تو گفتی: دوستت دارم. و من تمام شب به همین دو کلمه فکر کردم؛ به فاصلهای که میان «دوست داشتن» و «عاشق بودن» افتاده بود. فاصلهای به اندازهی یک جهان. تو کنار من ایستاده بودی و نمیدانستی چقدر نزدیک بودی. من اما هر بار که صدایت میکردم، پیش از آنکه نامت را بگویم، هزار بار در دلم دوستت داشتم. تو از کنارم میگذشتی مثل کسی که از کنار یک پنجره میگذرد؛
بیآنکه بداند پشت شیشه کسی ایستاده است و تمام آسمان را با رفتنش دنبال میکند. من نگفتم. چطور میشد گفت؟ وقتی دوست داشتن در صدای تو چیزی آرام و ساده بود،
اما در قلب من حادثهای که هر روز دوباره اتفاق میافتاد. تو میخندیدی و من در سکوت تمام آن خنده را برای خودم نگه میداشتم. تو میپرسیدی: «خوبی؟» و من میگفتم: «آره.» چه دروغ کوچکی. من خوب بودم؛ تا وقتی نگاهت نمیکردم.
تا وقتی صدایت را نمیشنیدم. تا وقتی اسمم را با آن لحن ساده صدا نمیزدی. من خوب بودم تا وقتی نمیدانستم دوستت دارم.
شاید عشق همیشه رسیدن نیست. گاهی همین است که کسی کنارت بنشیند، از روزش بگوید، از باران، از کتابی که خوانده، از خیابانی که دوست دارد،
و نداند تو در تمام این مدت داری به صدایش گوش میدهی تا یک روز اگر همهچیز تمام شد، حداقل چیزی از او در خاطرت مانده باشد. شاید عشق همین باشد: که دستت را به سوی کسی دراز کنی و وقتی فهمیدی دست دیگری را گرفته است، آرام دستت را پس بگیری بیآنکه دنیایش را خراب کنی.
من نمیخواهم دوستت داشتنم برای تو بار باشد. نمیخواهم هر بار که مرا میبینی به این فکر کنی که باید جوابی داشته باشی. نه. دوستت دارم، و همین فعلاً تمام چیزی است که از تو میخواهم: شاد باش
گاهی به خودم میگویم: فراموشش کن. اما مگر میشود کسی را فراموش کرد که حتی نمیداند چقدر در خاطر تو مانده؟ چگونه پاک کنم کسی را که هیچوقت وارد زندگیام نشد، اما تمام گوشههایش را پر کرد؟ تو برای من یک خاطره نیستی. یک اتفاق هم نیستی. تو شبیه ترانهای هستی که نمیدانم چه کسی در سرم گذاشت،
اما هر وقت ساکت میشوم، دوباره از جایی دور شروع میشود. آرام. بیاجازه. و من باز هم گوش میدهم. اگر روزی فهمیدی، اگر روزی تمام این سکوت به گوشت رسید، از من نپرس: «چرا؟» من هم جوابش را نمیدانم.
فقط میدانم در میان تمام آدمهایی که میتوانستم دوست داشته باشم، قلبم تو را انتخاب کرد. بیدلیل. بیمنطق. بیآنکه از من اجازه بگیرد. و حالا من ماندهام و عشقی که قرار نیست به جایی برسد، اما عجیب است... هنوز زیباست. مثل نوری که از پنجرهای دور میآید و میدانی هرگز به آن اتاق نخواهی رسید، اما باز پرده را کنار میزنی تا کمی بیشتر تماشایش کنی.
عهرررررررررررررر خیلی قشنگ بوددد
فرصت؟
عالی بود💞✨
ممنون 🙏🏻🌷
خیلی متن قشنگی بود
خیلی ممنون از شما عزیز 🙏🏻