گوشه به گوشه را که بنگری تاریخ و تمدن و عشق میبینی .. در گوشهای از دنیای کوچک ایران، بنایی میبینی که جانِ هر ایرانیست .. یعنی باید گفت پرسهپولیس ایران است و کاشانهی هر ایرانی.. خدا خلق کرد.. آن روز را، ساختند به دستور پادشاهی عظمتی تاریخی، روزی فرمان دادند به ساختش و حال میلیون ها نفر افتخارشان نام آن است.
راه میرفتم و در این فصل که میگویند شیراز است و زیباییهایش.. قصه میبافتم با تار تار خشت هایش.. هرکجا را مینگریستم بود نشانی ز تمدن بود نشانی ز تاریخ بود نشانی ز ایران اردیبهشت و صفای شیراز.. حافظیه و فالودههای شیراز.. دوربینم را تکان میدادم و در میان حافظیه گل به گل عکس میگرفتم تا بشود خاطرهای از سفری پر از انرژی رفتم و رفتم و رفتم..
-اوه معذرت میخوام با همان لهجهی شیرین آرام گفت +نه دخترم، من حواسم نبود.. آینههای گلدارَش پخش زمین شد و من شرمنده ریش سفیدش.. -این و من میخرم، +فدای سرت اگر شکسته.. نه آن آینهی شکسته شده بود خاطرهای در ذهن. -نه میخوام داشتهباشمش.. +باشه باباجان پس برای خودت.. مرا کاشت به دیدن رفتنش و رفت و داد هدیه آینهی زیبایش را..
در حافظیه غرق بودم و نفهمیدم شدم شیدای این حال و هوا، دل کندن سخت بود و اما من میدانستم قرار است به جایی قدم بگذارم که خاکش خاکِ ایران است.. هرجا پا گذاشتم خاکِ ایران بوده اما این خاک متفاوت است.. پا نهادم به تخت جمشید.. تخت جمشیدی که افتخار است..
ظهر بود و خورشید، ساخته بود سایههایی عظیم از یک بنایی عظیم.. دوربین را برداشتم، چیک.. چیک.. چیک چیک.. هرگوشه را ثبت کردم، روزی پیر شدم و ندارم سوی چشمی، نشان فرزندان میدهم این افتخار ایران.. نشان میدهم که ما فرزندان کوروش بزرگ و افتخارمان این بنای بزرگ.. دوربین صدای زندگی میداد هربار دلم تنگ شده بود برای اینجا، حتی حالا که قدم برمیدارم در اینجا..
من خودم شیرازیم
یه بار یکی از دوستان خانوادگیمون ، اومده بود خونمون ، اونا خودشون یه بار مهاجرت کرده بودن کانادا ولی بعد ۶ ماه پشیمون شده بودن برگشته بودن ایران . بعد یه بار در مورد مهاجرت داشتیم حرف میزدیم بعد یهو گفت میدونی ، یکی از دلایلی که من تصمیم گرفتم مهاجرت نکنم ، این بود که تو شیراز به دنیا اومدم ...
یعنی شیراز اینقدر قشنگه...