به قسمت دوم رسیدیم. راه درازی رو در پیش داریم پس محکم صندلی هاتون رو بچسبین!
هارو در سالن اصلی منتظر بود. لورین در را باز کرد، یک فرم زندان نارنجی هم به تن داشت. هارو فرم گزارش ماموریت راه نگاه کرد: هدف: جمع آوری اطلاعات از بُعد ۵۱۵۰_ منطقه خارج از زمان. مامور اعزام شده: لورین بکمایر. لورین به هارو چشمک زد و گفت:( زود برمیگردم.) بعد خودکار را بین انگشتانش چرخاند و کنار اسمش را امضا زد. یک بشکن ساده و یک شکاف بین زمان و مکان. یک دستبند فلزی به مچ هایش بستند. میان آنجا سازمان چند نفوذی داشتند. به همراه.... اصلا چی باید صدایشان میزد؟ گارد؟ نه اینجا که یه زندان نیست. به دستبند و لباسش نگاه کرد و در ذهن به فکرش خندید. شاید محقق یا یه همچین چیزی؟ شاید چیز؟ به همراه دو چیز وارد سالن شد. همه نگاه ها به روی آن چرخید. موجودات عجیب، در اتاق پخش بودند. لورین به طرز عجیبی میان این احمق های فضایی کوچک به نظر میرسید. به معنای واقعی احساس کوتاه قد بودن میکرد. اتاق جو افتضاحی داشت. با خودش گفت: اونی که باید بترسه منم. همه موجودات شبیه نقاشی بچه ۶ ساله بودند. تک تک شروع به برانداز کرد. در ذهنش گفت: از قیافه اش خوشم نمیاد چندشه مکعبیه گوشاش بزرگه عجیب غریب. نفسش را بیرون داد. رو به آن مامور که بیش از حد بلند قامت بود گفت: (میشه این هارو باز کنی؟ باور کن گاز نمیگیرم!) و دستبند ها را بالا آورد. کلید چرخید و قفل دستبند باز شد. مامور گفت:( چند وقت دیگه جلسه گفت و گوی گروهی شروع میشه.) چند وقت؟ خب........ این یعنی چند وقت؟ شاید به این خاطر بود که معنای نسبیتی زمان را در بُعد لورین نمیشناخت. به داخل اتاق قدم برداشت و و زیر لب گفت:(منتظرش هستم.) سوژه اش را دید. ولی برخلاف آن حرکت کرد و در گوشه ای از اتاق روی زمین سفید رنگ نشست. حالا او بود و یک جلسه تراپی اجباری
مجبود شدند یک صندلی بسیار کوچک تر از حد معمول برایش بسازند. یک دایره با ۱۶ صندلی و چیز هایی که از سرتاسر یونیوِرس گِرد هم آمده اند. چند تایی هم جدید بودند. موضوع های جدیدی که بیشتر در ذهنش به آنها بخندد. هر کدام از تجربه های سختشان میگفتند: قیافه اش یک سایه بود با چشم های قرمز. کاملا مثل شرور هایی که باید دو فصل بعد ظاهر شوند ولی کارگردان الان نیاز دارد مخاطب برنامه اش را نگه دارد. ولی در این مورد...... خب کارگردان شکست خورده بود! با صدایی که از عمد کلفت شده بود شروع کرد معما های احمقانه بگوید: آن چیست که سفید است. اما قند نیست. ریشه دارد اما درخت نیست؟ مگر جلسه تراپی نباید باعث بهبود روان می شد؟ ولی لورین هر لحظه به مرز جنون نزدیک تر میشد. بعدی یک مغز بود و دو حدقه چشم. و هشت رشته که از او آویزان شده بود. و شباهت او را به هشت پا چند برابر میکرد. زجر آور بودن صدای او با کشیدن ناخن روی تخته سیاه برابری میکرد. او گفت:(من از هشت پا ها وحشت دارم.) با جمله اول لورین لباسش را در مشتش مچاله کرد تا قهقهه نزند. هم چنان موجود به حرف هایش درباره فوبیایش در باره اختاپوس ها ادامه داد. در همان حین لورین کمی محیط را چک کرد. ۱۶ زندانی. ۱۶ نگهبان. عاقلانه به نظر میرسه! نور به شدت توی چشم میزد. دستبند ها محکم بودند و همه به شدت عادی رفتار میکردند. البته که او تازه وارد بود. ولی چطور آنها به این عادت کرده اند؟ به نفرات بعدی گوش نسپرد. ولی از همه چیز گفتند. از فلسفه بگیر تا تناسخ و فواید انگور! این جلسه عذاب بود. ولی برای شنیدن صحبت .یکی از این دیوانه ها مشتاق بود. تک چشم شروع کرد. گوش هایش تیز شد صدایش زیادی بی لرزش بود: (من خدایان رو خوردم، کهکشان هارو فریب دادم، و ترس رو نوشیدم. مزه منوی کامل یک کارخونه چیز کیک رو میده!) کسی پرسید: پس چرا حالا اینجایی؟ چشم بزرگ اخم کرد. گفت:(چون اون موجودات فانی از سیاره زمین زیادی غیر قابل پیشبینی بودن.) لورین به زور خودش را مجبور کرد زل نزند. هنوز نه، الان وقت نمایش نیست. نمیتوانست خودش را متقاعد کند. مگه چندتا سیاره زمین با موجودات فانی داریم؟ احتمالا زیاد؟
