در انتهای کوچه درختی بود که هر بهار بیآنکه از کسی اجازه بگیرد دوباره سبز میشد. من سالها از کنار آن گذشته بودم و فکر میکردم درختها فقط درختاند. تا یک روز باد آمد و یکی از برگهایش را روی شانهام گذاشت.
ایستادم. به شاخهها نگاه کردم؛ به آسمانی که از میانشان پیدا بود، به پرندهای که جایی میان برگها برای خودش آواز میساخت. و ناگهان فهمیدم: چقدر چیزها را دیدهایم بیآنکه واقعاً نگاهشان کرده باشیم.
چقدر صبحها از کنارشان گذشتهایم با چشمهایی که فقط راه را میدیدند. چقدر باران باریده و ما فقط خیس شدهایم؛ بیآنکه بفهمیم آسمان گاهی برای زمین گریه میکند.
آن روز روی نیمکتی نشستم. برای هیچ کاری. ساعت از کنارم گذشت. مردی با عجله دوید. زنی دست کودکی را گرفت. دوچرخهای از دور گذشت. و گربهای روی دیوار چشمهایش را بست.
دنیا هیچ اتفاق بزرگی نداشت. اما زیبا بود. شاید زندگی همیشه قرار نیست حادثهای بزرگ باشد. شاید گاهی تمام معنای آن در یک فنجان چای است، در نوری که صبح روی کف اتاق میافتد، در صدای کسی که از اتاق کناری میخندد، در پنجرهای که شب فراموش کردهایم ببندیم
شاید خوشبختی آن چیزی نیست که سالها دنبالش میدویم. شاید گاهی همان چیزی است که هنگام دویدن نمیبینیم. شب که شد به همان درخت برگشتم. باد شاخههایش را تکان میداد. برگها مثل هزاران نامهی کوچک در تاریکی میلرزیدند.
به خودم گفتم: فردا چه میشود؟ درخت جوابی نداد. ماه جوابی نداد. خیابان جوابی نداد. فردا را کسی ندیده است. نه من، نه تو، نه آن پیرمردی که هر صبح پیش از طلوع در را باز میکند.
هیچکس نمیداند کدام قطار آخرین قطار است، کدام خداحافظی واقعاً خداحافظی است، و کدام صبح قرار است چیزی را در زندگیمان برای همیشه تغییر دهد. پس بگذار فردا همانقدر ناشناخته بماند. بگذار بعضی درها هنوز باز نشده باشند. بگذار راه کمی مهآلود باشد.
مگر تمام زیبایی سفر این نیست که نمیدانی پشت پیچ بعدی چه چیزی منتظر توست؟
کفشهایم را میپوشم، پنجره را باز میکنم، و راه میافتم. اگر باران آمد خیس میشوم. اگر آفتاب بود سایه پیدا میکنم. اگر راه گم شد میایستم، نفس میکشم، و دوباره جهتی را انتخاب میکنم. شاید رسیدن همین باشد: نه اینکه همیشه بدانی کجا میروی، بلکه آنقدر شجاع باشی که با وجود ندانستن قدم بعدی را برداری. و اگر یک روز درختی را دیدی که بیصدا در میان شهر سبز مانده است، کمی کنارش بایست. عجله نکن. شاید تمام چیزی که لازم داری همان چند دقیقه باشد؛ چند دقیقه برای دیدن آسمان، برای شنیدن باد، برای فهمیدن اینکه زندگی هنوز ادامه دارد. و تو هنوز در میان آن ایستادهای.
نظرات بازدیدکنندگان (0)