ʀᴇᴅ ᴠɪᴘᴇʀ ǫᴜᴇᴇɴ
مرد جوانی در قهوه خانه نشسته است؛ او، در حالیکه قهوه اش را سر می کشد، به اخبار نیز گوش می دهد. - خبر فوری : متوجه شدیم که قا*تل سریالی معروف، ملقب به ملکه افعی سرخ از زندان گریخته است. از شهروندان درخواست داریم که اگر مورد مشکوکی را دیدند، هر چه سریعتر به ما اطلاع دهند و تا حد امکان از بیرون رفتن در شب پرهیز کنند. مرد واکنشی به آن نشان نمی دهد. - ملکه سرخ؟ آره جون خودت. اگه منو ببینه دمشو میزاره رو کولش و در میره. مگه نه؟ با نیشخند می گوید، در حالیکه سعی می کند ماهیچه هایش را به بارتندر که او نیز، دختر جوانی است نشان دهد. دختر، خنده شیرینی می کند و با لحنی گرم و صمیمی صحبت می کند: - وای، خدای من؛ باهات کاملا موافقم. تصور کن وقتی تو رو ببینه چقدر وحشت زده میشه. لبخندی بر لبان مرد نقش می بندد.
روز بعد، مرد باز به قهوه خانه بر میگردد. دختر جوان نیز در انتظارش است. + دوباره برگشتی؟ کم کم داری تبدیل به مشتری ثابتمون میشی. مرد می خندد و شانه ای بالا می اندازد. - همون همیشگی، ملکه سرخ ازش خوشش میاد. دختر، ابرویی بالا می اندازد، اما چیزی نمی گوید و مشغول آماده کردن سفارش مرد می شود. مرد نیز با بی حوصلگی، اطراف را نگاه می کند. پس از چند دقیقه، دختر سفارش قهوه تلخ با کارامل او را می آورد. + اینم از همیشگی - بلاخره، داشتم از تشنگی هلاک می شدم. دختر می خندد و به اطراف نگاهی می اندازد، وقتی از خلوت بودن کافه مطمئن می شود روی صندلی مجاور مرد می نشیند. مرد، اندکی جا می خورد، اما پوزخند همیشگی بر لبانش نقش بسته است. پس از سکوتی نسبتا کوتاه، دختر ناگهان شروع به صحبت می کند. + میشه یه سوالی ازت بپرسم؟ گفتی ملکه سرخ ازین خوشش میاد؟ مرد می خندد و زیر چشمی به دختر نگاه می کند. - اوه آره، آخه می دونی ما هر شب با هم میریم دور دور از وقتی آزاد شده. از جوک خودش به خنده می افتد، در حالیکه دختر به فکر فرو می رود.
روز ها می گذرد و مرد، هر روز به بهانه های مختلف به قهوه خانه می آید. دختر نیز هر بار با گرمی از او استقبال می کند. امشب، مرد باز به قهوه خانه بر میگردد و مثل همیشه دختر را می بیند که چشم انتظارش است. - دلت برام تنگ شده بود؟ + چی میگی واسه خودت، یه سوپرایز برات دارم. مرد، با کنجکاوی به او نگاه می کند. دختر که از نگاه او به خنده افتاده شیشه نوشیدنی مخصوصی را بر میدارد و در لیوان او می ریزد. +این یه ترکیب جدیده، منتظر بودم تو امتحانش کنی. مرد با لبخندی بزرگ به لیوان نگاهی می اندازد و بدون معطلی آن را یک نفس سر می کشد، اما ناگهان چشمانش گرد می شود و به سرفه می افتد. - این دیگه چه کوفتیه؟ دختر، پاسخ نمی دهد و همچنان به او زل زده است. + منظورت چیه؟ از ترکیب جدیدم خوشت نمیاد؟ مرد سعی می کند حرف بزند، اما هنوز آن مزه تلخ در گلویش او را از حرف زدن وا می دارد. - این...
لبخند دختر پر رنگ تر می شود و بی آنکه سخن دیگری بر زبان بیاورد از جیب کاش کل*تی را بیرون می آورد. + چقدر ناراحت کننده، واقعا داشت ازت خوشم میومد. مرد حیرت زده به او نگاه می کند و سعی میکند بفهمد چه چیزی را جا انداخته است؛ ناگهان جرقه ای در ذهنش روشن می شود که به وضعیت او کمکی نمی کند. به یاد می آورد که دقیقا یک روز قبل ازینکه به این قهوه خانه بیاید صاحب آن، دختری مو طلایی با چشمانی سبز رنگ بود. اما دختری که جلوی او ایستاده است و تف*نگی در دست دارد موهای سیاه شلخته و چشمانی تیره دارد. + هوم، تو درست میگفتی. من از طعم قهوه تلخ با کاراملی مخصوص خودم لذت بردم. قلبش را نشانه می گیرد و شلیک می کند. بدن مرد منفجر می شود و خ*ون او همه جا را در بر می گیرد. + انفجار با بنزین، بهتره سبک کارم رو برای دفعه بعد تغییر بدم. اینطوری راحت پیدام میکنن. ملکه افعی سرخ، لبخندی می زند و قهوه خانه را در کمال آرامش ترک می کند.
نظرات بازدیدکنندگان (0)