نوبت به او رسید. یعنی باید بیشتر از حد معمول صدایش را بلند میکرد؟ او نفر آخر بود. همه به او زل زدند. با تُن صدایی معمول شروع به تعریف کردن کردن: (من یک نیمه خدای در حال تکامل از بُعد ۷۴۲۸ رو از بین بردم.) استاد فلسفه پرسید: ولی چرا؟ لورین گفت:(چون مدل موهامو مسخره کرد.) نگاه سنگین سایفر را روی خودش حس کرد. کمی سکوت و بعد از سر گرفتن صحبت: (تجربه زیادی لوسی بوده. مردم به وجود داشتن یا نداشتن خدا کوچک ترین اهمیتی ندادن و به زندگی ادامه دادن. البته بعد ۳ ماه تمام زندگی توی بُعد از بین رفت و بیشتر مردم با سفینه های فضایی به سمت ناشناخته ها رفتن. البته وقتی از یونیوِرس تحت کنترل خداشون خارج شدن. اتفاقات خوبی براشون نیافتاد. هنوز هم تیکه های یخ زده اون آهن قراضه دور مدار سیاره اشون میچرخه.) یعنی زیادی عجیب بود؟ تلاش کرد خودش را آرام و بدون ری اکشن نگه دارد. مسئول جلسه، این ملاقات را تمام کرد. به سالن برگشتند. به گوشه دنج خود برگشت. زانو هایش را بغل گرفت و به دیوار تکیه داد. "قرار نیست بد پیش بره" با این خودش را آرام کرد. یک و نیم ساعت دیگر مانده بود تا "ماموریت" تمام شود. ولی یک لحظه هوشیار شد. این حس را فقط زمانی داشت که کسی به او خیره شده بود. بدون جلب توجه آرام اطراف را چک کرد. همه بودند ولی فرد مورد نظر نبود. آرام بلند شد و زاویه دیدش را تغییر داد. توهمی نشده بود. یک نفر واقعا در اتاق کم بود. آرامشش را حفظ کرد. "من لنز گذاشتم. ۸ سال گذشته. قرار نیست شناخته بشم." برگشت و در جایش نشست. ولی نگاه نمیرفت. همان جا بود حتی گاهی نزدیک هم می آمد. لورین کم کم آماده بود تا فرار کند که او را با شماره روی لباسش فرا خواندند. (شماره ۲۷۱۹ عزیز! لطفا از سالن اصلی خارج شده و به دفتر اصلی مراجعه کنید.) یک ساعت و نیم گذشت؟ وقتی جلوی در ایستاد، دروازه های جهنم باز شد و لورین فرار کرد. نگهبان در را پشت سرش بست. لورین لباس نارنجی رنگ را با جلیقه و شلوار و کروات مشکی و پیراهن سفید همیشگی اش عوض کرد. به لنز هایش در آینه رختکن نگاه کرد. چشم هایش مشکی به نظر میرسیدند. به آن نگاه سنگین فکر کرد. هر جا که بود تشخیصش میداد. توجه اش را جلب کرده بود. دقیقا طبق برنامه!
مسئول آنجا را پیدا کرد. یک مارمولک به اندازه انسان بود. سفید با ... آنها گوش بودند؟ آن شاخک؟ گوش؟ حالا هرچی. آنها بامزه بودند. اسمش در سیستم فقط "اکسولاتل" ذکر شده بود. در زمین به عنوان مارموک های بامزه شناخته میشن. کل عمر رو توی آب زندگی میکنن ولی این..... یک کوچولو بزرگ است و صد در صد توی آب نیست. رئیس اکسولاتل روی صندلی اداری اش چرخید و با لورین مشغول صحبت شد: _(خب پیشرفتی داشتن؟) لورین به لیست بیماران که با زبان خاصی رمز نگاری شده بودند نگاه کرد. گفت: +(قربان کار ما اینجا فقط چک کردن و جمع آوری اطلاعاته.) _(درک میکنم. خب همه چیز مرتبه؟) لورین مکث کرد.(میتونم بپرسم بیمار ۳۴۵۵ الان در چه وضعیتیه؟) _(البته!) و مانیتور جلویش را به سمت لورین چرخاند. دور ترین جا از گوشه دنج لورین قرار داشت. دقیقا جایی که لورین چک اش کرده بود. رئیس پرسید:(مشکلی هست؟) لورین سرش را به علامت منفی تکان داد:(نه، همه چیز خوبه. ممنون! سال دیگه برای بررسی برمیگردیم.) لورین از شکاف عبور کرد. چطور سایه مثلثی که دنبالش راه افتاده بود را ندید؟
نظرات بازدیدکنندگان (0)