ᴄɪʀᴄᴜsᴇ ᴡʜᴇᴇʟ
به یاد ندارد چگونه به اینجا آمده است، تنها میداند دست و پا هایش از چهار طرف به چرخ شانس بزرگی بسته شده است که از آن برای نمایش پرتاب چاقو استفاده می کنند یا بهتر است بگوییم، می کردند. مرد، نگاهی به دور و بر می اندازد و هنگامی که هوشیاری اش را بدست می آورد متوجه می شود که اینجا کجاست. سیرک متروکه آنتیماینر، مکانی برای سرگرمی و شادی که سال هاست دیگر از کار افتاده. تلاش میکند دستانش را آزاد کند، اما بی فایده است. زنجیر های فولادین، او را به چرخ مهر و موم کرده اند. - تقلا فایده ای نداره، لطفا تلاش نکن. فقط مودمو خراب میکنی؛ صاحب صدا از در اصلی چادر وارد میشود. لباس دلقک های سیرک را پوشیده است، مرد آن لباس را کجا دیده بود؟
خاطرات ناگهان همچون سیلی به ذهنش هجوم می آورند. 21 آپریل، روز نمایش بزرگ. سیرکی پر از جمعیت در انتظار دلقک تازه کاری که قرار بود خود را معرفی کند. مرد به وضوح به یاد می آورد که در ردیف اول نشسته بود و با حالتی رسمی منتظر اجرا این تازه وارد بود. او کار آماتور ها را به هیچ وجه نمی پسندید و دلیلی که اکنون او اینجا بود، آن بود که صحت سیرک را بررسی کند و ببیند که آیا ارزش سرمایه گزاری دارد یا نه. دلقک تازه وارد سوار بر سه چرخه ای بسیار کوچکتر از جثه خویش وارد سالن شد در حالیکه همزمان پنج توپ را در هوا بین دستانش حرکت می داد. با چنان سرعتی اینکار را می کرد که دیگران گمان می کردند توپ ها شناورند، تازه کار اما با تجربه؛ اما این چیزی نبود که او دنبالش بود، او نمی خواست برای یک تازه وارد خرج کند. پس تکه ای سنگ برداشت و آن را بر سر راه سه چرخه دلقک پرت کرد. سنگ کار خود را کرد و دلقک با سر روی زمین افتاد. تماشاچی ها بهت زده ازین حرکت ناگهان شروع به هو کشیدن کردند و اینگونه شد که مرد از شر بار اضافه سرمایه گزاری بر روی سیرک خلاص شد. البته تا امروز...
- آخی، یادت اومد نه؟ منم یادمه. صادقانه بگم کی اون فاجعه رو یادش میره؟ من که نیستم. لبخند گشادی بر دهان دلقک نقش می بندد که مرد را به لرزه می اندازد. + از من چی میخوای؟ مرد می پرسد، چشمانش آمیخته به ترس به چشمان بشاش اما بی روح دلقک گره می خورد. - هیچی، فقط میخواستم یکم بازی کنم. دلقک سطلی را به او نشان میدهد که حاوی چاقو های کوچکی است که به سمت چرخ گردان سیرک پرتاب میکنند. قرار است آن بازی را انجام دهد روی آن مرد سرمایهگذار معروف؟ کسی چه میداند، تا وقتی که دلقک به سوی چرخ می رود، تا سه می شمارد و چرخ را به حرکت در می آورد. مرد احساس می کند دنیا دور سرش میچرخد و خود را برای اصابت حداقل یکی از آن چاقو های مخصوص آماده می کند.
اما چیزی که باعث تعجب مرد می شود آن است که هیچ کدام از چاقو ها به او برخورد نمی کنند و همه آنها، فقط دور تا دور مرد را روی چرخ گردان نشانه گرفته اند. دلقک همچنان چاقو اندازی را ادامه می دهد تا آن که فقط یک چاقو برایش باقی می ماند، به آن نگاهی می اندازد، سپس به طرف چرخ می رود و آن را ثابت می کند. مرد نفسی راحت می کشد، اما چشمانش آمیخته به تمسخر است و با لحنی کنایه آمیز می گوید : + همش همین؟ باید میدونستم. آماتور هایی مثل تو هیچ جایگاهی برای سرمایه گذاران با ارزشی مثل من ندارند. لبخند از روی لب های دلقک محو می شود، به آخرین چاقو نگاهی می اندازد و کمی عقب می رود. سپس فندکی را از جیبش بیرون می آورد. - اشتباه نکن دوست عزیز، هدف من آسیب زدن به تو نبود. نه به این زودی؛ در حقیقت، تمام آن چاقو ها به بنزین آغشته شده اند. لبخند محوی بر لبان دلقک نقش می بندد و پیش از آنکه مرد بتواند پاسخ او را دهد آخرین چاقو را آتیش می زند و به سمت قلب مرد نشانه می گیرد و پرتاب می کند. با اطمینان از اینکه انفجار را در اخبار گزارش می دهند، لحظه ای زنده زنده سوختن مرد را مشاهده می کند و سپس در تاریکی محو می شود...
نظرات بازدیدکنندگان (0)