به قسمت چهارم خوش اومدین.
پنجشنبه جای مشخص شده کاملا در وسط جنگل کاج قرار داشت. به مقدار لازم درختان را بریده بودند. لورین دور تا دور ساختمان را با گچ علامت گذاری کرد. همیشه برای جابه جایی چیز های بزرگ نیاز بود. اینطوری هیچ چیز جا نمیماند و آسیب نمیدید. همه چیز شش بار تمام چک شده بود. لورین بلندگویش را روشن کرد: همه داخلن؟ چیزی جا نمونده؟ یکی از تازه کار ها با کلاه نقاب دار و عینک آفتابی و چمدان از راه رسید: (بابت تاخیر عذر میخوام، تابستون نزدیکه! کرم ضد آفتابم رو فراموش کرده بودم.) لورین و هارو با چشم های گرد و متعجب داخل شدن او را تماشا کردند. هارو گفت:(میدونه که آبشار جاذبه ساحل یا دریا نداره دیگه؟) لورین گفت: (راستش یک استخر معروف و یک دریاچه داره) چند نفر دیگر هم اضافه شدند. ۳ نفر اعلام کردند که وضعیت تغییر مکان زندگی را ندارند. آنها بهتر است به فکر شغل دیگری باشند.
همه ی درها و پنجره ها بسته و قفل شده بودند. ما نمیخوایم که کسی آسیب ببینه یا جیغ بکشه! به سمت خط گچی رفت و با انگشت چند بار ضربه زد. (دینگ دینگ دینگ) لورین عقب عقب رفت و در جای قبلی اش پیش هارو ایستاد. خط گچی درخشید و در ثانیه زمین تمام ساختمان را بلعید. تمامش در دروازه روی زمین فرو رفت. سوراخ از بین رفت. به زمین خای نگاه کردند. لورین بلندگوی قرمز را به هارو داد:(نه سازمان مخفی اومده، نه سازمان مخفی رفته.) یک دروازه کوچک باز شد. لورین متوجه افزایش یهویی نور خوشید شد. ۱۱صبح خورشید آنجا را تبدیل به جهنم کرده بود. نه آنقدر صبح که کسی به جنگل برای پیاده روی سر بزند نه آنقدر دیر که..... مردم معمولا دروقت در جنگل چه کار میکنند؟ مهم این است. ما اینجاییم.
همیشه یک ساختمان مخفی را در یک جای دور افتاده و خالی از سکنه بنا میکنند. شاید این شهر بی اهمیت و کوچک بود ولی مردمی بودند که شاهد باشند. اگر این شهر چیز های غیر طبیعی را جذب میکند چطور مردم همچنان در آن زندگی میکردند؟ لورین گفت :(امکان نداره مردم شک کنن مگه نه؟ هیچ کس متوجه این تغيير خیلی کوچولو نمیشه!) هارو پروژکتر های هلوگرامی را روشن کرد. (این پروژکتر ها از شکست نور کمک میگیرن و باعث خطای دید در تمام طول شبانه روز میشن.) _(نیازی نیست علم زمینی ات رو به رُخَم بکشی! اعتراف میکنم جالبه.) _(چرا نمیری یه گشتی بزنی و اجازه بدی من اینجا کارم رو انجام بدم؟ چمیدونم برو تو یه عمارت تسخیر شده گیر بیافت. اصلا برو از همه مردم شهر درباره افسانه های محلی یا ترسناک ترین اتفاق سوال بپرس و یه لیست کامل تهیه کن. این یه دستوره!) لورین صاف ایستاد تعظیم کرد و گفت:(قربان. بله قربان! ) بعد داخل ساختمان برگشت. بعد از ۵ دقیقه به جای فرم رسمی. کوله پشتی، دفتر چه یادداشت با خودکار، دوربین عکاسی، لنز مشکی و لباس خنک داشت. هارو گفت:(توی "نوجوون عادی"بودن زیاده روی کردی!) _(با یک راز ترسناک فراموش شده از این شهر باز خواهم گشت!!) و از بین درختان به سمت شهر دوید. هارو چشمانش را چرخاند و به داخل برگشت.
