خب خب، چون اینجا حیاط خلوت بنده هستش تصمیم گرفتم ایده های داستانیم رو بصورت تک پارتی اینجا بنویسم واسه سرگرمی خودم:> دوست داشتی بخون^^ (به امید رد نشدن:)
بسیاری از آدم ها ممکن است علاقه ای به تاریکی نداشته باشند؛ و یا شاید تنفر خالصانه ای نسبت به تاریکی داشته باشند. واقعا، چه کسی مکانی که نور از آنجا فراری است، را دوست دارد؟ تاریکیای که در آن، همهی هیولاهایِ عمقِ تیره و تار ذهن، به حقیقت میپیوندند. خود من هم از تاریکی متنفر بودم؛ شاید هنوز هم هستم؟ چگونه میتوانم فراموش کنم... لحظه هایی که پدرم من را در دل تاریکی شب از خونه بیرون میراند و من ، جز گریه در توانم نبود کار دیگری انجام دهم. بیرون هیچوقت برای من امن نبود؛ اما آیا خانه برایم امن بود؟ مطمئن هستم داخل خانه هم شرایط یکسانی با تاریکی بیرون از خانه داشت. تاریکی همه جا بود و من فقط میتوانستم با پتویم، تنها چیزی که بدن کوچکم را در آغوش میکشید، از خودم دربرابر هیولاهای ذهنم مراقبت کنم؛ اما متاسفانه پتو سپر مقاومی دربرابر هیولاهای واقعی نبودند. این ترس از تاریکیای که به نفرت تبدیل شده بود، تا نوجوانی و جوانی همراه من بود. وجودم را فرا گرفته بود و شهر وجود من را، در شبی ابدی حبس کرده بود. تا زمانی که او را دیدم...
نام او، اِلِنور بود. دختری از جنس روشناییِ خورشید برای شب تاریکِ من. او کسی بود که رنگ را به دنیای خاکستری من برگرداند. تا به حال فکر نمیکردم که صدایی همآوا با صدای فرشتگان را بشنوم. نوایی به زیبایی نوای سروش خجسته، همانقدر آرام و لطیف، دلنشین و مهربان... مهربان... این کلمه فقط توصیفِ اندکی از اقیانوسِ کَرَمِ اوست. و چشمانش... وای چشمانش همانند ستاره ای که درون شبِ من میدرخشد ، زیباست. شاید چشمانش بود که مرا در طِلِسم عشق فرو برد. آسمان صدها هزار ستاره دارد؛ ولی آسمان من فقط دو ستاره... برق چشمان او. آری او، ضحای شب من است. خدای من، مرا ببخش بابت پَرَستش موهبتی که به من دادی ؛ ولی آیا چارهی دیگری هم دارم؟
+به چی نگاه میکنی؟ اولین جملهی من به او بود؛ شاید چون برای من عجیب بود ،غریبه ای که نه من او را میشناسم و نه او مرا، اینگونه با آن لبخند، به من نگاه کند. -به کتاب خوندن علاقه داری؟ درحالی که موهای قهوی ایاش را که زیر نور خورشید به طلایی متمایل میشدند، با دستانش به پشت گوشش هدایت کرد،و به همراه همان لبخندِ رنگین کمانی پاسخ داد. در آن موقع برای من عجیب بود که چرا قلبم مانند طبلی که نوازنده اش از کنترل خارج شده بود، محکم و با صدایی بلند، میتپید. و اینکه چرا باید آن سوال را از من بکند؟ درست است که من، زیر درختی کهنسال، با کتابی که در دنیایش محو شده بودم، نشسته بودم؛ ولی آیا درست است غریبه ای از یک فردی که علاقه ای به مکالمه ندارد ، سوال بپرسد؟ جوابی ندادم به امید اینکه غریبهی نورانی برود؛ مانند تمام کسانی که رفته اند. چشمانم دوباره به جملات صفحهی کتاب گره خوردند و من داشتم دوباره محو دنیایش میشدم که... -این کتاب راجب چیه؟ نویسندش کیه؟ دخترک درحالی که در کنار من زیر درخت مینشست این سوال ها را پرسید. من که [هنوز] به حضور گرمش عادت نداشتم، از بُهت خُشکم زد؛ گویی اتفاقی ناخوشایند رخ داده است و من با نگاهی که سرمای شب تاریکم را بدنبال داشت، آمادهی پرخاش به او بودم؛ ولی همین که رویم را به طرف او چرخاندم، چیزی من را متوقف کرد...
