ᴄᴀᴛ ɪɴ ᴛʜᴇ ʙᴀᴄᴋ
باران شدیدی میبارید و لیا لحضه شماری میکرد تا سریعتر به خانه برسد. در حالیکه کوله پشتی خاکی و پاره پوره مدرسه اش را روی سرش گرفته بود تا از باران در امان بماند همچنان نگران کتاب هایش بود. اگر خیس می شدند، او دیگر توان خرید کتاب های جدید را نداشت. قطره های باران بر کفش های گلی اش میبارید و فرم مدرسه اش را از خاک پاک میکرد. در حالیکه دوان دوان به سمت خانه میدوید ناگهان صدایی او را در سر جایش میخکوب کرد. گمان کرد سایه ای را در کوچه تاریک محله شان که کسی جرئت رفتن به آنجا را نداشت دیده است. مثل تمام مردم محله او نیز نباید به آن صدا اهمیت می داد، اما در همان لحضه چشمش به گربه ولگردی افتاد که بی رمق و بی حال به آن کوچه پناه برده بود تا از باران در امان باشد.
لیا در جای خود ایستاد و با کنجکاوی به گربه نگاه کرد. او نه ضعیف بود، نه لاغر؛ تنها گرسنه و خسته به نظر میرسید. کیفش را پایین آورد و لحضه ای زانو هایش را روی زمین گذاشت تا دید بهتری به داخل کیف داشته باشد. پس از کمی گشتن یک اسکناس ده دلاری را در جیبش پیدا کرد. امیدوار بود که کافی باشد، به سرعت به سمت نزدیک ترین سوپرمارکت رفت و چند دقیقه بعد با یک ظرف پر از شیر تازه برگشت. در حالیکه کوله اش را روی دوشش انداخته بود و ذره ای به باران اهمیت نمیداد به سمت کوچه خلوت رفت و بی توجه به آنکه گربه چه واکنشی نشان میدهد شیر را جلوی او گذاشت. گربه، به آرامی ظرف شیر را بو کرد و قبل از آنکه بخواهد آن را بنوشد به لیا نگاه کرد و لیا میتوانست قسم بخورد که گربه به او چشمک زده است. چشم هایش را مالید و دوباره نگاه کرد، اما گربه مانند گربه های عادی دیگر سرگرم خوردن شیر بود. سرش را تکان داد، لبخندی زد و به سمت خانه راه افتاد.
صبح روز بعد، لیا با بی میلی راهی مدرسه شد. کفش های وصله دارش که هنوز اندکی گلی بود را پوشید، کوله اش را برداشت و راه افتاد. هنگامی که به مدرسه رسید، مثل همیشه با شماری از پچ پچ ها رو به رو شد که برایش تازگی نداشت. ناگهان کسی به او تنه زد و محکم او را به زمین انداخت. لیا سرش را مالید و به بالا نگاه کرد تا طبق معمول صورت النور، محبوب ترین دختر مدرسه را ببیند. - حواست کجاست لیا؟ لباس هامو کثیف کردی. سیلی از خنده ناگهان جاری شد و لیا حس کرد که صورتش برافروخته شده است. اولین باری نبود که النور برای لیا دردسر درست میکرد. این، مشکلی بود که او هر روز با آن سر و کله میزد. بی آنکه حرفی بزند از جایی بلند شد و به سرعت به سمت کلاسش به راه افتاد. نمی دانست چقدر دیگر میتواند این رفتار ها را تحمل کند.
کلاس شروع شد و لیا در حالیکه در افکارش غرق بود دفترش را خط خطی میکرد. نزدیک بود در سکوت آرامش بخش کلاس خواب برود که ناگهان صدای جیغ بلندی هوش و حواس او را سر جایش برگرداند. از بیرون پنجره می آمد، به پنجره نگاه کرد و آنگاه کسی را دید که از پشت بام مدرسه به سرعت به پایین پرت شد. قلبش تند تند میزد، همکلاسی های دیگرش که متوجه این اتفاق نیز شده بودند جیغ کشیدند و همگی به بیرون روانه شدند تا آن سانحه را با چشم خود ببینند. دیگر کسی به معلم اهمیت نمیداد، لیا نیز همراه با دیگران به سمت حیاط مدرسه روانه شد و هنگامی که آن صحنه را دید از شوک نتوانست حرکت کند. النور غرق در خ*ون روی زمین افتاده بود و به نظر میرسید سقوط دردناکی را تجربه کرده است. کاغذی در دستش قرار داشت که لیا مطمئن بود بعد از سقوط آن را در دستش گذاشته اند. روی کاغذ نوشته بود : - لطف شما جبران شد، هزینه؟ یک ظرف شیر پرداخت شد.
نظرات بازدیدکنندگان (0)