ᴇᴛᴇʀɴᴀʟ ᴇᴍʙʀᴀᴄᴇ
جوری شاد است که گویی هیچ غمی در دنیا ندارد. در حالیکه کوچه های محله را تک به تک زیر نظر دارد به دنبال شخص مورد نظر می گردد. هر لحظه ممکن بود برسد و او، چشم انتظارش است. دختری که تنها در رویاهایش سفر می کرد و در قلبش خانه داشت. او، آماده است. امکان ندارد که این دیدار بد پیش برود، او فکر همه جایش را کرده است.
می ایستد و تکه گلبرگی از تک گل رز کنار جاده را جدا می کند. آن را با دقت بالا می آورد تا جریان هوا را بررسی کند. آفتابی و بدون وجود باد های مزاحم، با نسیم خنکی که موهایش را نوازش می کند. همه چیز عالی است. چشمش به انتهای کوچه یکی مانده به آخر میوفتد و آنجا است که دختر را می بیند، در انتظار او؛ با قلبی سرشار از عشق و لبخندی بر لب به سوی او گام بر می دارد.
روز به آرامی سپری می شود. او و دختر رویاهایش روزشان را با گشت زدن با قایق قو مانند دریاچه شروع می کنند، به رستوران می روند و غذای دلپذیری می خورند، سپس به خرید می روند و مرد برای دختر گردنبندی از جنس مروارید می خرد. هدیه ای غیر منتظره که باعث می شود بوسه ای از آن دختر دریافت کند. همه چیز عالی است. دست در دست دختر به کوچه برمیگردند تا راه شان را از یکدیگر جدا کنند. مرد لبخند میزند و می گوید : - امروز با تو خیلی خوش گذشت، نظرت چیه بیشتر همدیگه رو ببینیم؟ + اوه... البته دختر لبخند شیرینی می زند، برای مرد دستی تکان می دهد و آماده رفتن می شود. چیزی که انتظار ندارد گرفته شدن مچ دستش توسط مرد و برگرداندن او به سمت خودش است و دختر با تعجب حس می کند بازوان قدرتمند مرد دور او حلقه شده اند.
+ این... کارت خیلی قشنگه ولی سرفه ای میکند. + یکم آرومتر لطفا، دارم خفه میشم. - هدفم همینه دختر در جایش میخکوب می شود و سعی می کوشد معنای حرف مرد را دریابد، اما توان باور نکردنی مرد افکارش را مختل کرده است. مرد شروع به صحبت می کند : - میدونی، من قبل از تو خیلیا رو از دست دادم. نمیزارم دوباره این اتفاق بیوفته. فشارش را دور دختر محکم تر می کند، این کار باعث می شود دختر کم کم بترسد و با تقلا درخواست کمک کند. - قراره بدنامون با هم یکی بشه، تو جذب بدن من میشی و اونموقع تا ابد میتونیم با هم زندگی کنیم فرشته من.
+ تو... دیوونه ای چشمان دختر سیاهی می رود و احساس می کند دنده اش شکسته است. - همچین چیزی... آخ، امکان پذیر نیست. مرد خنده ای میکند و لحضه ای فرصت فرار به دختر نمی دهد. + امکان پذیر نبود... تا اینکه تونستم بدنم رو جایگزین کنم. تعجب کردی نه؟ فکر می کردم ممکنه از پسر های دانشمند خوشت بیاد. مرد می خندد، خنده اش دلپذیر اما آکنده از احساس است. پاهای دختر شل می شود و اگر فشار های مرد نباشد او ممکن است هر لحضه به زمین بیوفتد. دیگر، حتی توان حرف زدن هم ندارد. - با یه تغییر ژن موفق تونستم اینکارو کنم، متوجه نیستی؟ من، دیگه یه انسان عادی نیستم.
دختر حس می کند بدنش ذره ذره در آغوش مرد تحلیل می رود. گویی به صورت زنده در صمغ گیاهی گرفتار شده است، با این تفاوت که این بدن آن مردی است که فکر می کرد گزینه مناسبی برای او باشد. بدن مرد، او را به طور کامل میبلعد و اثری از دختر باقی نمی ماند. مرد با خوشحالی لبخندی می زند، کتش را مرتب می کند و کوچه را برای همیشه ترک می کند همانطور که زیر لب زمزمه می کند : در آغوش ابدی ام گرفتار خواهی شد ای فرشته زرین من، من و تو تا ابد متعلق به همدیگر هستیم. حالا که بدن هایمان با یکدیگر یکی شده، دیگر ترسی برای از دست دادنت ندارم...
اسلاید اضافه، عذرخواهی می کنم.
این یکی از موردعلاقه هامه😭
ممنونم ازتون.