دو نوری که با حس ناآشنایی به من نگاه میکردند، حسی که من در آن بیتجربه بودم؛ حسی که کسی به من یاد نداده بود چگونه است. گرمای آن نورها، شب سرد من را تبدیل به صبحی دلانگیز کردند؛ گویی بلاخره آن شبِ زمستانیِ تاریک و سرد، به یک پایان ابدی رسیده بود و خورشید بهاری، هنگامی که گرمایش را در وجودم پخش میکرد، طلوع کرد. همان گرما باعث شد که چشمانم در چشمانش قفل شود. او هم بدون آنکه به نظرش آید "چرا این پسر مانند دیوانه ها نگاهم میکند؟"، من را با همان مهربانی و لطافت نگاه میکرد؛ انگار متوجه بود که من محتاج آن گرما هستم. زمانی که بلاخره مه درون ذهنم شروع به محو شدن کرد، رویم را برگرداندم و به کتابِ فراموش شده در دستانم نگاه کردم. سکوتی بلندتر از هر فریادی، بین ما ساکن شد. احساس خ-فگی میکردم... واقعا باید بلند میشدم و میرفتم مثل تمام افرادی که طردشون کردم! من باید-
در میان تلاطم امواج افکارم، صدای او مرا به دنیای واقعی بازگرداند. -من هم کتاب خوندن رو دوست دارم؛ مخصوصا اگه ژانرش جنایی یا ترسناک باشه. .... ترسناک؟ نمیدونم چرا ولی در آن ثانیه، تنها کاری که توانستم انجام دَهَم خندیدن بود؛ تمام تلاشم را کردم که جلوی خودم را بگیرم اما زهی خیال باطل... و چیزی که بیشتر از همه من را متعجب کرد این بود که دختر هم همراه من خندید؛ صدای خنده هایمان، پرنده های خوابِ روی درخت را بیدار کرد و فراریشان داد. هنگامی که سکوت، دوباره به بین ما بازگشت و میخواست استقرار پیدا کند، دختر آن را راند. -به من نمیاد به اون ژانر ها علاقه داشته باشم؟ ... +نه. -بهم میاد چی دوست داشته باشم؟؟ با آن چشمان بزرگ و درخشانش و لبخندی که انگار قرار نبود از چهره اش پاک بشه، پرسید. ... +فانتزی.. -فانتزی...؟ جالبه، بخاطر ظاهرم؟ ایندفعه چیزی نگفتم و فقط سرم را به نشانه تایید تکان دادم.
صدای خنده دختر دوباره بلند شد ولی با این تفاوت که من ساکت بودم. دختر شروع به حرف زدن راجب چیزهایی کرد که در آن لحظه مهم نبودند؛ تنها چیز مهم، برقی که همیشه مهمان چشمانش است بود. تنها چیز مهم، خنده نورانیاش، بود. تنها چیز مهم، جوری که باد در میاد موهایش میرقصید بود. تنها چیز مهم- -اسم من اِلِنوره. و در آن موقع بود که متوجه شدم اسم "اِلِنور" زیباترین اسمیست که یک فرد میتواند داشته باشد. نه، نه اِلِنور زیباست چون اسمِ اوست. اگر اِلِنور نامِ دیگری پیدا شود، به اندازه ای که نحوه تلفظ این اِلِنور در گوشِ من، نجوای الهی دارد، اهمیتی ندارد. +ریو، اسم من ریوئه... . .
و از آن پس، دیگر تاریکی برایم اهمیت ندارد؛ من ضحای شبم را دارم، نورِ شبم. تاریکی با وجود دو ستارهی چشمان او اندک دیده میشود. هر موقع که به چشمانِ شیشهایِ او مینگرم، بازتابی از خودم را مییابم؛ بازتابی درخشان تر و روشن تر. واقعا، من بدون او فقط توده ای تاریک از وجودیت هستم. گاهی میاندیشم که آیا من هم، به همین اندازه برای او باارزش هستم؟ فکر نمیکنم... ولی میدانم عشق من برای جفتمان کافیست. نکته ظریف: خواننده ای که گلی از باغ افکار من را چیدی و خوندی، لازم به ذکر است که تمام این داستان •نوشته من، •تخیلی، •ساختگی بوده است. البته اگر کسی بیاد بخونه😀✌️
نظرات بازدیدکنندگان (0)