فن فیک از آبشار جاذبه بعد از دو سه پارت اماده سازی به بحث اصلی میرسیم
روزی الهه ای به نام مریل متوجه تاریکی دنیا شد. فقر، ظلم، نا عدالتی. پس او نور وجودش را به انسان ها بخشید. او نور را به دنیای ما آورد. با به وجود آوردن خانواده ای خاص. او نور خود را در رگ های آنها نهاد. پوستی به سفیدی برف. چشمانی به رنگ آسمان صبح و موهایی همرنگ با خورشید تابان و خونی همانند طلای خالص. او با این کار نور را به دنیا بخشید. خانواده بکمایر رسما از نسل فرشتگان بودند. رسما فرشته بودند. فرمانروایان خیر خواه. شوالیه های شجاع که پیروزی را برای سرزمین به ارمغان می آوردند. کشیش هایی که شیاطین را از مردم به دور نگه می داشتند. قدیسه هایی که پاک بودن آنها در دنیا مانندی نداشت. زمان زمان مردم را تغییر میدهد. به آنها دروغ گفتن را یاد میدهد. اینکه چطور نقش بازی کنند. چطور دروغین "پاک" باشند. فرمانروا خوب و خیر خواه نبود. شوالیه هیچوقت به جنگ نرفت. و هیچوقت هم پیروزی را نیاورد. شیطانی در کار نبود، پس کشیش به چه دردی میخورد؟ قدیسه هیچوقت پاک بودن را یاد نگرفت... این داستان خانواده ای است که هر چه باشند. پاک نیستند
هر داستان دو وجه دارد. قهرمان هایی که توسط مردم ستایش میشوند و شرور هایی که در تاریکی برنامه ریزی می کنند. برای آینده، برای قهرمان هایی که انتظار شکست ندارند. خانواده بکمایر انتظار عضو های جدیدی را می کشیدند. دوشس دو فرزند دختر در راه داشت. اسم ها انتخاب شده بودند. لیلین و لورین. زیبا و به یاد ماندنی روز موعود فرار رسید. و از خانواده ای با خون فرشتگان، فرزند تاریکی زاده شد.
دختری که قرار بود لورین بکمایر زیبا باشد. موهای ابریشمی طلایی داشته باشد. چشمان روشن و پر امید داشته باشد. از نسل فرشتگان باشد. "نفرین شده" خوانده شد. موهایی از شب تاریک سیاه تر. آن دو چشم فقط با رنگ قرمز پر شده بودند. پوست سفید و خون اصیل تنها چیزی بود که به ارث برده بود. خانواده بکمایر تولد یک دختر را اعلام کرد. لیلین با آغوش باز در خانواده پذیرفته شد. درحالی که لورین تنها با یک خدمتکار پیر در سایه بزرگ میشد. تا ۷ سال کامل تنها دغدغه خانواده بکمایر لورین بود اما... وضعیت هیچوقت یکجور نمیماند. کشور همسایه با لشکری عظیم پشت دیوار های سرزمین آماده حمله بود جنگ از راه رسید.
دوک لوید بکمایر، سرپرست خانواده باید پسران خود را که شوالیه های کشور بودند به جنگ میفرستاد. اما قبل از هر چیزی به فکر برگ برنده خود افتاد. او دست به دامن مریل شد. فرشته ای که به کمک میآمد وقتی تاریکی در دل ها رشد کرده. وقتی غم هست در هر دوره زمانی مریل به خواسته یکی از افراد بکمایر گوش میکرد. همه ۶ نفر در کلیسا گرد هم آمدند. همه بکمایر ها مطمئن بودند که مریل پاسخ میدهد. همیشه دشمنان را از بین میبرد. ساعت ها دستانشان را گره کردند. اما تنها صدای جیرجیرک ها در شب به گوش رسید. چطور جرئت میکرد آنها را رها کند تا بمیرند؟ او گفته بود با آنها می ماند. پس حالا کجا بود؟ او به حرف یکی از آنها گوش میکرد. کسی که با آنها دعا نکرده بود. عضو طرد شده خانواده به یاد آورده شد. دوک به سمت تونل های زیر قلعه قدم برداشت تا دخترش را ملاقات کند.
