به قسمت هشتم خیلی خیلی خوش اومدین
ساعت ۴ عصر به سمت سالن خالی رفته که با بادکنک و میز خوراکی و ریسه ها چراغ ها تزیین شده بود. خوشحال بود که پژوهشگران دیگر به اینکه با هزاران هیولای واقعی دست و پنجه نرم میکنند، عادت کرده اند. قرار بود پشت در سالن بشیند، خوش آمد بگوید و اجازه ندهد ناهنجاری های انسان نما وارد شوند.
میز کارش با ریسه صورتی و دو بادکنک زرد تزیین شده بود:(بنفش رو ترجیح میدادم.) هارو درگیری خاصی با این جشن نداشت. کار او هیچ چیز جالبی نداشت. کاغذ بازی و بازجویی ها و مدارک زیر دستش بود. ولی الان لورین ترجیح میداد فقط مدارک را مهر بزند.
ساعت ۷ سر جایش نشست. اولین نفر هارو آمد:(میدونم ترجیح می دادی برنامه هاتو راست و ریست کنی ولی قول میدم بهت سر میزنم.) لورین به دکمه جلوی میزش اشاره کرد:(یااااا من میتونم دکمه سبز رو فشار ندم و نزارم بری تو. ولی خوش شانسی چون امروز مودم خوبه.) با انگشت دکمه سبز را فشار داد. منطقی است که او را برای این کار بگذارند. هر کسی نیاز به کلی نشانه برای رد یا تایید کردن مهمانان دارد. (تعریف از خود نباشه مثل آب خوردن انسان ها رو تشخیص میدم.) به چندین فرد سلام خوش آمد گفت. تایید کرد که همه آنها انسان بودند. بدبختی این است که همیشه کسانی هستند که از ته دل ازآنها متنفری. برای لورین یک سری فرد بودند و یکی از آنها دکتر کالین فین بود.
کالین گفت:(سلام ۲۷۱۹) لورین لبخند زد:(سلام دکتر کالین فین) _(مثل همیشه با اون چشمای غیر عادی بهم زل زدی) لورین در ذهنش گفت:"و تو هم مثل همیشه ی خدا رو اعصاب منی" ولی به جایش فقط گفت:(خوش اومدید. خوش بگذره!) و دکمه سبز را محکم فشار داد. کالین قبل از رفتن تعظیم کرد. کاش میتوانست بگوید آخرین کسی که به او تعظیم کرد به سرزمین های شمالی تبعید شد.
با آمدن مهمان های بیشتر لورین کمتر شدن باتری ارتباط اجتماعی اش را حس میکرد. با خودش فکر کرد: "چرا باید این شغل رو قبول میکردم؟ کی گفته؟ اصلا چرا وقتی این همه چیز بیرون داریم اینجا حبس شدم؟" (خوش میگذره؟) صدای هارو را شنید. دستگاه را روشن کرده بود؟ جواب داد: (بهتر از این نمیشه. اصلا عالی ام) (همه اینجان اگه یکی رو پیدا کنی سر جات بشینه میتونی برگردی اتاقت)
شماره روبی را وارد کرد و تماس گرفت:(سلام روبی یه میز خالی بیرون جشن نمیخوای تا کتاب بخونی؟) روبی از آن چیزی که تصور میکرد زودتر رسید: (یه بهونه خوب) روبی یک خوره کتاب بود. یک کتاب جدید در دست گرفت. لورین را از پشت میز بیرون کشید و سر جای او نشست: (خب دیگه خوش بگذره!)
لورین در راهرو به سمت اتاق قدم بر میداشت. جز صدای قدم هایش، حضور کسی را با فاصله احساس کرد. برگشت و نگاه کرد. یک لباس بزرگ ضد ناهنجاری؟ (رابرت! فکر کردم امروز توی جشن شرکت نمیکنی. چیزی شده؟) رابرت ۳ سالی انجا کار میکرد. از لباسش هم پیداست. اون یک مامور مهار ناهنجاری است. همیشه لباس های ضخیم و به شدت گرم می پوشید. هیچ کس چهره اش را ندیده بود. لورین شک دارد که یک انسان باشد. ولی خب او مفید بود. این کافی است. رابرت با هیچ کس حرف نمیزد. مانند همیشه از کنار لورین رد نشد. صاف به او خیره شده بود. لورین از گوشه چشم سایه ای که روی دیوار حرکت کرد را دید. رابرت از کنار او گذشت و از ساختمان خارج شد. لورین شانه بالا انداخت. رابرت همیشگی! به اتاقش برگشت. روی تخت افتاد و به سقف خیره شد. صدای آهنگ بیش از حد بود. "در حالت عادی نمیخوابم چطور ساعت ۱۰ شب با این صدا انتظار دارم خوابم ببره؟" حدود ساعت ۲ اسپیکر ها را خاموش کردند. بالاخره گوش هایش به سکوت شب عادت کرده بودند که بلندگوی توی اتاقش او را فرا خواند: (لورین سلول ۲۰۳ یه مهمون داریم.)
قسمت بعدی: چرا رابرت؟ چرا؟
نظرات بازدیدکنندگان (0)