ᴇɴᴅʟᴇss ᴡᴇʟʟ
به یاد ندارد چه مدت زمانی گذشته است؛ تنها می داند از وقتی چشمانش را گشوده بود، درون چاهی بی سر و ته سقوط می کرد. پایین، پایین، و پایین تر. جایی فراتر از اعماق. جایی که تاریکی نیز، رنگ پس می دهد. به اطرافش نگاهی می اندازد. مه عمیقی که او را احاطه کرده است تصاویر نامفهومی را شامل می شود. او تلاش می کند تا برای کمک فریاد بزند، اما گویی دستی نامرئی راه گلوی او را سد کرده است. همانطور که سقوط می کند به تصاویر ساختگی مه نگاهی می اندازد و می کوشد معنا و مفهوم آن ها را دریابد، بلکه راه نجاتی پیدا کند. مه، غلیظ تر می شود و تصویری واضح از دختر بچه ای را نشان می دهد که در پارک کوچک محوطه محله او، در حال تاب بازی است. لبخندی بر لب دارد و بیخیال مشغول لذت بردن از لحظه های خویش است. او، نباید تا این ساعت از شب بیرون می بود...
صحنه، عوض می شود و اینبار پسر بچه ای را نشان می دهد که می کوشد به موقع به مدرسه برسد. واضح است که خواب مانده است و اکنون در حال با سرعت دویدن است تا سر موقع خود را به مدرسه برساند. صورتش سرخ شده و به نفس نفس افتاده است، ناگهان چشمش به دکه کوچک کنار خیابان می افتد که قبلا آنجا نبود. با خوشحالی به سمت دکه می رود تا یک بطری آب خریداری کند. اگر فقط بیشتر حواسش را جمع می کرد و به سمت دکه وجود نداشته نمیرفت... تصویر، بار دیگر عوض می شود و اینبار او، زنی را مشاهده می کند که در کل*اب معروف و پر زرق و برقی، ویس*کی می نوشد. چشمانش غرق شادی است، زیرا با زیباترین مردی ملاقات کرده است که در عمرتان دیده اید، نیازی به این تصویر یادآوری نبود؛ مرد، آن را روشن تر از روز به خاطر داشت.
او سعی می کند چشمانش را ببندد و اندکی فکر کند. آن دختر و پسر بچه را به یاد نمی آورد، آیا خیلی وقت پیش بود؟ تنها چهره آن زن را به خاطر دارد و اتفاقی که آن شب افتاد. سرش را تکان می دهد، چشمانش را باز می کند و به تک تک تصاویر رو به رویش نگاه می کند. مرد فقیری که برای تکه نانی التماس می کند، دختر نوجوانی که در کوچه خلوت با تلفنش در حال صحبت است، زوجی خندان در میدان وسط شهر، مادری همراه با فرزند کوچکش در حال خرید از سوپر مارکت، پسر کوچکی که تازه دوچرخه سواری را یاد گرفته، مرد جوانی که از بیکاری گلایه می کند، سرمایه گزاری که ورشکست شده است، پیرزنی که دیگر عمرش دارد به اتمام می رسد. حتی، پرنده ای را مشاهده می کند که در جنگل تک و تنها مشغول لانه سازی است. ناگهان، او به خاطر می آورد.
حیرت زده به سنگینی که از ابتدا بر روی دستش حس می شد، اما او غرق تماشای تصاویر بود و به آن اهمیتی نمی داد نگاه می کند. زنجیری به دور دستان او محکم شده است. تلاش می کند آن را از دستش جدا کند، اما گویی زنجیر تا اعماق چاه امتداد دارد. به پایین نگاه می کند و فریادی خاموش می کشد. دست دختر بچه ای را مشاهده می کند که زنجیر را گرفته و او را به پایین می کشد. چند لحظه بعد، دست پسر بچه ای نیز به دست قبلی اضافه می شود. در عرض چند دقیقه، دست های بی شمار زنجیر او را پایین می کشند. گویی از او می خواهند تاوان گناهان خود را پرداخت کند. مرد تقلا می کند تا بالا بیاید، می خواهد التماس کند اما صدایش در نمی آید و آن زمان است که او، به خاطر می آورد چرا در این چاه افتاده است. قا*تل سریالی معروف، لوکاس مکنلی امروز به سزای اعمالش رسیده است. مجازات او، غرق شدن در اقیانوس نزدیک شهر است...
قلمت زیباست به دلم میشینه