یک جای کوچک برای زندگی. لوید نمیتونست این ریسک را بپذیرد و دخترک و دایه را در جنگل رها کند. پس آنها را در زیر قلعه رها کرد. دایه پیر که جسیکا نام داشت امسال ۸۳ ساله می شد. از ۷۶ سالگی از فرزند ناخلف خانواده نگه داری میکرد. قبل از آمدن لوید دخترک را آرام کرد و در اتاقش خواباند. بعد از تعظیم کردن رو به روی دوک بزرگ نشست. لوید بدون هیچ مقدمه ای سراغ اصل مطلب رفت: _ همونطور که گفته بودم بهش عبادت کردن رو یاد دادی؟ دل جسیکا آرام و قرار نداشت. با خودش میگفت: دختر کوچولوی من رو ببرن؟ چرا؟ دعا کردن رو بلده؟ بعد از هفت سال این تنها سوالیه که داری؟ و فقط گفت: _ بله. طبق دستور شما تمام آداب رو یاد گرفته.
قرار را برای نیمه های شب فردا گذاشتند. جسیکا بهترين لباس ها برای لورین انتخاب کرد. چتری های او از عمد بلند بودند تا چشمانش را بپوشانند. برای بار هزارم به لورین یادآوری کرد که بی احترامی نکند. همراه دو شوالیه به کلیسای شهر رفت. کلیسا هم مانند شهر خالی و سوت و کور بود. مقابل فرشته سنگی بزرگ زانو زد و همان جملات را تکرار کرد. خلاصه اش این بود: کمک بعد از یک مدت شوالیه ها تنهایش گذاشتند. سرش را بالا آورد و نردبانی را دید که به دیوار کلیسا تکیه داده شده بود. از آن بالا رفت و دریچه روی سقف را باز کرد. خودش را محکم نگه داشته بود. به آتش جنگ که از دور ها شعله میکشید نگاه کرد. جسیکا گفته بود آنها ''آدم بدها'' هستند. کسانی که خودخواه و بدجنس هستند و به هیچ کسی اهمیت نمیدهند. آرام با انگشت به آنها اشاره کرد. خیالی به آنها شلیک کرد و زیر لب گفت: بنگ! هیچ اتفاقی نیفتاد. او قدرت جادویی نداشت. کم کم میخواست به داخل کلیسا برگردد که بار شدیدی از پشت سرش وزید. به سختی خودش را نگه داشت تا پایین نیافتد. برگشت و خط سفید بزرگی را دید که آسمان تیره شب را شکافته. شکاف بزرگ تر شد و چیزی یا کسی نورانی از آن بیرون آمد. مانند خورشید تابان. لورین سوزش چشمانش را حس کرد اما نگاهش را بر نداشت. بانوی نورانی یک کمان بزرگ به دست داشت. برگشت و به لورین زل زد. وحشت کرد. ''یعنی از دستم عصبانی شده؟'' ولی فقط منتظر بود. منتظر دستور. لورین برگشت و بار دیگر با انگشت اشاره سربازان دشمن را نشان داد. از گوشه چشم دید فرشته با کمان مسیر انگشت لورین را در پیش گرفته. لورین پلک هایش را بست تقریبا بی صدا گفت: پیو! تیر به سرعت از کنارش گذشت. باد را حس کرد و صدای انفجار را ولی چشم هایش را باز نکرد. برگشت و سریع از نردبان پایین رفت. سرجایش نشست.شوالیه ها سراسيمه بازگشتند. لورین با خودش گفت:''کارم تمومه'' ولی یکی از دو مرد با لبخند آمد و دستش او را گرفت و آرام بلندش کرد. لورین نفسش را بیرون داد. آرام مسیر قلعه را در پیش گرفتند. چند دقیقه ای در سالن بزرگ و زیبایی منتظر ماند. و بعد همان شوالیه او را بر خلاف جهت اتاقش راهنمایی کرد.
