درود بر گل منگولیای خاله محبت! حالتون چطوره؟ تابستونتون خوب میگذره؟😭✨ دلتون برای اتاق فکرهای خالهتون تنگ نشده بود؟ نچ نچ نچ😔🎀 بریم که داشته باشیممم! (کاور هم طبق معمول هم کم کیفیت شد و هم کامل نیفتاد💆🏻♀)
مسافران محترم به اتاق فکر⁶ خوش آمدید. با ورود به این اتاق، قصهها دستان شما را میگیرند و هر یک، داستان خود را برایتان تعریف میکنند. شما را از دنیای کسلکنندهی روزمرهی خود جدا میکنند و درسهایی که گرفتهاند را با شما نیز به اشتراک میگذارند! 🏝️: توجه داشته باشید که این، یک پست معرفی نیست و حاوی اسپویلهای ریز و درشتی از سیر داستان است.
داستان از اونجایی شروع میشه که یه پسر بچه که همون جیکوب خودمون میشه، توی دریا میفته و صحنه، چندین بار یک هیولای سرخ رنگ رو به ما نشون میده که جلو و پشت سر جیکوب ظاهر میشه. همون لحظه کاپیتان کشتی شکـ..ـاری هیولاها جیکوب رو پیدا میکنه و بزرگش میکنه. بعد از اون ما مستقیم چندتا بچه رو میبینیم که دور یه بچهی دیگه جمع شدن و اون بچه، میزی، داره براشون به ظاهر یک کتاب قصهی معمولی میخونه. کتابی از مبارزهی شکارچیانی با هیولاهای دریا. (برو اسلاید بعدی فرزندم💆🏻♀️)
"تنـ..ـفر همه نسبت به هیولاها، صرفاً از ترسهایشان میآید، نه از منطق!" در شروع داستان، ما بارها میبینیم که همه، از کاپیتان گرفته تا به میزی که کودکی خردسال در آرزوی شکـ..ـارچی هیولا شدن بود، همه فقط به ترسهای خودشان و دیگران دربارهٔ هیولاهای دریا شاخ و برگ میدهند. جیکوب که در ابتدای انیمیشن، در دریا افتاده بود و بارها هیولای سرخ دریا را دیده بود، بخاطر ترسی که از کودکی در وجود خودش احساس کرده بود، تمام هیولاها را بد میدانست. کاپیتان هم که گویا در یکی از جنـ..ـگهای انسانها با هیولاهای دریا، یک چشم خودش را از دست داده بود، تمام فکر و ذکرش انتـ..ــقام گرفتن از هیولای سرخ دریا بود. میزی هم کودکی بود که از همان بچگی، در گوشش خوانده بودند "تمام هیولاها خطرناکان". آدمی که از وقتی چشم باز میکند یک چیز را میشنود، دیگر خودش حالا حالاها در آن مورد فکر دیگری نخواهد کرد.
