به قسمت ششم خوش اومدید
بالا پرید و داد زد:(من یک راز بزرگ گیر اوردم!!!!) برای کسانی که بالای ۶ ماه با لورین توی سازمان کار کرده بودند غافلگیر نشدند اما باید قیافه تازه کار هارا میدیدی هارو آمد و لورین را با زور به دفترش برد. لورین ذوق زده روی مبل چهار زانو نشست:(خدای من! باید داستانو بشنوی. پتانسیل این شهر بالاتر از اون چیزیه که فکرشو بکنی. اینجاست به خاطر مردم این شهر گیر افتاده. اینجا اول داستانه، آبشار جاذبه منبع همهچیزه!)
لورین سعی کرد خلاصه مفیدی از داستان سوس ارائه بدهد:(چطور مردم ناهنجاری ها رو نمیبینن؟ یک سازمان مخفی مثلا ما حافظه مردم رو پاک می کرده!) ادامه داد:(مامور های اجرایی اجتناب از پارادوکس زمانی بارها به این شهر اعزام شدن. و اون کلبه که هشت سال پیش محقق رو دیدم. زیر خونه اش یک پورتال میان بعدی داره. اونم معامله کرده. ولی اینکه الان کجاست رو نمیدونم. ولی...) هارو حرفش را قطع کرد:(وایسا کلبه؟ محقق؟ چی داری میگی؟)
لورین اخم کرد:(محقق دیگه. استن فورد پاینز. کسی که منو به سازمان گزارش داد. توی یک کلبه نزدیک به اینجا زندگی میکرد ولی الان خونه اش بنا به دلایلی تبدیل به یک سوغاتی فروشی شده.) هارو گفت:(ما هیچ نیروی غیر رسمی به اسم استن فورد پاینز نداریم. تو توسط یکی از نیرو های ثابت پیدا شدی. اسمش هم دنیل برایت بود.) لورین گفت:(سوس همه چیز رو گفت و من ثبتشون کردم. بهت ثابت میکنم.)
صدای ثبت شده را پخش کرد:(معلوم شد برادر استنی که میشناختیم یعنی استنفورد پاینز واقعی و نویسنده دفترچه های خاطرات؛ یعنی برادر دوقلو استن ما سی سال تموم توی پورتالی که زیر زمین دیدی گیر افتاده بوده. و بعدش........ ) دکمه توقف را فشار داد. یعنی قطعه واضحی از خاطراتش یک توهم بوده؟ (نمیتونه! یعنی من توی عمرم هیچوقت ملاقاتی با محقق نداشتم؟ ولی کاملا همه چیز رو یادمه.)
هارو مدارکی که لورین جمع کرده بود را نگاه کرد:(خیلی حرفه ای نوشته شده ان. مطمئنا توسط یک متخصصه. چطور سازمان متوجه فعالیت ها نشده؟) (سوس گفت استنلی پاینز برای فعالیت های مشکوک مربوط به پورتال توسط مرد های کت و شلواری دستگیر شده. به نظر میرسه میخواسته برادرش رو برگردونه.) (ولی هیچ مدارکی نیست. اگه بود باید قبل از اومدن به این بهم تحولش میدادن. چک میکنم.) لورین گفت:(فلشی که حاوی اطلاعات بوده توسط ماموری به فورد تحیل داده شده.)
هارو پرسید:(ولی خاطراتت. مممکنه یک گلیچ زمانی رو تحربه کرده باشی؟) (این چیزا روی من اثری نداره. موج های اطلاعات زمانی روی یک فرکانس خاص از ذهن ها تاثیر داره. مال من شاملش نمیشه!) (پس جواب دیگه باقی نمیمونه.) لورین با لبخند آرام از جایش بلند شد به سمت در رفت:(این خاطره من برای این دنیا نیست.)
سمت اتاقش رفت. کوفتگی را در بدنش حس می کرد. کوله اش را روی صندلی انداخت قبل از ولو شدن روی تخت خودش را توی آینه نگاه کرد. یک نفس عمیق کشید و سعی کرد با لبخند به همراه کلاه جدیدش ژست بگیرد. مثل یک باد گذرا مثل یک توهم کوتاه یک صدای قابل تشخیص (چه کلاه قشنگی!)
نظرات بازدیدکنندگان (0)