راهرویی تاریک و نم زده. لورین با دیدن میله ها متوجه شد اینجا یک زندان است. سرباز تقریبا او را هل میداد. از کنار هیولا های چندش آوری رد شد. تعداد چشم و دست و پاهایشان غیر منطقی بود. به سلول خودش رسید. تخت با ملحفه سفید که کهنه شده بود. یک میز، یک جا شمعی بالای تخت و یک دستشویی کوچک که نسبت به اتاق تمیز بود. مرد او را به داخل هل داد و در میله ای فلزی را محکم بست و قفل کرد. لورین ترسیده برگشت و گفت: ولی من کارم رو انجام دادم. آدم بد ها رفتن مگه نه؟ چرا؟ جسی کجاست؟ مرد به او نگاه نکرد. فقط زیر لب گفت: واقعا چرا؟ او رفت و لورین را با بینهایت سوال و بینهایت هیولا تنها گذاشت. لورین روی زمین نشست. میله ها را گرفت و بی صدا اشک ریخت. صدایی شنید: (هی! چرا اینجایی؟)
سرش را بلند کرد و یک فرد سیاهپوش را دید. کل صورت او با یک نقاب پرنده عجیب پوشیده شده بود. کل لباس او را انگار با چرم دوخته بودند. لورین ناخودآگاه به او زل زد. مرد گفت: (این چیه پوشیدم؟ خب زمان من برای مریض نشدن مجبور بودم این رو بپوشم. دختر کوچولو چرا اینجایی؟) یعنی به خاطر ماسک اینقدر صدایش بد به گوش می رسید؟ لورین گفت:( نمیدونم هرکاری ازم خواستن کردم ولی الان اینجام. ولی من دختر خوبی بود.) چند لحظه سکوت کرد تا مرد گفت:(خب میتونی من رو دکتر صدا کنی. ولی من چی باید صدات کنم؟) لورین اشک گوشه چشمش را پاک کرد و گفت: لورین آنها زمان زیادی برای حرف زدن داشتند. دکتر همه چیز دان و شنونده خوبی بود و چیز های زیادی بود که لورین در دلش نگه داشته بود. آخر سر لورین پرسید: (چرا باید زندانیم میکردن؟) دکتر گفت:(به کمکت نیاز داشتن. به قدرتی که به تو اعطا شده. ولی قدرتت برای اونها بیش از حد بود. به قدری بود که باعث ترسشون بشه. بس به جای قدردانی فقط تورو مهار کردن و الان اینجایی.) لورین آن موقع فقط گفت: که اینطور. ولی به فکر فرو رفت. چون به هیچ کس نگفته بود که این تمام قدرتش نبوده.
هر روز غذای بی مزه زندان را می چشید. با دکتر حرف میزد و شب میخوابید. هر هفته دو بار هم اجازه حمام کردن داشت. زندگی خوبی بود. اما یکسال بعد. دکتر گفت: (یعنی به فرار فکر نکردی؟) لورین فقط گفت که زندگی بدی اینجا ندارد. دکتر گفت:(فردا من رو به یک زندان دیگه انتقال میدن. تنها میشی. اون موقع چطور؟) لورین شوکه شد و بعد از مکث گفت:(چطور میخوای فرار کنم؟ اگه راهی داری چرا ازش استفاده نمیکنی تا خودت آزاد بشی؟) دکتر گفت: (چون کاری کردم که باید برای جبرانش تا ابد توی زندان بمونم. ولی نمیزارم اینجا بمونی.) و یک موشک کاغذی را به سمت سلول لورین پرتاب کرد. لورین تا های کاغذ را باز کرد و یک چرخ دید و ده نماد غیر منطقی دید. پوستر را به گفته دکتر تکمیل کرد. مصاحبهگر گفت: نمیتونی اون پوستر رو بیشتر توصیف کنی؟ لورین که از دخالت این مرد در داستان زندگی اش دلگیر شده بود گفت:( نه یادم نمیاد یه ۸ سالی گذشته.) بعد ادامه داد: (من یک نفرو احظار کردم. یک قرار گذاشتیم. معامله برد برد.) مرد دوباره پرسید:( چه کسی رو احظار کردی؟ اسمش؟ چهره اش؟) لورین اخم کرد و گفت:(احتمالا حافظه ام پاک شده چون چیزی یادم نمیاد.) مرد دوباره وسط حرفش پرید و پرسید:(دکتر چی؟) لورین در دلش گفت:''بالاخره یک سوال خوب'' جواب داد: (چند وقت بعد سراغش رو گرفتم. فهمیدم همون روز که فرار کردم انتقالش دادن..... به اون دنیا.) مصاحبه گر برای مدتی حرف نزد. اطلاعات مهم را برای خودش نگه داشت. فقط به قدری می گفت که نیاز باشد داستانش را تمام کرد: بعد من به جای اون دوتا حفره قرمز این چشمای خوشگل رو گرفتم و با استفاده از یک دروازه میان بعدی به اینجا اومدم. چند روز تو جنگل سرگردون بودم تا یک آدم رندوم من رو پیدا کرد و من به سازمان ملحق شدم. پایان مصاحبه گر بر خلاف میلش دوربین را خاموش کرد و از اتاق بیرون رفت. دکتر وینسنت هارو "که لورین همیشه فقط هارو صدایش میزد" سرپرست و مسئول لورین داخل شد و گفت: یه چیزایی رو نگفتی. لورین گفت: معلومه! من نمیخوام برنامه ام خراب بشه. (قسمت دوم: مرکز روان درمانی اجباری" تراپیسم ")
نظرات بازدیدکنندگان (0)