میزی از همون شروع داستان، در شکل یک دختر یتیم که پدر و مادرش هم شکـ..ـارچی هیولا بودن به ما نشون داده میشه. میزی دختر قانون مداری نیست. مثلا توی زمان خاموشی پرورشگاه، میزی یواشکی از پنجرهی اتاقش میره بیرون و حتی چندباری با جیکوب، پسرخواندهی کاپیتان کشتی شکاری(همون پسری که گم شده بود) همکلام میشه. حالا میزی چه ربطی به کشتی شکاری داره؟ میزی یواشکی وارد اون کشتی میشه؛ اما همونطور که از سابقهی کاپیتان مشخصه(😔🎀)، کاپیتان از بچه خوشش میاد و میذاره بمونه توی کشتی. حتی وقتی جیکوب اعتراض میکنه چون توی کشتی شکاری جای یه بچه نیست، کاپیتان فقط میگه:«توئم وقتی اومدی بچه بودی !» و حرف حق هم که جواب نداره! خ.م: جیکوب و میزی بهترین ترکیبان😭😭😭
میزی انگار توی این انیمیشن، نماد اعتماد و پاکیه. اعتماد بیچون و چرا به آدما. ویژگیای که شاید باعث دردسر بشه، اما همین زود اعتماد کردن، باعث شد که همه از یک خواب دسته جمعی بیدار بشن. این که: هیولاها جنـ..ـگ میان خودشون و انسان ها رو آغاز نکردن. میزی اینو در شرایطی میفهمه که شاید اگر هرکدوم از ما بودیم، هیچجوره باور نمیکردیم که اون هیولای معروف که به هیولای سرخ دریا مشهوره، نخواد بهمون آسیب بزنه: درحالی که یک پاش بین دندون های هیولا بود و خودش از یه سطحی آویزون بود! اما میزی خوبی هیولا رو باور کرد. چون خوردن میزی کار یک ثانیهی هیولا بود❕
همه فقط شنیده بودن که "از هیولاهای دریا فاصله بگیر". بیشتر آدمای نسل جدید حتی نمیدونستن چرا. فقط یک ترس بزرگ از نسلهای قبلی بهشون انتقال داده شده بود. اما کی این تفکر اشتباه رو میان مردم انداخته؟ پادشاه و ملکه. کسانی که با ورود شکـ..ــارچیان هیولا سلطنتشون بهتر شده و روز به روز قدرتمندتر شدن. اونا خیلی آروم با حرفها و قصههای وحشتناکی که از هیولاهای دریا تعریف میکردن، یه ترس عمیق توی دل مردم کاشتن. درحالی که جنـ..ـگ اصلی رو خودشون آغاز کرده بودن؛ با هیولاهای دریا. به چه دلیل؟ بخاطر اینکه هیولاها توی خونهشون بودن: دریا. مثل ماهیها، کوسهها... ! پ.ن: این دوتا حتی یه مجسمه هم از مبارزهشون با هیولاها ساختن❕
"همه خطرناک نیستن، فقط شاید تو بلد نیستی که باهاشون حرف بزنی !" میزی و جیکوب توی یه جزیرهی دور افتاده گیر افتاده بودن، بین چندین تا هیولای دریا و جوجههاشون. جیکوب هم که از بچگیش توی ذهنش کرده بودن که: تو باید با تمام هیولاها مبارزه کنی. برای همونم بخاطر اینکه یه بچه همراهش بود، فقط سعی میکرد از هیولاها فرار کنه. اما میزی؟ میزی رفت روبه روی هیولای سرخ دریا و گفت:«میشه ما رو تا یه جزیرهی دیگه ببری؟» اول هیولا هیچ واکنشی نشون نداد. اما بعدش خیلی آروم رفت زیر قایق کوچکشون و روی سرش نگهشون داشت. اونجا بود که بیخطر هیولاها حتی به جیکوب هم ثابت شد❕
هیولای سرخ دریا، حتی اگر هم با همه بد بود، مطمئنا با جیکوب و میزی دیگه بد نبود؛ حتی وقتی که کاپیتان شکارش کرد و برده بودش به شهر. میزی و جیکوب به تمام مردم ثابت کردن که هیولاهای دریا موجودات وحشتناک و خطرناکی نیستن. اونا فقط مثل هر موجود دیگهای از خودشون و قلمروی خودشون دفاع میکردن. و این بود پایان شیرین انیمیشن ما❕
نکته : این اتاق فکر برعکس تمامی اتاق فکرها، تمرکز برروی سیر داستان و ماجراهای کامل انیمیشن نبود و اسپویل کمتری داشت. فقط به این دلیل که قصد اتاق فکر از اولش همین بوده: تحلیل مختصر انیمیشنها و گفتن درسشون به شما عزیزان❕
ععععاااااالیییییی
نه به اندازه توووو
عالللییی بود🛐
قربونت بشممم
خاله محبت باز شاهکار درست کرده🧚♀
فداتشممممم😭😭😭
نههنههههه حیفییی بانوووو😭😭😭😭🪷🪷🪷🧚♀
عالی بود آفرین
ممنونمممم
مثل همیشه عالیی بودد💗😝
تشکر از شمااا😭❕
💗😭💗😭💗😭💗😭
نخست ؟😝💗
آریییی
هورااا