توی دنیایی که همه با چهار عنصر اب، خاک، اتش و باد زاده میشن، چی میشه دختری با قدرت یخ زاده بشه؟
کارونا☆ در داستان همیشه ادم شرور داستان، تاوقتی شروره که داستان از زبان قهرمان بیان بشه، اما چی میشه یه دفعه هم از زبان شرور داستان بیان بشه؟ تمام مردم فکر میکنن ادم های سرد یا ادم های بی رحم اینطور*زاده* شدن، درحالی که سخت در اشتباهن... اونا هم اول یه ادم با قلب مهربون و نرم مثل بقیه بودن، اما مطمئنم میدونید، اگه مارشمالو رو زیادی روی اتیش بگیرید، میسوزه و تبدیل به سنگ میشه. و بعد ها، اگر قبل بگی این مارشمالو نرم بوده، بعید میدونم باور کنه. همینطور که اگر به یه ادم خوب بگی، ادم های بی رحم هم قبلا مهربون بودن، بهت میخنده و میگه*اونا اینطور زاده شدن* ولی هیچکس تلاش نمیکنه پشت صحنه ماحرا رو ببینه.. اینکه چه درد و رنج هایی اون پشت پنهان شده و ترجیح میده فقط صحنه نمایش رو قضاوت کنه حداقل در دنیای من اینطور هست...
و این؟ خب این داستان زندگی منه... مردم همیشه منو به یه دختر سرد و بی احساس میشناسن... دختری با نگاه مرگبار، دختری سرد و بی احساس، ادمی بی روح، دختری با قدرت یخ.. اینا القابی ان که مردم بهم میدن و از شایعه هایی که میسازن هم نگم براتون... در دنیایی که جادو برای مردم یهمحبت حساب میشه برای من نفرینی بیش نیست. در این دنیا هر فرد که به دنیا میاد با یکی از چهار عنصر*اب، باد، خاک، اتش*زاده میشه، اما من؟ با قدرتی متفاوت از بقیه زاده شدم، قدرت یخ_و همین، به تنهایی کافی است تا از اطرافیانم طرد بشم...
یه خمیازه ی کوتاه میکشم و یذره به دست هام نرمش میدم، همیشه از تاریخ بدم میومدهمونطور که از گذشته ام بدم میاد. اهمیتی نداره کجای این دنیا برم، تا وقتی این گذشته و قدرت مثل زنجیر به من وصل باشن اوضاع هیچوقت فرق نمیکنه... یه دستمو میزارم روی میز و سرمو بهش تکیه میدم. دیشب یه دقیقه هم کابوسام تنهام نزاشتن برای همین خواب درستی نداشتم *صدای زنگ بلاخره زنگو زدن، وسایلم رو با سرعت جمع میکنم و میرم پایین. بلاخره بعد یه روز خسته کننده میتونم یذره استراحت کنم. دوباره کارت اتاقمو نگاه میکنم. اتاق ۲۰۱ طبقه دوم. همش خدا خدا میکنم خوابگاهم تکی باشه. واردش میشم. دوتا تخت داره.. امیدوارم حداقل هم خوابگاهیم با دیدنم فریادش نره هوا (T_T) داشتم لباسامو میچیدم که در باز شد، یه نگاه به در انداختم... نه، نه، نه، نه، نههه چرا اون؟ رایکِن کاروساوا ملقب به کِن___ با دیدنش انگار کل کابوسام زنده شد، البته اگه خودشو کابوس حساب نکنیم... (눈_눈) حالا که فکرش رو میکنم کاش هم خوابگاهیم با دیدنم دادش میرفت هوا تا اینکه با کِن توی یه خوابگاه باشم
وقتی دیدم داره میاد سمتم قیافه ی سرد و جدیمو به خودم گرفتم نمیدونم این*کِن*چی داره که همه ی دخترا کشته مرده اش، تاجایی که من یادم میاد جذابیتی نداره (눈_눈) با همون قیافه ی بشاش دستشو دراز کرد«من کِن کاروساوا هستم و شما؟» با یه چشم غره رومو برکردوندم و دستشو پس زدم «یه جور وانمود نکن انگار همون نمیشناسیم» و نگاه سردی بهش انداختم یه لبخند اعصاب خورد کن زد«هنوزم بابت اون موقع ها ناراحتی؟» یه لبخند زورکی و بی حال زدم«چرا نباشم؟ اونم بابت کسی که زندگیمو نابود کرد؟» یه چشم غره رفت و لبخند روی لبش محو شد، دست به سینه تلاش کرد جواب بده «این اغراقه اون یه...» انگار داشت دنبال لغت مناسب میگشت «سوءتفاهم بود. بعدشم به خودت نگاه کن! الان خیلی قوی تر از اون موقعی! بابتش خوشحال نیستی؟» حوصله ی همون بحث های همیشگلی رو ندارم پس به طرف در میرم بازش میکنم و میرم تا یه سر و گوشی بیرون اب بدم... همون بهت از این*کِن*دور بمونم
نظرات بازدیدکنندگان (0)