درود بر گل منگولیای خاله! حال دلتون چطوره؟ حقیقتش قرار نبود پست بعدیم این باشه. اما چه کنم که باز هم دعوت شدید به مجموعه نوشتههای یک نوجوان بیعقل 😀✨
مدرسه جای خستهکنندهای است. بهقدری که وقتی بهخانه رسیدم، نفهمیدم چه شد که حتی قبل از درآوردن لباسهای مدرسهام، روی تخت ولو شدم و در خواب ناز فرو رفتم. آن روزها حال خوشی نداشتم. روزهایم پشتسرهم میرفتند و میآمدند و هیچچیز خوشحال کنندهای وجود نداشت که دل آدم را به زندگی خوش کند. روتین مشخصی داشتم. خواب، مدرسه، درس، دوباره خواب. اما اینبار خواب بعد از مدرسهام با دفعات گذشته فرق میکرد.
اینبار خودم را جای دیگری پیدا کردم. نه دقیقاً خود الآنم را، ولی میتوانم قسم بخورم که من بودم. همان دختربچهی ترسیده که خودش را در کمد اتاق خواب قایم کرده بود و آنقدر اشک ریخته بود که صورت کوچکش خیسِ خیس بود. نمیدانم چه شده بود که دوباره در کمد پناه گرفته بودم و بین لباسهایی که با برهم ریختگی در کمد چپانده شده بودند، نشسته بودم. دستان ظریفم را روی چشمانم گذاشته بودم و هرکاری میکردم، گریهام بند نمیآمد. آرام صدای ضعیف را دنبال کردم. وقتی خواستم در نیمهباز کمد را باز کنم، دستانم میلرزیدند. هنوز فکر میکردم که این، یک کابوس مسخرهای بیش نیست.
اما وقتی با خودم روبهرو شدم، زانوانم سست شدند. دخترک با ترس نگاهم میکرد. شاید فکر میکرد یک دزد باشم که بیاجازه وارد خانه شده. طفلکی خودم که هنوز بهقدری آگاه نبودم که بدانم در این خانه، جز بدبختی و گریه، چیزی پیدا نمیشود. دزد میخواست بهر چه بیاید؟! دختربچه، بالأخره با صدای نازک و ترسیدهاش پرسید:«تو کی هستی؟»
باید چه میگفتم؟ دهانم را باز کردم که بگویم:«من خود خود تو هستم.» اما لحظهی آخر منصرف شدم و سؤالش را با سؤال پاسخ دادم:«خواهرت کجاست؟» دختربچه بالأخره از آن حالت بغکرده بیرون آمد و آرام زمزمه کرد:«آهان. تو باید مهدیه باشی. دوست خواهرم.» بهزحمت جلوی اشکهایم را گرفتم و سر تکان دادم. دختر ادامه داد:«خواهرم رفته پارک. گفت با دوستاش میره... تو چرا نرفتی؟» شانههای کوچکش را در دستم گرفتم و بهآرامی فشار دادم:«آبجی گفت بیام تو رو هم ببرم.» میتوانستم حدس بزنم که چه شده. قطعاً مادر و پدرم دوباره مانند سگ و گربه بهجان همدیگر افتاده بودند. وگرنه منِ گذشته، آنقدر احمق نبودم که بیدلیل خودم را در کمد قایم کنم. قطعاً اتفاقی افتاده بود. دختر خندید. دندانهای جلوییاش افتاده بود. اگر هنوز آدم چندسال پیش بودم، این چهره را بامزه میدانستم. اما من خودم هم چندان آدم شادی نیستم. دختر خودش را در بغلم جای داد و با صدای لطیف کودکانهاش گفت:«من میترسم، مهدیه.»
چند ثانیه طول کشید تا خودم را قانع کنم که من هم او را در آغوش بگیرم. دستم را با تردید روی پشتش کشیدم و جملهای را گفتم که سالها بود میخواستم از کسی بشنومش:«نترس. دیگه تنها نیستی. من اینجام.» صدایم از بغض گرفته و خشدار شده بود؛ ولی کی در این شرایط اهمیت میداد؟ دختر سرش را به سینهام تکیه داده بود و هیچکداممان نفهمیدیم چه شد که دوباره شروع به اشک ریختن کردیم. محکمتر او را در آغوش کشیدم. شاید هردو به این نیاز داشتیم. مخصوصاً من. منِ الآن.
صدای آلارم گوشیام باعث شد از خواب بپرم. آنقدر سریع که قلبم مانند طبل میتپید. چندسالی از آن خواب میگذرد. خوابی که نمیدانم در دستهی رؤیاها قرار میگیرد یا کابوسها. فقط میدانم که هنوز هم که هنوزه، چشمان گریان خودم را از یاد نبردهام.
نوجوان بی عقل خودمییی
آفکووورس
حیحیی
چه قشنگگگگگ
تو قشنگییی
واقعاااا قلم زیبایی داری خیلی قشنگ مینویسی این باید یه کتاب بشه🛐♾♾♾♥🌷💕💞💘🌹🌷💝🌺❤💖🌷🩷💓💞🩷💞🩷
نظر لطفتههه