به قسمت ۱۴ خوش اومدین
اولین بار بود هارو تنها به سلول ۲۰۳ پا میگذاشت. یک گوی شفاف شیشه ای که با موی تکشاخ و یک مشت خرت و پرت دیگر درست شده بود. زندان به نظر محکمی نیست. (عروسک پیر من چطوره؟) رو به روی گوی و پایه فلزی اش نشست. هارو نمیتوانست دیگر در اتاق لورین بودن را تحمل کند. به خاطر او روی تخت افتاده بود. یک روز تمام. ۳۸ دقیقه دیگر یک روز تمام از بیهوش شدنش میگذشت. چرا اینجا بود؟ لورین همیشه میتوانست حرف بزند. او فقط سوال می پرسید. لورین به هر حال بلند می شد. اطمینان داشت. او بالاخره بیدار می شود. اما کِی؟
سایفر با ریتم خاصی روی شیشه با انگشت ضربه میزد هیچکس قصد حرف زدن نداشت. چطور همیشه به مرد های محقق بر میخورد؟ آخه اینقدر شباهت؟ آن روپوش سفید طوری که دفتر را در دستش گرفته بود به کاغذ ها خیره شده بود. به حفاظی که اون گیر انداخته بود نگاه کرد. نمیتوانست شیشه را ذوب کند. چطور این به ذهن آن دختر رسیده بود؟ آیا از نسل همان جادوگر خرفت بود؟ چقدر احتمال داشت؟
(تق تق!) صدا از بلندگو پخش شد. سایفر به پنجره نگاهی انداخت:(جون سخت تر از اونی هستی که فکر می کردم.) هارو سریعا از جایش بلند شد. (لورین!) لورین با یک شکاف از سقف با مبل قرمز رنگی پایین افتاد. اگر فقط یک قطره داشت! فقط یک قطره! همیشه با یک چیز حل می شود! یک نفر یک قطره چرا شانس نمیآورد؟ لورین به او دست تکان داد. آستین هارو را کشید:(چند وقت قرضش می گیرم.) (واسه خودت!) بیرون رفتند حالا چی؟ حتی نمیتواند یک بستنی گیر بیاورد.
لورین روی صندلی نشست. (به خاطر من بود. لورین واقعا متا.....) لورین حرفش را قطع کرد: (عا عا! نمیخوام بشنوم. حتی باید بگم ممنون! میدونی چقدر خوابیدم؟ ۲۴ ساعت کامل! هیچ خستگی ندارم! به لطف تو حالا من اون اشتباه کوچیک رو دارم!) و داخل برگشت.
بهم گفت "هیولا های بیل سایفر مثل ویروس کل دنیا رو گرفتن" بهم گفت ۱۰ زندگی بهم فرصت میده تا تورو بگیرم و راضی ات کنم دنیایی که ساخته از بین نره! تلاش کردم پیدات کنم. موفق هم شدم بار ها ملاقات کردیم من تلاش کردم معامله کردم التماس کردم ولی میدونی چیه؟ تو بار ها دنیای من رو سوزوندی. بار ها مجبور شدم روز های حوصله سر بر رو از سر بگذرونم چرا؟ "چون بیل سایفر ریشه اصلی دنیا رو کوتاه کرده" "چون به قدری خدا رو عصبانی کرده تا دنیا رو دور بندازه!" "چون میخواسته خوش بگذرونه!" (فکر نمیکردم اینقدر فوقالعاده باشم!) واقعا بودی. یه مدت ناامید شدم من ۹ بار زندگی کردم. هر دفعه دوباره برمیگشتم سر خونه اول بعد پورتال باز کردم و به زمین رسیدم. اینجا بیدار شدم. آدمای اینجا چیزای زیادی یادم دادن. من اون دستگاه رو ساختم تا خاطرات دنیاهایی که داشتم رو به نمایش بزارم تا بقیه باورم کنن.