از جنگل خارج نشده بود که یک مرد درشت هیکل را دید که یک تنه درخت را حمل می کرد. لورین در دفترچه اش نوشت: شماره یک: مرد چوب بُر جلو رفت:(سلام! عجیب ترین چیزی که توی این شهر دیدی چیه؟) مرد گیج شد و درخت را پایین گذاشت:(اوممم، تو؟) لورین نفس عمیقی کشید و گفت:(من و خانوادم تازه اینجا اومدیم. میخوام بدونم چیز جالبی در مورد این شهر وجود داره؟) _(اینجا موزه و کافه داریم. پنکیک های اونجا فوقالعاده هستن. روز های تعطیل هم بازار حراجی داریم. نمیخوام نا امیدت کنم ولی چیز زیادی نیست اینجا شهر کوچیکیه.) لورین با یک تشکر خشک و خالی عبور کرد. شروع نا امید کننده. در پیاده رو قدم می زد و دنبال شخصی بود که داستان راضی کننده ای به او بدهد. از دور یک ماشین پلیس پارک شده و دو افسر پلیس دید. نزدیک تر رفت و از افسر با عینک دودی و قهوه شروع به صحبت کرد:(سلام. من و خانواده ام تازه به اینجا نقل مکان کردیم، شما آقایون داستان های جالبی برای تعریف کردن ندارید؟) مامور پلیس دستی به گردنش کشید، به همکارش نگاه کرد و گفت:(متاسفم بچه جون، چیزی نداریم که بتونی سرت رو باهاش گرم کنی. اینجا شهر آرومیه.)
لورین از آنها دور شد. خسته کننده ها! دیگر توانی نداشت تا ادامه بدهد. به کافه ای که همان نزدیکی ها بود سر زد و پنکیک سفارش داد. از خانمی که پنکیک را برایش آورد سوال کرد: (هیجان انگیز ترین چیزی که توی این شهر اتفاق افتاده چیه؟) خانم با موهای خاکستری و یک چشم که به نظر می رسید نابیناست برگشت و به او نگاه کرد: (اووو، تنها چیزی که میتونی گیر بیاری دعوای باب با همسرشه. به کسی نگو این رو از من شنیدی ولی همسرش یک دارکوبه!) لورین ترجیح داد دیگر سوال نکند. زندگی باب به او مربوط نبود. شاید به روانپزشک مربوط میشد ولی به او نه. حداقل پنکیک خوشمزه بود.
از کافه بیرون آمد و یک زن با لباس رسمی دید. سریع نزدیک رفت:(سلام خانم اسمتون چیه؟) زن تعجب کرد و به او نگاه کرد:(شاندرا متیوز) شماره ۴ : شاندرا متیوز _(خانم به نظر میرسه اهل این منطقه باشید. میتونم بپرسم باحال ترین چیزی که به چشم دیدین توی این شهر چیه؟) شاندرا میکروفونش را بالا آورد:(میبینی که من یه گزارش گر اخبارم مگه نه؟) لورین کنار شاندرا یک دوربین بزرگ و فیلمبردار را دید. عذر خواهی کرد و از صحنه دور شد. شاید زیادی ذوق زده شده بود؟
تصمیم گرفت برگردد. لیست به طرز عجیبی بدون نتیجه بود. در راه برگشت تقریبا وسط جنگل بود که گذشته به سراغش آمد. اینکه چطور در جنگل بین درختان کاج حرکت میکرد. هوا هنوز ۲ ساعتی تا تاریک شدن جا داشت. در جنگل راه رفت. کاج ها را رد میکرد و به کاج های بیشتری بر می خورد. بعد از ۲۰ دقیقه نمیدانست کجا ایستاده. به هدفش رسیده بود. دوباره گم شده بود. حداقل میتوانست به هارو بگوید که این تحقیقات بهایی داشته گوشی اش را برداشت تا راه را پیدا کند، فهمید نزدیک یک سوغاتی فروشی است. انگیزه گرفت تا سریع تر راه برود.
نظرات بازدیدکنندگان (0)