خب این یه داستان در باره ی یه دختره genre:عاشقانه،درام،نسبتا کمدی
روز اولی که مامان بزرگم مرد رو نمی تونم تحمل کنم حالا که فکر می کنم معلمم راست نمی گفت طولانی ترین شب زندگیم همون شبی بود که مامان بزرگم رفت روز هایی که بود واقعا دیر می گذشت حالا نمی دونم به دلیل رو مخم بودنشه یا نه ولی بعد از اون همیشه لباس هام سیاه بودن فقط موهام با اون ها تناقض داشت چون مثل برف کسیف طوسی بود چشمام هم که سیاه بود تقریبا جدیدن ها از شدت گریه چشمام به رنگ توسی در اومده و زیر پای چشمام هم سیاه ،ناراحت این بودم که بدنم از اون سفید بود مامان بزرگم هم می گفت مثل گوله ی برفم، بدنم انگار که مردم صورتم گرد و چشمام هم گرد تر از صورتم قبلا روش یک لبخنده به پهنای صورتم بود …
مامان بزرگم هم می گفت مثل گوله ی برفم، بدنم انگار که مردم صورتم گرد و چشمام هم گرد تر از صورتم قبلا روش یک لبخنده به پهنای صورتم بود ولی الان فقط یک لب به شکل یک خط فقط سه روز هست که از فوت او می گذرد و من هم در این مدت فقط خوردم و گریه کردمو خوابیدم همین و پس فردا باید برم مدرسه کسل کنندس😩 فردا صبح. واییییی این لباس من کجاست ؟!اها یافتم ،چه خوب سیاه هست ولی دامن داره این جوری واقعا انگار مردم 😑! به هر حال اصلا حوسله ی حرف زدن در باره ی درد هام با بقیه ندارم .
در راه مدرسه از ان طرف خیابان یک دختر با موهایی به رنگ قهوه ای به طرف یک پسر در طرف چپ من دوید دختر با صدایی که پیکمی به نظرم رسید به پسر گفت:((آهیاما ساما ،آهیاما ساما …. چه جالب که دوباره مثل سال قبل مسیرمون یکیه )) یه جوری میگه انگار تو دوتا شهر متفاوت زندگی می کنن و الان مسیرشون یکی شده. یه دختر دیگه هم به طرفش اومد انگار همون پسر معروف بود که بچه زرنگو… درکل سلبریتی ی مدرسه🙄. در کل از این ادما خیلی بدم میاد.
دستم خورد…. اگه می خواین قسمت بعدی رو ♥️رو قرمز کن🙂
نظرات بازدیدکنندگان (0)