با چشمانی ذوق زده روی صندلی نشست. (نباید اینو بگم ولی واقعا تحت تاثیر قرار گرفتم!) چهره ی او... چهره؟ یک چشم و پاپیون او تعجبش را نشان می داد. ادامه داد: (وقتی رو به بقیه داد می زدم که کدومشون بیل سایفره تو پشت سرم ایستاده بودی. تو چشمام نگاه کردی و گفتی واقعا کی هستی ولی باور نکردم زیادی هوشمندانه بود! فقط میتونم بگم تو یک نابغه ای!!) لورین صدایش را پایین آورد؛ (من گول خوردم. من توسط تو گول خوردم دست کم کرفته بودمت.) نگاهش را دزدید:(مثل بقیه اونا... توی تله ات افتادم... اگه فقط یه ذره شانس باهام یار نبود... تموم شده بود... زندگی ام... همه چیز)
ثانیه ای چشمانش را بست و دوباره با صدای سرحال گفت: (دنیای ما... منظورم اینه که دنیای من؛ توسط خالقش بار ها ریست شده. نویسنده بار ها صحنه ها تغییر داده و مسیر داستان رو به خواست خودش کج کرده. همیشه باید روی ذهن همه تاثیر بذاره. دیالوگ ها پاک میشن. ذهن ها هم همینطور... ولی برای من اینطور نشد) لورین با انگشتانش بازی می کرد. به طور واضحی معلوم بود حوصله ای برای توضیح دادن ندارد. (۲ بار باز نویسی رو حس کردم. اول فکر کردم سرم به جایی خورده ولی بار سوم... کم بود به جنون برسم. بهم گفت چرا اینکارو کرده. بهم گفت "هیولا های بیل سایفر مثل ویروس کل دنیا رو گرفتن" بهم گفت ۱۰ زندگی بهم فرصت میده تا تورو بگیرم و راضی ات کنم دنیایی که ساخته از بین نره! تلاش کردم پیدات کنم. موفق هم شدم بار ها ملاقات کردیم من تلاش کردم معامله کردم التماس کردم تو بار ها دنیای من رو سوزوندی. بار ها مجبور شدم روز های حوصله سر بر رو از سر بگذرونم چرا؟ "چون بیل سایفر ریشه اصلی دنیا رو کوتاه کرده" "چون به قدری خدا رو عصبانی کرده تا دنیا رو دور بندازه!" "چون میخواسته خوش بگذرونه!")
بیل گفت:(فکر نمیکردم اینقدر فوقالعاده باشم!) _(واقعا بودی. یه مدت ناامید شدم من ۹ بار زندگی کردم. هر دفعه دوباره برمیگشتم سر خونه اول بعد پورتال باز کردم و به زمین رسیدم. اینجا بیدار شدم. آدمای اینجا چیزای زیادی یادم دادن. من اون دستگاه رو ساختم تا خاطرات دنیاهایی که داشتم رو به نمایش بزارم تا بقیه باورم کنن.) (ارزشش رو داشت؟) (فکر کنم یاد گرفتم نمیشه همیشه از مهربون بود.) آن چشم ها... آن برق شوق و پاکی درون چشم هایش کجا رفته بود. صدای او زیادی مصمم بود... (میدونی چیه؟ این زندگی دهمه! آخرین فرصت ام! و اگر به این معنی باشه که دنیای من فرو میریزه، من تورو با خودم پایین می کشم.) (زیادی اعتماد به نفس داری!! چرا این حباب رو باز نمیکنی تا یه صحبت دوستانه داشته باشیم؟) لورین خندید. (نه ممنون! من عادلانه بازی نمیکنم. دیگه نه.) صدای سایفر بیش از حد بلند بود: (واقعا فکر کردی می تونی نابودم کنی؟) لورین مستقیم به او خیره شد:(توی چشمام نگاه کن. قسم می خورم!) لورین دستانش را به هم کوبید: (به جاش بهت دوتا گزینه می دم! میتونی اینجا با شرایط من زندگی کنی یااااااااااااااا قبول کنی با دنیای دو بعدی ات برای همیشه از هستی محو بشی!) لورین سمت در رفت:(میذارم فکر کنی! ۱۵ دقیقه دیگه بر میگردم.)
نظرات بازدیدکنندگان (0)