. آوا، کودکانه، با انگشتانِ کوچکِ سپیدش، سعی داشت گرد و غبارِ رویِ زمین را جمع کند. چشمانِ سرخِ او، گویی تمامِ اندوهِ جهان را در خود داشت. آرمان، ناخودآگاه، دستی بر شانهیِ پدر گذاشت. “پدر، آوا… آوا فرق دارد.” پدر، با تعجب به آرمان نگاه کرد. “فرق دارد؟ چطور فرق دارد؟”
آرمان، با نگاهی نافذ، که گویی از دنیایی دیگر آمده بود، گفت: “او… او، مثلِ من است. اما… نه. او، خودش است. او، آوا است.” این جمله، چون رازی سرگشاده، بر دلِ پدر نشست. “مثلِ من است؟” این یعنی چه؟ آیا او، در آرمان، چیزی میدید که در آوا، آن را به دلیلِ ظاهرش، نادیده گرفته بود؟ آیا آن سپیدیِ مو، آن سرخیِ چشم، نشانهیِ ضعفی نبود، که در آرمان، در همان سیاهیِ مو و چشم، به اوجِ قدرت تعبیر میشد؟
سارا(خواهر بزرگتر)، از پنجرهیِ آشپزخانه، این صحنه را میدید. اشک از چشمانش سرازیر بود. او، بغضِ مادر را میدانست، تنهاییِ آوا را حس میکرد، و تردیدِ پدر را میدید. و در میانِ این همه، عشقِ ناگفتهیِ علی و آرمان را.
اسلاید اضافه
چه قلم قدرتمندی✨