☆sᴛᴀʀ ʀᴇsᴛᴀʟɪs
با گام های سنگین بر جاده تاریک قدیمی قدم برمی دارد. دست راستش در جیب کتش که از جنس چرم اعلاست قرار دارد و با دست چپش شیشه ای غبار آلود را حمل میکند؛ شیشه ای از ستارگان مرده که با غبار مرگ در آمیخته شده اند. گفته شده که هر کس تنها نگاهی به آن شیشه وسوسه انگیز بیاندازد با وحشتناک ترین کابوس زندگی خویش رو به رو میشود، چه برسد به آنکه کسی بخواهد آن را لمس کند. اما این شخصیت مرموز که هر شب در آن جاده متروکه قدم برمیدارد از آن ترسی ندارد.
به راهش ادامه میدهد، چشمان ارغوانی نافذش به گروهی از جوانان کنجکاو دوخته شده که از ماشین پیاده میشوند تا در متل خلوت کنار جاده اقامت داشته باشند. شایعه شهر «استار رستالیز» از قرار معلوم همچنان گردشگران کنجکاو را به خود جلب میکند، اگرچه مربوط به چند قرن پیش است. برای او حضور چند انسان اهمیت چندانی ندارد. همچنان به راهش ادامه میدهد، ناگهان چشمش به دختری می افتد که مشغول صحبت با تلفن همراه خود است. به نظر میرسد او نیز عضوی از این اکیپ جوانان کنجکاو باشد که تصمیم گرفته بی هوا در این جاده متروکه قدم بردارد. این چیزی نیست که شخصیت ما بخواهد، دختر گمشده دیگری که بر روی صفحه اخبار میرود. او باید جلوی این اتفاق را بگیرد.
با گام های قاطع به سمت دختر قدم برمیدارد. دختر متوجه او میشود و با کنجکاوی به او خیره میشود. توجه دختر بیشتر به شیشه ای جلب شده که در دستان او قرار دارد. شیشه را به آرامی پایین می اورد تا با صورت دختر هم تراز شود. چشمان پر امید آن دختر و هیجان او از دیدن مخزن ستارگان او خنده ای به لبش می آورد. - میخوای بدونی داخلش چیه؟ دختر به او نگاه میکند. ساکت است، اما با سر تایید میکند. - این بیرون برای فرشته ای مانند تو خطرناکه، بزار راهنماییت کنم. شیشه را در دستان دختر قرار میدهد و بلافاصله پس از آن صدای جیغ دختر شنیده میشود. ترس و وحشتی وصف نشدنی از کابوسی که گریبانگیر زندگی دختر شده. با دیدن این صحنه، لبخندش پر رنگ تر می شود.
دختر سعی میکند شیشه را به زمین بیندازد، اما او دستان دختر را دور شیشه محکم میکند و در آن را باز میکند. غبار ستارگان همچون شبحی به هوا برمیخیزد و به دهان دختر وارد می شود. صدای جیغ های او قطع میشود و ثانیه ای بعد تنها کالبدی پوچ و بی روح از دختر باقی می ماند. سپس، آخرین آثار وجودیت آن دختر تبدیل به غبار میشود و با غبار ستارگان آمیخته می شود. او غبار را به درون شیشه برمیگرداند و همانطور که به آن خیره مانده است تنها یک جمله را بر زبان می آورد : - تو دیگه آزادی فرشته کوچک من. بی آنکه چشمانش را از شیشه بردارد به راهش ادامه می دهد و همچنان زمزمه میکند : - اون دیگه از کابوسش آزاده، فرشته های کوچک من که در این دنیا گرفتار بودند اکنون، تنها به غباری تبدیل شده اند که نیاز به راهنمایی من دارند. من، تنها نجات دهنده آن ها خواهم بود...
نظرات بازدیدکنندگان (0)